2017-07-19 17:23:55
16
0
0
شیدای شیراز خراسان هستم.
گفت و گو با محمد اسعدی به بهانه انتشار مجموعه داستان «جوالدوز شیطان»
محمد اسعدی، متولد خرداد 1339 در شهر نیشابور. فارغ التحصیل دوره لیسانس اقتصاد از دانشگاه علامه طباطبایی و فوق لیسانس مدیریت اجرایی از پردیس فارابی دانشگاه تهران. حدود بیست سال است در فرهنگسراهای تحت پوشش سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران در پست های مدیریت فرهنگی و هنری و مالی و اداری مشغول فعالیت است. در حال حاضر معاون مالی و اداری مدیریت مراکز فرهنگی و هنری منطقه سه تهران و فرهنگسرای ارسباران است.
فعالیت هنری را در سال ۱۳۶۰ با آموزشِ نوازندگی ویلن و تئوری موسیقی با آقای منوچهر اشرف زاده آغاز کرد. بعد از یک سال کار، به علت محدودیت های آموزش موسیقی در آن سال ها و عزیمت به تهران، نگارش داستان کوتاه را در سال ۱۳۶۳ با استاد ناصر ایرانی در کانون پرورش فکری آغاز کرد و در همان سال ها داستان کوتاه «دوچرخه قرمز» در مسابقه داستان کوتاه جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران به عنوان مقام دوم برگزیده و در مجموعه داستان «بعد از باران» از انتشارات جهاد دانشگاهی چاپ شد.
در دهه شصت و هفتاد، عضو انجمن ادیب نیشابوری و انجمن سخن نیشابور زیر نظر استاد بی ریای گیلانی متخلص به «شیدا» و درکنار دکتر محسن ذاکرالحسینی، دکترجواد محقق نیشابوری، حیدر یغما و خانم نوشین گنجی و دیگر شعرای نیشابور، در زمینه شعر کار کرد. علی رغم علاقه فراوان به فعالیت های فرهنگی و هنری، مدت ها به دلیل خدمت سربازی و مشغله کاری و ازدواج فرصت فعالیت هنری و ادبی را پیدا نکرد. فعالیت مجدد خود را از سال ۱۳۹۰ با کسب مقام در جشنواره شعر رضوی آغاز کرد.
فعالیت داستانی جدی را از سال ۹۳ با حضور در کارگاه های داستان محمدرضا گودرزی آغاز کرد. داستان کوتاه «ویلن طلایی» به مرحله نهایی مسابقه داستان کوتاه جشنواره افسانه ها و دومین جایزه داستان کوتاه سیمرغ در سال، ۹۴ و ۹۵ راه یافت. همچنین در سوگواره شعر عاشورایی در شیراز در سال ۹۵ با شعر «دست دستان» نائل به کسب مقام اول شد. در سال 95 در جشنواره مجازی کتابخوانی که در سطح ملی توسط فرهنگسرای عطار نیشابوری برگزار گردید با تحلیل رمان سرزمین گوجه های سبز برنده نوبل 2009 از نویسنده آلمانی به نام هرتا مولر مقام دوم را کسب کرد. همچنین در سال 96 داستان کوتاه «فراموشی» در جشنواره نسیم کلمات، شایسته تقدیر شناخته شد.
در حال حاضر با حضور در کارگاه ها و نشست های داستانی و شعر به داستان خوانی و شعرخوانی و نقد داستان در تهران مشغول است. به بهانه انتشار مجموعه داستان «جوالدوز شیطان» در تیر ماه امسال توسط انتشارات خورشید آفرین گفت و گویی با او داشتیم.
شما به عنوان یک نویسنده نیشابوری، در کتاب جدیدتان ادای دینی به دیار خود داشته و نشانه هایی از مکان زندگی تان را در جای جای داستان ها آورده اید:
عاشق نیشابور و به تعبیری شیراز خراسان بزرگ هستم. خود را مدیون این شهر و بزرگان آن از جمله عطار، خیام، ابوسعید ابوالخیر، ادیب نیشابوری و دیگر بزرگان و همچنین نویسندگان و شعرای معاصر این شهر از جمله فریدون گرایلی، خانم نوشین گنجی، یغمای نیشابوری، استاد محمد پروانه، دکتر جواد محقق نیشابوری و دکتر محسن ذاکرالحسینی، استاد حجت حسن ناظر عزیز، استاد مجید ملانوروزی، دکتر محمود اسعدی از دوستان هم دوره خودم هستند، و همه دوستان دیگری که بوده و هستند و متاسفانه اسامی شان را فراموش کرده ام یا افتخار آشنایی با آنها را نداشته ام، می دانم. دراین شهر متولد و بزرگ شده ام. بیش از نیمی از عمرم را در این شهر زیسته ام. در جای جایش نفس کشیده ام. در کوهستان هایش چادر زده ام، از آب چشمه های زلال بینالودش نوشیده ام. روستاها و ییلاق هایش را گشته ام. در کوچه و پس کوچه هایش پرسه زده ام. طبیعی ست که احساس دین کنم و به امید خدا در نظر دارم در آینده از نیشابور بیشتر بنویسم.
در داستان «جوالدوز شیطان»، شیرین از محمد می پرسد: «می خوای چه کاره بشی؟» محمد پاسخ می دهد: «شاید نویسنده بشم». چه انگیزه ای باعث شد به داستان نویسی رو بیاورید؟
پدرم از کودکی برای من و برادرها و خواهرهایم، در شب های طولانی زمستان «زینت المجالس» و «فَرَج بعد از شدت» می خواند، خوشنویسی می کرد و شعر می سرود، به نظرم او نقش اصلی را در علاقه من به ادبیات داشته است. بعد از او، دخترم سولماز که ایشان هم نویسنده است، مهمترین مشوق من برای آغازی دوباره بود. دوستانی داشتم که صمیمی ترینشان یا شاعر بودند، یا داستان نویس و فیلمساز. مشخصا فریدون هندی و محمدرضا اخباری نیا نویسنده، که متاسفانه هردو، به طور پی درپی مرحوم شدند.
شاید یکی از مهمترین انگیزه های هر هنرمند میل به جاودانگی و نیاز به دیده شدن است و چون هنرمند معمولا درون گراست، هنر محملی می شود که بتواند از این طریق در یادها و در دل ها برای خود جایی دست و پا کند. اینکه چرا به داستان روی آوردم فکر می کنم علاقه من به ادبیات فارسی و به خصوص درس انشاء و تشویق هایی که ازسوی دبیران برای انشاها از جمله دبیر فارسی اول راهنمایی استاد فریدون گرایلی و بعد ها استاد محمد پروانه می کردند، همچنین مطالعه کتاب های جلال آل احمد، احمد محمود، بهرام صادقی، هوشنگ گلشیری ، هوشنگ مرادی کرمانی، صمد بهرنگی و در کودکی مهدی آذر یزدی از مهمترین دلایل روی آوردن من به داستان نویسی بود.
