بایگانی برچسب‌ها : پیاده

گفت و گو با حمید بابایی به بهانه ی چاپ دوم رمان پیاده

نویسنده ی خوب در جامعه ی کنونی نویسنده ی مرده است!

گفت و گو با حمید بابایی به بهانه ی چاپ دوم رمان پیاده

پیاده که می شویم، هوا گرگ و میش است. زمین کنار جاده سنگلاخی است و گویی با گاوآهن شخمش زده اند. حال و هوای این جا شبیه سکانسی از فیلم های روسیه ی استالینیستی است؛ فقط دسته ای کارگرِ مشغول کار کم دارد. باد سردی می وزد و تنم می لرزد. دو سرباز نگهبانی می دهند، توی برجک هایی که از دو طرف به ساختمانی چسبیده اند که نمای آجر سه سانت زرد دارد. سرباز دیگری روی بام ساختمان است و هرازگاهی به سمت ما سرک می کشد. ساختمان شبیه دروازه قرآن شیراز است با چند نگهبان مسلح اطرافش. (بخشی از رمان پیاده).

«حمید بابایی» متولد ۱۳۶۴ از تهران است. نوشتن را از نوجوانی آغاز کرد اما از سال ۸۰ نوشتن را به صورت جدی در فرهنگسرای اشراق شروع کرد و تا اکنون مدام در حال نوشتن در حوزه داستان است. نویسنده پُر کاری است. یا نقد می نویسد، یا داستان و یا گزارش. از سال ۸۷ که اولین نقدهایش در مطبوعات منتشر شد تا اکنون به عنوان منتقد و روزنامه نگار ادبی با بسیاری از روزنامه ها و سایت های ادبی همکاری داشته است. حمید بابایی ده سال هم به عنوان مدرس ادبیات داستانی در شرق تهران فعالیت داشته است. دو رمان منتشر شده دارد. «پیاده»  سال ۹۴ توسط نشر مروارید منتشر شد و رمان «خاکسفید» که سال ۹۷ نشر نیماژ آن را به بازار عرضه کرد. حمید بابایی، پاییز ۱۳۹۰ مانند خیلی از پسرها برای گذراندنِ دوره ی آموزشی به پادگان شهید هاشمی نژاد نیشابور آمد. آمدنِ او باعث شد تا چهار سال بعد رمانِ «پیاده» را منتشر کند. رمانی که نامزد جایزه ی ادبی «هفت اقلیم» و «جایزه داستان شیراز» در سال ۹۵ شد. به بهانه ی چاپ دوم رمان «پیاده» گفت و گویی با او داشتم.

رمان «پیاده» بیشترین جذابیتش را مدیون انتخاب سوژه بکر و بدیعی است که بیش از نیمی از افراد جامعه تجربه مستقیمی از آن ندارند و فقط کسانی که به سربازی می‌روند می‌توانند به طور کامل آن را درک کنند. رمان به شکل خاطره بازگو شده است. در مورد این رمان صحبت کنید:

ببینید اگر بخواهم شکسته نفسی را کنار بگذارم و کمی جاه طلبانه حرف بزنم. ایده اصلیم نوشتن رمانی است که توی بازار کتاب نیست. یعنی بروم سراغ چیزی که کمتر نوشته شده و یا اصلاً نوشته نشده. یعنی ریسک کنم و بگویم خب این من و این موقعیت سربازی و دوره آموزشی. در عین حال می خواستم عده ای هم که این دوره را تجربه نکردند با این موقعیت آشنا شوند. و نکته مهم که این اثر اصلاً خاطره نیست. فقط مکان برای من وجه تجربه زیسته دارد و شاید یک ماجرا که دویدن و شیرجه زدنمان توی گل بود. بقیه کار کلاً ساخته ذهن من است و ما به ازای بیرونی ندارد.