داستان های تان عمدتا در دهه پنجاه و شصت و در شهرهایی مثل تهران و نیشابور و سایر شهرستان ها اتفاق می افتد.
دهه پنجاه و شصت مصادف بود با اوج دوران نوجوانی و جوانی من، بروز احساسات و هیجان های درونی، حسرت ها، رنج ها، عشق و عاشقی ها و از طرفی انقلاب و تحولات اجتماعی و سیاسی و تبعات آن و دیگر مسائل روحی و روانی که ذهن جوان را در آن سن و سال تحت تاثیر قرار می دهد از طرفی و از طرف دیگر قبولی دانشگاه در سال 57 و در سال 59 وقوع انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه به مدت سه سال، رفت و آمدهایی که در طول 8 سال دوره دانشجویی به تهران و نیشابور انجام می دادم، آن دوره را به شکل گیری خاطرات من در این دو شهر سوق داد.
داستان «مَلی» تان را خیلی دوست دارم بنظرم این داستان حرف های زیادی برای تامل و اندیشیدن دارد. مثلا شخصیت داستانی آراد (که نام یک فرشته است)، یک معلم ادبیات و عاشق شعر و ادب است که گاهی دُمی هم به خمره می زند با این وجود در پایان داستان همه ی اهالی شهر در مراسم تشییع جنازه اش شرکت می کنند.
حقیقتش من به نظریه مرگ مولف معتقدم. به نظرم داستان وقتی که تمام شد و چاپ شد، دیگر متعلق به نویسنده نیست. مولف محور نیست، متن محور هم نیست. معتقدم داستان یا رمان و یا هر متن ادبی دیگر خواننده محور است چون هر خواننده ای با توجه به مقتضیات ذهنی، برداشت خودش را دارد و عملا نویسنده دیگر خیلی کاره ای نیست. البته بعضی ها هم معتقدند که ترکیبی از همه ی این هاست. یعنی مولف، متن، و خواننده، هر سه در برداشت کلی از متن کمک کننده هستند. من معمولا در مورد داستان هایم حرف نمی زنم و توضیح نمی دهم. چون به پیوست کتابم نیستم و داستان باید بتواند از خودش یا از نویسنده اش دفاع کند. داستان نوشته شده و از من جدا شده و هرکسی می تواند برداشت خودش را داشته باشد.
با این توضیح، چون سوال فرمودید، می توانم بگویم، در داستان مَلی نام «آراد» به عمد انتخاب شده و ادای دینی ست به مظلومیت و پاکی افرادی که فرهنگی هستند، دغدغه ی هنر دارند، حساس اند و نیاز به توجه و آرامش دارند تا بتوانند بگویند، بنویسند، تربیت کنند، بیافرینند، خلاق باشند و زیر ساخت های فرهنگی جامعه را بنا کنند، اما روابط پیچیده انسانی، اقتصادی، و اجتماعی، قوانین خودشان را دارند و بعضا افراد صاحب اندیشه و هنر در معادلات آنها نمی گنجند، بنابراین زندگی شان ضایع می شود و یا به طریقی به قول آقای حسین سناپور در مراسم مرگ کوروش اسدی که گفته بود: «نویسنده های ما نمی میرند، بلکه نفله می شوند.» از طرفی در جواب شما باید بگویم، این افراد واقعا فرشته نیستند و این یک تشبیه است. آنها انسان هستند و قابلیت لغزش هم دارند. ممکن است اصطلاحا دمی هم به خمره بزنند و یا آلودگی های دیگری که بعضا به خود ویرانی آنها هم منجر شود. اما از محبوبیت آنها کاسته نشود. چون دغدغه مردم دارند. چه بسا مراسم تجلیل و یا درگذشتشان، بسیار هم باشکوه برگزار شود.
در داستان «سیاه مو» سعی داشتید از تکنیک واقع گرایی جادویی استفاده کنید. از سنت های نادرست و خرافاتی که نسل به نسل و سینه به سینه به ما رسیده و باعث عقب ماندگی تک تک ما شده، نوشته اید. حتی اشاره می کنید به آدم های مومن و با خدای ده :
بحث مقدسات و خرافات بحث طولانی ست و تفکیک و تمیز دادن آنها از یکدیگر در این مقال نمی گنجد، ضمن اینکه از تخصص و دانش من هم خارج است. وجود روح از نظر دینی پذیرفته شده است. به نظرم این اعتقادات اعم از درست یا نادرست، همیشه با انسان ها و در همه ی دنیا بوده و باز هم خواهد بود. البته شدت و ضعف دارد. اما از بین رفتنی نیست. بحث جان بخشی به اشیاء یا وجود انرژی در آنها در خیلی از جوامع هنوز طرفدارانی دارد، نظر قربانی، چشم زخم، شاید در اکثر خانه ها یا اتومبیل های ما پیدا شود. در جوامع مدرن امروزی هم هنوز همین بحث ها وجود دارد و کسانی به این قبیل باورها اعتقاد دارند و یا حداقل سعی دارند با آنها مقابله نکنند. باورهای خرافی ریشه در فرهنگ دارد و چیزی نیست که به سادگی از بین برود، حتی بین انسان های مومن.
در داستان «زندگی زیبا» اشاره ای دارید به روزگار تلخ نشر و کتابخوانی در ایران. به عنوان یک نویسنده، مشکل نشر و کتابخوانی در جامعه ما چگونه حل می شود؟
متاسفانه با غلبه تکنولوژی های الکترونیکی و فضاهای مجازی از تعداد کتاب خوان ها کاسته شده و کتابخانه معمولا خالی ست. البته در خیلی از جوامع پیشرفته اینطور نیست و کماکان مردم برای خرید برخی کتاب ها در ابتدای انتشار، تا صبح توی صف انتظار می کشند. برای ورود به نمایشگاه کتاب فرانکفورت باید بلیط 35 یورویی تهیه کرد. اما در ایران، ناشرین به هرحال نگران برگشت سرمایه خود هستند. مراکز و نهادها و کتابخانه ها هم که حوزه مسئولیتشان ترغیب کتابخوانی و حمایت از ناشرین و نویسندگان است، اغلب بودجه لازم را ندارند. به نظر من اگر نویسندگان بیشتر بنویسند. ناشران بیشتر منتشر کنند.خوانندگان بیشتر بخوانند و هر راه کاری که بتواند این سه فعالیت را در نظر بگیرد و توسعه دهد، مطمئنا در راه آینده ای امید بخش گام نهاده است و دست یافتن به آن نیاز به تحولی در نگرش سیاست گذاران، برنامه ریزان و مجریان امور فرهنگی و نشر دارد.
کمی هم درباره داستان «ویلن طلایی» حرف بزنیم. داستانی که شما را به عنوان نامزد نهایی دومین جایزه داستان کوتاه سیمرغ در اسفند ماه سال گذشته معرفی کرد.
این داستان ابتدا قرار بود رمان شود. اما ازجایی که نوشتن رمان نیاز به وقت و تمرکز بیشتری دارد به یک داستان پنج هزار کلمه ای تبدیل شد. این که من مدتی در اداره ارشاد نیشابور تمرین ویلن می کردم و علاقه زیادی به این ساز دارم قطعا یکی از دلایل مهم شکل گیری این داستان بوده است. خاطرات مبهم دوران کودکی، کابوس ها، اوهام، ترس ها، تنهایی و ... همه و همه در نوشتن این داستان بی تاثیر نبوده است که سعی کرده ام تا اندازه ای آن را با تکنیک های روایی مدرن روایت کنم. در مسابقات داستانی از موفق ترین داستان های من بوده و شخصا به آن علاقه زیادی دارم.
درباره جایزه داستان کوتاه سیمرغ صحبت کنید. آیا این جایزه خصوصی می تواند در مسیر شناخت و حمایت از داستان نویسان شهرستان نیشابور حرکت کند؟
من اولا به تمامی کسانی که در شکل گیری انجمن داستان سیمرغ نیشابور نقش داشتند به خصوص از دوست عزیز و هنرمندم جناب آقای مصطفی بیان تبریک می گویم و از زحماتی که متقبل می شوند تشکر می کنم. از حامیان مالی و معنوی انجمن و جایزه داستان کوتاه سیمرغ قدردانی می کنم. نیشابور باید خیلی زودتر از این ها در این زمینه فعال می بود و با توجه به بزرگان ادبی که در این شهر بوده اند و هستند، بایستی صاحب سبک و مکتب ادبی باشد که امیدوارم به یاری خداوند و مدیران و مسئولین فرهیخته و دلسوز و عموم مردم و علاقه مندان، نویسندگان و ناشران این مهم هر چه زودتر اتفاق بیافتد.
قطعا این جایزه نقش مهمی در ترغیب و شناخت و حمایت از داستان نویسان خواهد داشت که نمونه هایش را در همین دو دوره برگزاری جایزه شاهد بوده ایم. برای همه فعالین عرصه فرهنگ و هنر نیشابور بویژه داستان نویسان و اعضاء انجمن داستان سیمرغ آرزوی موفقیت بیش از پیش دارم.
مصطفی بیان / داستان نویس
چاپ شده در دو هفته نامه «آفتاب صبح نیشابور» / سه شنبه 27 تیر 96
2017-05-29 16:36:58
16
0
0
امیدوارم مردم ایران دوره های سخت را با سرفرازی پشت سر بگذارند.
گفت و گو با فرزانه منصوری، همسر نادر ابراهیمی
«شب نادر ابراهیمی»، چهاردهمین شب از شب های ادبی «انجمن داستان سیمرغ نیشابور»، بعد از ظهر شنبه نوزدهم فروردین ماه با پخش پيام صوتی از همسر نادر ابراهيمی، همراه با معرفی و بررسی برخی از آثار او در پژوهش سرای مهندس سینا مسیح آبادی با حضور دکتر زهرا ابویسانی، مرتضی قربان بیگی، داستان نویسان و علاقه مندان به نادر ابراهیمی برگزار شد.
نادر ابراهیمی در 14 فروردین 1315 در تهران متولد شد. وی نخستین کتاب خود را در سال 1341 به نام «خانه ای برای شب» شامل فابل ها و داستان های تمثیلی انتشار داد. از آثار بعدی او می توان به کتاب های «سرزمین کوچک من»، «یک عاشقانه ی آرام»، «رونوشت بدون اصل»، «چهل نامه کوتاه به همسرم»، «بار دیگر شهری که دوست می داشتم» و «انسان، جنایت و احتمال» اشاره کرد. آثار ابراهیمی اغلب در قالب استعاری و هنری به مسائل اجتماعی می پردازد. آنچه بر مجموعه داستان های او حاکم است تمایل به پندآموزی و اخلاق گرایی است.
آثار نادر ابراهیمی گوناگون و متنوع اند: رمان، فابل، گزیده، داستان کوتاه، فیلم نامه، غزل و .... و ترانه ی جاویدان «سفر برای وطن» که همه ی ما با صدای کریستال و جاودانه ی زنده یاد محمد نوری شنیده ایم که می گوید: «ما برای پرسیدنِ نام گلی ناشناس / چه سفرها کرده ایم / ما برای بوسیدنِ خاکِ سرِ قله ها / چه خطرها کرده ایم ....». وی پس از چندین سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری بعد از ظهر پنجشنبه 16 خرداد 1387در تهران درگذشت.
قرار بود اين مراسم با شكوه بيشتری به همت انجمن داستان سیمرغ نیشابور با حضور خانم فرزانه منصوری برگزار شود اما ايشان قبل از 13 فروردين، اعلام كردند كه به دليل فشردگی برنامه هايشان نمی توانند امسال از تهران خارج شوند و به همین دلیل به یک گفت و گوی تلفنی بسنده کردیم.
فرزانه منصوری در ابتدای صحبت از من خواستند که ایشان را با نام خانوادگی همسرشان، «فرزانه ابراهیمی» خطاب کنم و احساس تاسف کردند که نتوانستند در این نشست ادبی حضور داشته باشند. ایشان در ادامه فرمودند: راجع به نادر ابراهیمی آنچه که لازم است که همه بدانند در کتاب های «ابن مشغله»، «ابوالمشاغل» و «چهل نامه کوتاه به همسرم» آمده است و طبق مصاحبه هایی که هم خود ایشان و هم بعد از پروازشان، من انجام داده ام خیلی حرف ها زده شده است. اگر در لابه لای آثار نادر ابراهیمی جستجو کنیم، می بینیم در تمام آثارش برای همه ی گروه های «کودک و نوجوان» و «بزرگسالان» و حتی کتاب هایی که جنبه آموزشی دارند؛ «عشق به وطن و مردم وطن» موج می زند. نادر ابراهیمی خودش در همین آثارش گفته است «من اگر وطنم را عاشقم. خاک پرستی نیست. دوست داشتنِ قدمگاهِ مردمی است که سخت دوستشان دارم.» بنابراین آنچه که کرده و آنچه که نوشته بخاطر مردمش بوده و خواسته به نحوی سطح فرهنگ را بالا ببرد و قدمی در راه اعتلای مردم وطنش بردارد.