رمان «خاطره گونه» به خود زندگی نامه شباهت دارد که خیالی و غیر واقعی است. مثل دانیل دفو نویسنده ی انگلیسی ظاهرا اولین کسی است که این شیوه را در نوشتن رمان «رابینسون کروزوئه» به کار برده است. در مورد این نوع رمان ها (رمان های خاطره گونه) صحبت کنید. آیا این رمان ها در ایران طرفدار دارند؟

در ایران همه چیز و هیچ چیز طرفدار دارد. واقعیت من نمی دانم سلیقه مخاطب ایرانی چیست. شما نگاه کنید آثار مبتذلی که حتی نوشتار درستی ندارند چقدر پُرفروش می شوند. طرف عکاس اینستاگرام است و کپشن می نویسد و می فروشد. فروش و اقبال مخاطب کلاً چیزی نیست که بشود در مورد بحث کرد. اگر منظورتان استقبال از کار من است (که اگر قائل باشیم استقبالی صورت گرفته است) فکر کنم بیشتر بخاطر فرم نوشتن باشد و این که من تلاش کردم رمانی بنویسم که قصه دارد و مخاطب را درگیر می کند.

ابتدای این رمان، سبک داستان رئالیسم است و در ‌‌نهایت به سمت سورئالیسم می‌رود. در مورد تغییر سبک در داستان و این نوع نوشتن صحبت کنید.

ببنید بی تعارف می گویم، من برای تمام نوشته هایم ایده دارم. یعنی این که خب الان که می خواهم این داستان را روایت کنم چه می خواهم به مخاطب بگویم و تحویل بدهم؟ آیا ارزشش را دارد مخاطب دست توی جیبش بکند و این کتاب را بخرد و بخواند؟ ارزش دارد زمان بگذارد؟ ایده اصلی من در این رمان بحث جبر و اختیار بود و هنوزم من با این ایده درگیرم. در عین حال اگر به جنون متهم نشوم من زیاد جهان را واقع گرا نمی بینم. کمی مایه های سورئالیستی در جهان ما وجود دارد، منظورم مای شرقی است. اصلاً زندگی در این کشور با این وضعیت خود دست کمی از مباحث سورئال ندارد.

در این رمان شخصیت داستانی زیاد داریم. تعداد شخصیت های اصلی چهار نفر (راوی، کسری، شاهرخ و علیرضا) هستند که خوب پرداخته شده اند. زندگی، دغدغه ‌ها و افکار هر یک از آنها خیلی خوب روایت شده است. در مورد شخصیت پردازی صحبت کنید. چگونه به شخصیت های داستان تان جان می دهید؟

این لطف شماست به رمان پیاده و بنده که شخصیت های داستانی را جان دار می بینید. من چهارسال به واقع چهار سال صرف نوشتن این رمان کردم. تکه تکه جانم گرفته شد. این آدم ها برای من وجود داشتند و گویی با من زندگی می کردند و هیچ کدام را از خودم دور نمی دیدم و نمی بینم. شما حتی کاوه آوازه خان رمان را هم که می بینید من برایش سابقه نوشته بودم و ساختمش. شخصیت رمان وقتی از شما دور باشد و نبینیدش حتم که واقعی نیست و روی مخاطب تاثیر ندارد. من سعی می کنم شخصیت ها را از اجتماع پیدا کنم و آن ها را در آدم های دیگر کلاژ کنم برای همین در عین نزدیکی آدم ها به شما منحصر به فرد هستند.

شما تجربه داوری چندین جایزه ادبی را دارید. همچنین در داوری سومین جایزه داستان کوتاه سیمرغ نیشابور (دی ماه ۱۳۹۶) حضور داشتید. آیا جوایز ادبی به ادبیات داستانی امروز ایران کمک می کند؟

گفتن در مورد جوایز ادبی آن هم بدون تعارف و صریح، خریدن شر است. اما من واهمه ای ندارم، بگویم وجود جشنواره های ادبی هم خوب است و هم بد به معنای فاجعه. کشف استعداد های ادبی در این جشنواره ها اتفاق می افتد و شما کسانی را می بینید که انگیزه دارند و خوب هم می نویسند. دوستی های ادبی شکل می گیرد. اما جنبه منفی آن در بسیاری از جوایز مخصوصا اگر جنبه مالی خوبی باشد، قطعاً دوستی و رفیق بازی و پارتی بازی هست. چون بعد که داستان ها منتشر می شود شما می بینید آثار بهتری بودند که به جایزه نرسیدند. در واقع به حق شان نرسیدند. این از سلیقه سطح پایین داور نیست. مطمئنا داوران این مهم مبتذل انتخاب نمی کنند، در واقع آنها شروع می کنند به مصلحت اندیشی و این طوری کل یک جایزه ادبی به فنا می رود.