فرزانه منصوری به سفر چند سال پیش به نیشابور به همراه نادر ابراهیمی و خانواده اشاره کرد و گفت: برايم جالب بود كه دوباره مردم مهربان و مهمان دوست اين شهر را ببينم كه متاسفانه نشد. همچنین باید اشاره کنم به مراسم بزرگداشت نادر ابراهیمی که توسط دانشکده هنر نیشابور به مدت سه روز، چند سال قبل برگزار شد. دانشجويان دانشكده هنر در آن مراسم چهره نادر ابراهيمی را نقاشی كرده بودند و تصويرگری از كتاب های كودكان را داشتند و استاد جنيدی نيز يک سرديس از وی ساخته بود كه سرديس را برای ما فرستادند و نقاشی از چهره نادر ابراهيمی نيز توسط يكی از دوستان به ما رسيد كه همين جا از همه ی آنها سپاسگزاری می کنم.
فرزانه منصوری از رونمایی سومین کتابِ صوتی نادر ابراهیمی با عنوان «بار دیگر شهری که دوست می داشتم» توسط انتشارات نوین کتاب گویا در اردیبهشت ماه امسال خبر داد. این کتاب با صدای پیام دهکردی و موسیقی کارن همایون فر منتشر می شود. همچنین دو کتاب «یک عاشقانه آرام» و «چهل نامه کوتاه به همسرم» با صدای پیام دهکردی و موسیقی کریستف رضاعی و ناصر چشم آذر توسط همین انتشارات منتشر شده است؛ که دوستان می توانند برای تهیه این آثار به سایت «نوین کتاب گویا» مراجعه کنند.
در پایان فرزانه منصوری همانند همسرش زنده یاد نادر ابراهيمی آرزو کرد كه مثل هميشه ملتش اين دوره های سخت را با سرفرازی و صبوری و پيروزی به انتها برساند و آرزو دارد همه ی مردم سرزمينش احساس خوشبختی كنند و خداوند گره های كورشان را باز كند و آسوده و راحت باشند.
مصطفی بیان
این گفت و گو در شماره 30 نشریه «آفتاب صبح نیشابور» به چاپ رسیده است / 6 خرداد 96
2017-03-21 00:43:55
16
0
0
آرزو میکنم روزی برسد که با خاطری آسوده تر بگویم نویسنده ام.
گفت و گو با نویسنده برگزیده جایزه داستان کوتاه سیمرغ
آیین اختتامیه دومین جایزه داستان کوتاه سیمرغ به همت انجمن داستان سیمرغ نیشابور، عصر پنجشنبه 5 اسفند ماه با حضور شهردار، رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی، داوران کشوری، چهره ها و دوستداران ادبیات داستانی در فرهنگسرای وکیلی برگزار شد. و در مجموع از میان 77 داستان رسیده از نویسندگان نیشابوری، از سراسر کشور، نجمه باغیشنی با داستان «در فاصله ی چند نخی که میان ماست»، تندیس سیمرغ، دیپلم افتخار و کارت هدیه ده میلیون ریالی را به خانه برد و رتبه ی اول را کسب کرد.
لطفا خودتان را معرفی کنید؟
من، نجمه باغیشنی در اردیبهشت 1365در روستایی واقع در بخش زبرخان نیشابور به دنیا آمدم. فامیلم داد می زند کدام روستا! سه سال بعد به نیشابور آمدیم و از سال 1370 تا 1395 فاصله ی خانه تا مهد کودک، خانه تا مدرسه، خانه تا دانشگاه و خانه تا محل کارم را با موتور پدرم، سرویس مدرسه، پای پیاده، تاکسی، اتوبوس و قطار طی کردم. دستاورد این آمد و شدها هم شد یک مدرک دیپلم ریاضی فیزیک، کارشناسی مهندسی شیمی (دانشگاه اصفهان) و کارشناسی ارشد ارتباط تصویری (دانشگاه هنر تهران) و چند سالی سابقه کار در حوزه طراحی گرافیک. ناگفته پیداست تغییر مسیرهایی داشته ام. اما پیوندهایم با ادبیات برمیگردد به قبل از دانشگاه و سال هایی که شعر میسرودم و شعر معاصر ایران را دنبال میکردم. در سال های دانشجویی در مقطع کارشناسی این پیوندها کمرنگ تر شد و محدود شد به مطالعاتی پراکنده در حوزه داستان، فعالیتهای فرهنگی، چند تجربه نه چندان موفق در داستان نویسی و مطالعات جدی تر در حوزه تاریخ هنر که این آخری مقدمه ی علاقمندی من به حوزه هنرهای تجسمی و ورودم به دانشگاه هنر شد. البته بعد از دو سال تلاش و درگیری.
چرا نویسنده شدید؟
آن تغییر رشته به نظرم بیشترین سهم را در نویسنده شدن من داشت. کیفیت دیگری به نگاه کردنم داد. نوشتن های من با یادداشت های روزانه در همان سال ها شروع شد. یادداشت هایی که کم کم رنگ و بوی روایت های داستانی به خود گرفت. اولین داستانم از دل همین یادداشت ها بیرون آمد، در اردیبهشت سالی که گذشت. تا مدتها جراتش را نداشتم بگویم داستان نوشته ام.
پروسه نوشتن تان چگونه است؟
دشوار و خوشایند، گاهی اوقات هم طاقت فرسا. پر از لحظاتی که به محدویت های ذهن و زبانم پی میبرم. ایده اولیه غالبا از دل یک اتفاق ساده در طول روز، یک گفتگو، بخشی از یک کتاب یا فیلم بیرون میآید. چیزهایی پراکنده یادداشت میکنم که گاهی تا چند ماه درست نخورده باقی می ماند و گاهی هم رها میشود. نوشتن داستان را زمانی شروع میکنم که مطمئن شوم تکه هایی از پازل کنار هم چیده شده و تکلیف شخصیت ها و وقایع تا حدودی روشن است. بگذریم از این که گاهی در طول مسیر و حتی نزدیک به پایان کار، داستان را کاملا به هم میریزم و دوباره آغاز میکنم. اگر برایش زمان پایانی در نظر نگیرم ویرایش های بیپایان دمار از روزگارم در میآورد. روزی که برای مراسم اختتامیه جایزه داستان کوتاه سیمرغ میآمدم در قطار بعد از تقریبا یک ماه و نیم، دوباره داستانم را خواندم. و ویرایش شروع شد! «چرا این جمله را این طوری ننوشتی؟ این یکی را اصلا لازم نداشتی! این دیگر چه کلمهای است؟». واقعا از دست خودم کفری بودم.
کمی هم درباره داستان «در فاصله ی چند نخی که میان ماست» حرف بزنیم. داستانی که شما را برگزیده ی دومین جایزه داستان کوتاه سیمرغ معرفی کرد.
حرف زدن درباره اش نگرانم میکند. میترسم با توضیحاتم محدودش کنم. داستان نوشته شده و الان آن طرف در دست های مخاطب است و کار خاصی از دست من بر نمیآید. وقتی موضوع داستان، پیچیدگیها و ظرافت های روابط میان آدمها باشد، به نظرم هرکدام از ما به فراخور دنیای درون، تجربیات و احساس های پنهانمان به شکلی متفاوت با آن مواجه میشویم.
درباره جایزه داستان کوتاه سیمرغ صحبت کنید. آیا این جایزه می تواند در مسیر شناخت و حمایت از نوقلمان و داستان نویسان شهرستان نیشابور حرکت کند؟
مسلما بله. در مورد من که این طور بوده است. برای اکثر نویسندگان در ابتدای راه، ترس ها و تردیدهایی وجود دارد. با توجه به اینکه سال 95 شروع کار داستان نویسی من بود، جایزه داستان سیمرغ نه تنها مرا به جامعه داستان نویسان معرفی کرد بلکه مسیر را برایم روشن تر کرد. در واقع به من جرات داد تا با جدیت بیشتری به ارائه داستان هایم فکر کنم.
آیا پروژه انتشار کتابی در دست دارید؟
بله، انتشار مجموعه داستان های کوتاهم را برای شش ماهه اول سال 1396 در برنامه دارم.
پیشاپیش سال نو را به شما تبریک میگم. پیشنهاد نوروزی شما برای کسانی که می خواهند این بهار را با کتاب آغاز کنند، خواندن چه آثاری است؟
من هم سال نو را به شما تبریک میگویم. در سالی که گذشت بهترین داستانی که خواندم داستان نبرد رستم و اسفندیار در شاهنامهی حکیم فردوسی بود. همه عناصر این داستان تا مدتها ذهن مرا درگیر کرده بود. واقعا شاهکار است. خواندن این داستان و داستانهای دیگر شاهنامه را پیش و بیش از هر داستان دیگری پیشنهاد میکنم. آثار دیگری که تازگیها خواندهام اگر حافظهام یاری کند، آثاری از کورت ونهگات با آن طنز تلخ بینظیرش و رمانهای نویسندهی محبوبم، اورهان پاموک هستند.
و آرزوی بهاری تان؟
آرزو میکنم روزی برسد که با خاطری آسوده تر بگویم نویسنده ام. نه فقط از بابت مسائل تکنیکی و کیفی که خودم از کارم انتظار دارم، بلکه همین طور از بابت حداقل هایی که انتظار دارم نویسندگی بتواند به عنوان یک حرفه مثل هر حرفه دیگری، برایم فراهم کند، از جایگاه اجتماعی گرفته تا مسایل مالی. میدانیم که این آرزویی فقط برای من نیست. ارتباطی تنگاتنگ دارد با آمار کتابخوان های ما و مسایل مربوط به حوزه نشرمان. در سال پیش رو برای همه خواندن و نوشتن آرزو میکنم.
مصطفی بیان
چاپ شده در نشریه «آفتاب صبح نیشابور» / شماره 26 / 28 اسفند 1395
2016-10-28 00:46:22
16
0
0
یکی از راه های به فکر فرو بردن جامعه، ادبیات داستانی است.
به بهانه ی حضور داوود آتش بیک در نیشابور
سه شنبه 30 ام شهریور ماه داوود آتش بیک، نویسنده ی بجنوردی به دعوت «انجمن داستان سیمرغ» به نیشابور آمد تا در نشست جشن امضا و نقد و بررسی کتابش شرکت کند. مجموعه داستان او با عنوان «خودزنی» سال گذشته توسط نشر چشمه منتشر و در نمایشگاه بین المللی کتاب تهرانِ همان سال رونمایی شد. به بهانه ی حضور او در نیشابور فرصتی دست داد تا با او گپ و گفت و گویی داشته باشم.
پدربزرگ شما از مبارزان دهه ی سی و از طرفداران محمد مصدق بودند و در نیشابور به خاک سپرده شده اند. از پدربزرگتان برایمان بگویید.
هر سال به مناسبت تولد فرزند محمدرضا پهلوی در تاریخ نهم آبان در سرتاسر کشور جشنی به پا میشده. مدرسه ها هم برای این روز برنامه های ویژه ای تدارک میدیدند و برای حضور بچه ها در این جشن (چون خارج از مدرسه برگزار میشده) از خانواده ها تقاضای رضایت نامه میکردند. پدربزرگ من رضایت نامه ی فرزندان خودش را امضا نکرده و گفته دوست ندارد بچه هایش در این جشن شرکت کنند و خب، همین هم شده موضوع یکی از بازداشت ها و بازجویی های پدربزرگم.
پدربزرگ من رئیس قطعه ی راه آهن نیشابور بوده؛ بر سلامت ریل ها و مسیرها نظارت میکرده. او یک مبارز یا فعال سیاسی نبوده ولی متاسفانه در حکومت های توتالیتر پای آدم ها بی آنکه خودشان بخواهند به سیاست باز میشود. پدربزرگ من هم در آن سال ها از نخست وزیر قانونی وقت حمایت میکرده. نخست وزیری که بر آمده از خواست عموم جامعه بوده و مطالبات مردمی و ملی را پیگیری میکرده. ولی خب، ناگهان ورق برمیگردد و همان نخست وزیر مردمی و ملی به احمد آباد تبعید میشود و امثال پدربزرگ من به دردسر میافتند و مثلا این که چرا عکس او را در اتاقش نصب کرده بوده ولی عکسی از شاه نداشته میشود یک جرم سنگین برایش. وقتی حکومت به خودش اجازه میدهد که در زندگی خصوصی آدمها (مثل رفتن و نرفتن به یک جشن، یا نصب و عدم نصب یک عکس در دفتر کار) دخالت کند، آن وقت یک آدم حتی اگر دلش هم نخواهد تمامی تصمیم ها و کارهایش سیاسی میشود.