حال چه اتفاق منفی ای می افتد. چندی پیش نتایج جشنواره ای اعلام شد و یکی از کسانی که تا مرحله نیمه نهایی بالا آمده بود با من تماس گرفت و گفت: داستان من را بخوان. من کار را خواندم و به نظرم بد نبود. چند داستان برگزیده را هم خواندم که به نظرم حتی متوسط هم نبودند. من هرگز ناراحتی آن دوست تازه کار را فراموش نمی کنم و حس غمی که در صدایش بود. این جور داوری لطمه شدیدی به برخی نویسندگان جوان تر می زند که روحیه حساس تری در نوشتن دارند. البته بسیاری از نویسندگان حرفه ای تر (منظور کسانی که کتاب منتشر کرده اند) مشکلات عدیده مالی دارند برای همین در جشنواره ها شرکت می کنند. در کل اگر رویکرد درستی باشد و داوری ها تحت تاثیر عوامل مختلف قرار نگیرد (که خیلی بعید است) وجود جشنواره ها خوب و مفید است.

در مورد ادبیات داستانی امروز ایران صحبت کنید. با وجود مشکلات فراوان در مسیر چاپ کتاب مثل ممیزی، گرانی کاغذ و خواننده ی کم کتاب، ما در چه جایگاهی هستیم.

صادقانه جواب بدهم یا سیاستمدارنه؟ خب اجازه بدهید در هر دو حالت جواب بدهم. سیاستمدارنه اش می شود این که: ما جایگاه رفیعی داریم که همان معدود مخاطب ما را می خواند و دنبال می کند و ما جزئی از تاریخ ادبیات می شویم و به هر حال روزی از ما یاد خواهند کرد و سایر مباحث.

می بینید چقدر خوب می شود شعار دارد؟ اما واقعیت چیز دیگری است. ما نه در نهاد قدرت جایگاهی داریم و برایمان ارزشی قائل هستند نه در میان نهاد مردم. قدرت زمانی که نیاز به صندوق رای باشد و روز قلم سراغ ما می آید. بله ما آن زمان ارزشمندیم و یا زمانی که در بستر مرگ افتاده ایم. برای عکس، تصویر پیرمرد و یا پیرزن نویسنده ای که برای فرهنگ این کشور سال ها زحمت کشیده برای عوام جذاب است اما در واقعیت نه آثاری از ما خوانده می شود و نه می خواهند ما را بخوانند مگر برای سانسور. مردم هم تفاوت چندانی با نهاد قدرت در این حوزه ندارند. در واقع در یک همدستی زیبا مردم و نهاد قدرت نویسنده را از بین می برند و وقتی مرد برایش وا اسفا سر می دهند.

ما در چنین جامعه ای زیست می کنیم که شان و جایگاه یک بازیگر درجه سه تلویزیون و یا یک دلقک فضای مجازی از جایگاه یک نویسنده در این کشور بالاتر است و این واقعیت جهان امروز است.

امروز شاهدیم تبلیغات در مورد کتاب از روزنامه و صفحات ادبی به طرف فضای مجازی رفته است. به ‌نظرم روزنامه ها به جز چند مجله ی خاص، صفحات ادبی اکثر روزنامه های کشور تاثیر چندانی در معرفی و فروش کتاب ندارند. این فضا را چگونه می بینید؟

بله تاثیر چندانی ندارد. چرا؟ فضا عوض نشده… از من حمید بابایی تا سایر دوستان در تخریب این صفحات ادبی موثر بوده ایم. رفیق بازی ما در جریان یادداشت نوشتن و پرداختن به آثار ضعیف و قالب کردن آن به مخاطب به عنوان اثری خوب و در خور این بلا را سر صفحات ادبی آورد. در عین حال نگاه سردبیران هم موثر بود. در واقع روزنامه های کشور ما سیاسی هستند و صفحه ادبی را نمک روزنامه می دانند. در واقع ادبیات در این صفحات نیز همان کاربرد را دارد. وقتی این رویه و رویکرد وجود داشته باشد، دبیر صفحه فرهنگ و هنر هم به جای تولید مطالب سعی می کند از هر جا بتواند کار بگیرد و فقط صفحه را پر کند. در عین حال وقتی می خواهند صفحه را مجانی جمع کنند تهش می شود همین وضعیت اسفناکی که می بینید.

مصطفی بیان

چاپ شده در دو هفته نامه آفتاب صبح نیشابور / شماره ۶۶ / یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