بعد از بیست سال به نیشابور آمدید. از این سفر یک روزه بگویید؟
سری به مزار خیام، کمال الملک، عطار، مشکاتیان و دو شاعر نیشابوری گرایلی و یغما زدم و با این که همان بیست سال پیش همه ی این ها را دیده بودم، ولی چیز زیادی خاطرم نمانده بود و برایم تازگی داشت. از هنر معماری و زیبایی این یادواره ها بسیار لذت بردم. در این سیر و سیاحت علاوه بر شما ، استاد حجت حسن ناظر هم من را همراهی میکرد. استاد ناظر هنرمندی دوست داشتنی و خوش ذوق است و از همراهی او بسیار مشعوف شدم. قبل از شروع جلسه هم با آقای كاكولی مدير كلبه كتاب كليدر صحبت كوتاهی كردم و متوجه شدم كه کتاب «خودزنی» به واسطه او در نيشابور پخش خوبی داشته. او و خيلی از دوستان ديگری مانند آقای عباس کرخی، مدیر فرهنگ شهرستان نیشابور كه در اين سفر با آنها آشنا شدم برای بالا بردن سطح مطالعه در نيشابور تلاش های زيادی می كنند كه قابل ستايش است.
بعد هم که جلسه برگزار شد و در مجموع از جلسه ی نقد و بررسی کتاب راضی بودم.
شما به عنوان یک دکتر داروساز از خشونت در داستان هایتان گفتید. چرا ايده اصلی داستانهایتان خشونت در جامعه است؟
چند سال قبل در میدان کاج تهران حادثه ی تلخی رخ داد؛ مردی در حضور مردم با قمه، شخصی را به قتل رساند و منتظر ماند تا جان بدهد. مردم و مامورین که از مرد و شی ای که در دست داشت واهمه داشتند هیچ مقاومتی از خودشان نشان ندادند و جان دادن مقتول را تماشا کردند. من به این فکر کردم که چرا مردم هیچ مقاومتی از خودشان نشان ندادند و برای نجات جان یک انسان حاضر نشدند کوچکترین مقاومتی بکنند؟ مدتی بعد این اتفاق تبدیل شد به داستان کوتاه جوی خون. بعد از نوشته شدن این داستان من در خشونتی که در دیگر بخش های جامعه وجود داشت دقیقتر شدم و نتیجه ی این دقیقتر شدن، شد مجموعه داستان خودزنی.
خودکشی، نزاع، فساد و ... هر روزه در رسانه های رسمی و به ویژه در شبکه های مجازی شاهد هستیم. متاسفانه در زمان حضور شما در نیشابور خبر قتل فجیع یک دختر بچه هفت ساله، شهرستان را تکان داد. نویسنده در بررسی علل و رفع خشونت در جامعه، چه نقشی دارد؟
متاسفانه نویسنده هیچ نقشی در رفع خشونت از جامعه دست کم در کوتاه مدت ندارد. من اگر میدانستم که چطور میتوانم جلوی گسترش خشونت در جامعه را بگیرم، به جای نوشتن وارد سیاست می شدم و از طریق مجاری قانونی و اجرایی جلوی خشونت را میگرفتم. ولی از آن جایی که جوابی برای این مساله ندارم، تنها به طرح پرسش میپردازم و سعی میکنم علل را واکاوی کنم.
نویسنده تنها میتواند طرح مساله کند، به ریشه ها و علل بپردازد و از طریق ایجاد پرسش در ذهن مخاطب در دراز مدت جامعه را به فکر فرو ببرد. و جامعه ای که به فکر فرو رفته باشد و به مساله ها فکر کند، کمتر دست به خشونت می زند. معتقدم انسانی که «فکر» میکند، به مراتب کمتر دست به خشونت میزند و بیشتر به تعامل و گفت و گو رو می آورد. یکی از راه های به فکر فرو بردن جامعه، هنر و به ویژه ادبیات داستانی ست.
امسال نیشابور به عنوان «پایتخت کتاب ایران» معرفی شده است. به عنوان یک نویسنده، مشکل کتابخوانی در جامعه ما چگونه حل می شود؟
کتاب خواندن باید تبدیل به یک عادت و ارزش در جامعه شود و این ممکن نیست مگر آن که آموزش و پرورش تصمیمی اساسی در این راستا بگیرد. اغلب روان شناسها معتقدند که باورها و ارزش های آدمی در همان سنین کودکی در روان انسان شکل میگیرند و بنابراین ریشه ی بسیاری از رفتارها به کودکی باز میگردد. اگر آموزش و پرورش بتواند خواندن کتاب های شعر و داستان را در برنامه های مدرسه بگنجاند و از همان دوران دبستان بچه ها را به خواندن داستان و شعر عادت بدهد و وقتی بچه طعم شیرین خواندن یک داستان خوب را بچشد، در بزرگسالی هم دوباره سراغ آن طعم شیرین را خواهد گرفت. و از آن مهمتر، اگر در همان مدرسه از اهمیت خواندن کتاب غیردرسی برای بچه ها گفته شود، دیگر در بزرگسالی لازم نیست تا برای تشویق جامعه به خواندن کتاب هزار و یک دلیل بیاوری.
توصیه تان به نویسندگان جوان نیشابور چیست؟
هر روز بنویسند و بی وقفه بخوانند. شاهکارهای کلاسیک و آثار نویسندگان بزرگ معاصر خودمان را در اولویت بگذارند. رابطه ی خودشان را با نویسندگان جوان و امروزی قطع نکنند.
مصطفی بیان
چاپ شده در هفته نامه «خیام نامه» / شماره 303 / اول آبان 1395
2016-08-07 19:04:00
16
0
0
همه ی مسافرخونه ها نيشابورن !
گفت و گو با شيوا ارسطويی ، داستان نویس و مدرس داستان
شيوا ارسطويی، داستان نویس و مدرس با سابقه ی حوزه ی ادبیات داستانی است. او تجربه حضور در كارگاه های داستان نویسی دکتر رضا براهنی را دارد. در سال ۱۳۷۰ با نگارش رمان «او را كه ديدم زيبا شدم» فعاليت ادبی خود را آغاز كرد. «آفتاب مهتاب»، «بیبی شهرزاد»، «من و دختر نيستم»، «آمده بودم با دخترم چای بخورم» و... نمونه هايی از آثار موفق او هستند. رمان «آفتاب مهتاب» برگزیده ی جایزه ی ادبی هوشنگ گلشیری و جایزه ادبی یلدا در سال ۸۲ شده است.
رمان «من و سيمين و مصطفی» یکی از جديدترين اثر داستانی شيوا ارسطويی است كه اوايل سال ۱۳۹۴منتشر شد و فرصتی به ما داد تا گپ و گفت و گویی با خانم نويسنده داشته باشيم. آخرین اثر او، رمانی است به اسم «نی نا» که به تازگی توسط نشر پیدایش به چاپ رسیده.
جايی از متن رمان «من و سيمين و مصطفی»، مصطفی به شيوا می گويد: «همه مسافرخونهها نيشابورن». نيشابور در رمان «من و سيمين و مصطفی» چه جايگاهی دارد؟ چرا همه جا برای شيوا نيشابور است؟
من هم مثل شما دقیقا نمی دانم نیشابور در رمان «من وسیمین و مصطفی» چه جایگاهی دارد. مطمعن باشید اگر می دانستم چرا همه جا برای شیوا نیشابور است، دست به نوشتن این رمان نمی زدم. همانطور که جای دیگر هم در مورد این رمان گفته ام، آدم می نویسد که بداند. آدم، نمی نویسد چون می داند. ولی به این سوال شما طور دیگری می توانم جواب بدهم به این معنی که سوال شما را طور دیگری می توانم در ذهنم مطرح کنم. اگر از خودم بپرسم رمان «من و سیمین و مصطفی» چه جایی در ذهنم دارد، می توانم بگویم این رمان نیشابور ذهن من است. در واقع این رمان برایم اشتیاق به سیر و سلوک است برای دست یافتن به سیمرغی که هرگز ندیدمش.
امسال، نیشابور به عنوان «پایتخت کتاب ایران» معرفی شده است. به عنوان یک داستان نویس، مشکل کتابخوانی در جامعه ما چگونه حل می شود؟
اینکه نیشابور به عنوان پایتخت «کتاب ایران »، معرفی شده خبر بسیار مسرت بخشی است. کجا بهتر از نیشابور ؟ آنجا که عطار هنوز انسان را دعوت می کند به جستجوی حقیقت بی آنکه فکر کند به اینکه یک داستان نویس چگونه باید شکل کتابخوانی را در جامعه حل کند.
چرا داستان می نویسید؟
چه خوب می شد اگر از هیچ داستان نویسی نمی پرسیدند چرا داستان می نویسد. این سوال همیشه من را به یاد دوران تفتیش عقاید می اندازد. مثل این است که از آدم بپرسند تو چرا به خداوند اعتقاد داری؟ یا اصلا اعتقاد داری یا نداری؟
برای نوشتن، الگوی ادبی مشخصی را هم مدنظر دارید؟
خیر.
ريشه يک ايده چگونه از داستان هایت درمی آيد؟
اینکه ایده ازداستان در می آید یا داستان از ایده، بحث مفصلی است که مستلزم برگزاری یک دوره ی جدی کارگاه داستان نویسی است. ولی برای آنکه این سوال در یک جمله بی جواب نماند، می شود گفت ایده ها دور و برت می پلکند. فقط باید آنها را دریابی.
شما بیش از ده سال است که کارگاه داستان نویسی برگزار می کنید. نظرتان را در مورد آموزش و کارگاه های داستان نویسی بیان کنید؟
بدیهی است که نظرم همیشه مثبت بوده است. تلاشم این است که کارگاه های داستان نویسی ام را به سمت و سویی هدایت کنم که مستعد ایجاد جریانی تازه بشود.
آیا به نیشابور سفر کرده اید؟
شاید فقط یک لحظه از سفری که در ده دوازده سالگی به نیشابور رفتیم در ذهنم مانده باشد. دایی کوچکم، رستم، و رفقای جوانش احمد و مصطفی، در یکی از روستاهای اطراف نیشابور، سرباز بودند و دوره ی سپاهی دانش را می گذراندند. با مادرم و برادرم رفته بودیم به آن روستا و دسته جمعی داشتیم برمی گشتیم به تهران که مجبور شدیم یک شب در یک مسافرخانه در شهر نیشابور اقامت کنیم. مسافرخانه ای کوچک در یک خیابان شلوغ. صبح ، قبل از حرکت به طرف تهران مادرم من رافرستاد خیابان دنبال چند سیر پنیر. یادم هست که لباس خوابی تنم بود بچگانه. خجالت می کشیدم با آن لباس خواب نازک پا بگذارم به خیابان. ولی ، امر ، امر مادر بود. از در مسافرخانه پام را که گذاشتم توی خیابان، حس کردم به شکل شرم آوری عریانم. و لعنت فرستادم به هر چی صبحانه است با پنیر. آن لحظه ی طلایی که در ذهنم برق می زند این است که سرو کله ی ژولیده ی مصطفی پیدا شد توی خیابان. به دو آمد طرف من، نگاه کرد به سر و وضعم و قیافه ی در مانده ام. پرسید آنجا چه می کنم و بلافاصله گفت برگردم به مسافرخانه. سال هاست آن لحظه ای را که مصطفی به دادم رسید و من را برگرداند توی مسافرخانه با خودم توی ذهنم یدک می کشم. مصطفی از آن لحظه به بعد برای من تبدیل شد به عارفی که فقط، او، حقیقت را دریافته. حقیقتی در خیابانی شلوغ در نیشابور. حالا که دارم به این سوال جواب می دهم فکر می کنم شاید آن لحظه ی طلایی ، آن لحظه ای که در می یابی کسی در این جهان هست که حقیقت را در می یابد، انگیزه ی شخصی و پنهان مانده ام بود برای نوشتن این رمان. گرچه در واقعیت دفترچه خاطرات یک دختر خیابانی، واداشتم به نوشتن این رمان. دختری که از مرض قانقاریا در یکی از مسافرخانه های تهران در گذشت. ناباکوف بیراه نمی گوید که ادبیات، آن خط نامرعی و آن منشور رنگی است که بین خیال و واقعیت کشیده می شود.
توصیه تان به نویسندگان جوان نیشابور چیست؟
ترجیح می دهم نویسنده های جوان نیشابور به من توصیه ای بدهند تا من به آنها.
چاپ شده در هفته نامه ی «آفتاب صبح نیشابور» / شماره چهاردهم / 16 مرداد 1395
2016-04-25 17:11:58
16
0
0
به عقیده ی آموزگارانِ داستان نویسی : «داستان کوتاه، برشی از زندگی است». حال فارغ از این تعریف، بایستی ببینیم کتاب «بنی آدم» چقدر توانسته در اجرا موفق باشد؟
روایت «آدم ها» در دنیای امروز، روایتی فراگیر شده که می تواند دلایل بی شماری را داشته باشد. من با خواندن مجموعه داستانِ «بنی آدم»، بلافاصله به یاد مجموعه داستان «آدم ها» ی احمد غلامی انداخت. غلامی می گوید: «خیلی ها از این آدم واقعی اند. اما داستان شان تخیلی است. خیلی از داستان ها واقعی اند و آدم هایشان تخیلی. بعضی هر دو؛ واقعی و تخیلی اند.»
قصه ی «بنی آدم»، قصه ی سرراستی است از «آدم های» امروز ما. «آدم های قدیمیِ باقی مانده، احتمالا این طورند که نمی خواهند با تبیین دقیق عمری که گذرانده اند، نقطه ی مرگ خود را پُر رنگ تر به تصور در بیاورند» (مولی و شازده، صفحه 7).
به نظر من، دو داستان «مولی و شازده» و «چوب خشک بلوط» از معدود داستان هایی است که با خواندنش احساس می کردم، داستانی دارد بازگو می شود و حوادث دقیق و منظم در جای خود اتفاق می افتند و گره گشایی می شوند. شخصیت پردازی داستان به همراه فضاسازی، عالی بود.
«نمی خواهم به جمعیتی بپردازم که با حضور گُله به گُله شان میدان را کچل کرده بودند. اما آن زن که پیش تر آمده بود به میدان که یک گوشه زیر تاقی کنج گرفته بود، میدان که خالی شد برخاست و آمد طرف ستون، به جای خالی مرگ نگاه کرد، برگشت و رفت طرفی تا بیرون برود. بیرون رفت در حالی که این بار تو بره اش را روی کول و گردن گرفته بود (مولی و شازده، صفحه 11).
اما چهار داستان دیگر، چه می خواهد بگوید؟ اصلا قصدی برای گفتن مساله ای دارد؟ (بویژه داستان کوتاهِ یک شب دیگر). این گونه داستان نوشتن که چفت و بست ندارد را می توان همینطوری ادامه داد الی الابد و خواننده اگر حوصله اش شود که بعید می دانم دنبال این روایت مغشوش و بی سرانجام را بگیرد تا ببیند که چه می شود که البته هیچ می شود! و بقولی ، خواننده ی علاقه مند به شخصیتِ بزرگِ «محمود دولت آبادی» (خالق رمان کلیدر)، یک داستان زیبا را در قالبی زیبا و هوشمندانه نمی بیند.
مهم ترین ویژگی های داستان های «بنی آدم»: انعکاس زندگی آدم ها ، توجه به روان شناختی شخصیت های داستان، آغاز داستان ها با یک بحران، تصویرسازی در قالب کلمات و استفاده از جلوه های طبیعت برای توصیف دنیای درونی قهرمانان است.
دو داستان «مولی و شازده» و «چوب خشک بلوط» تمام ویژگی های داستان های محمود دولت آبادی را در خود دارد. قهرمان داستان و بقیه چهره ها در قالب کلمات و توصیفات درونی و بیرونی نویسنده، کاملا معرفی می شود.
«می دیدی مرد سال خورده را، که در پرتوِ مهتاب با پاهای چوبی اش به دشواری لابه لای خرسنگ ها را گذر می کند با یک چوبدست کج که یک سر آن روی شانه ی پسرکِ خاموش قرار داد و فکری می کردی پسرک – تکه – لابد فکر می کرد تا چکاد برفو راهی نمانده است و می دانست که هیچ کس صدای فکر او را نمی شنود (چوب خشک بلوط، صفحه 6).
این بار داستان های دولت آبادی به جای روستا در شهر اتفاق افتاده است؛ مثل داستان کوتاه «مرد» (از کتاب هجرت سلیمان). ترسیم فضای اجتماعی، سياسی، اقتصادی و ... را که نویسنده در طول زندگی خود با آنها برخورد نموده از خلال داستان پیداست. به قول دکتر حسن ذوالفقاری: «هرچه روستا و طبیعت داستان های دولت آبادی زیباست، شهر و جلوه های آن زشت و کریه می نماید (چهل داستان کوتاه ایرانی/ ص 263).
اين كه استاد محمود دولت آبادی بعد از ده سال و اندی كاری داستانی چاپ می كنند خيلی قابل تامل است. چرا نويسنده ای در قواره او كه به زعم ما بايد نوبل بگيرد ده سال و يا بيشتر داستان چاپ نمی كند يا نمی نويسد. مقايسه كنيم با موراكامی (داستان نویس ژاپنی) كه در اين ده سال چقدر كار چاپ كرده و روزی چقدر شنا می كند تا سالم باشد و يا زنده یاد گونتر گراس (داستان نویس آلمانی) كه مُرد!
سوال اين است كه بر سر نويسنده ی ايرانی چه می آيد كه اين چنين نابود می شود و خيلی زود بازنشسته می شود. ممیزی های سلیقه ای ؟ متوهم شدن نويسنده پس ازمعروفيت؟ الكل و سیگار؟ قطع شدن ارتباطش با ادبيات معاصرش با اين ديد كه جز من همه جفنگ می نويسند؟
دلیل نابودی ، هر یکی از گزینه های مطرح شده ای که گفتم، می تواند باشد اما می خواهم یک مورد دیگر را هم به موارد ذکر شده، اضافه کنم و آن باند بازی دسته های مختلف است که متاسفانه بسیار هم زیاد است.
کتابی چندین و چند باره معرفی و نقد می شود. جلسه ی رونمایی گذاشته می شود و آن قدر در بوق و کرنا می کنند که می خواهی بخوانی تا علت این همه هیاهو را بدانی؛ و وقتی می خوانی یا به کل چیزی در حد و اندازه ی آن همه تعریف و تمجید نبوده و یا بسیار معمولی بوده. پشت آن نویسنده ی خاص، حتما کسانی هستند. اگر نه مگر ممکن است فقط تعداد کمی از کتاب ها مطرح شوند!!؟
و سخن آخر اینکه، محمود دولت آبادی قطعا استاد است و آخرين نويسنده بزرگ ایران.
مصطفی بیان
این یادداشت در مجله ی «جوانان امروز» ، اردیبهشت 1395 (شماره 2230) به چاپ رسیده است.
2016-04-16 20:50:07
16
0
0
مطالعه به من جسارت نوشتن داد.
گفت و گو با نشاط داودی ، داستان نویسِ نیشابوری و سفیر نیکوکاری
«نشاط داودی» متولد 1348 از نیشابور است و کارشناسی تربیت بدنی از دانشگاه تربیت معلم تهران دارد. ایشان سال هاست ساکن تهران هستند و به حرفه ی مقدس معلمی مشغول اند. وی یکی از بانوان نيكوكار موسسه خيره كهريزک است.
خانم داودی نويسندگی را با رمان «بازگشت» در سال 89 شروع كرد؛ و در ادامه «بهار زرد»، «رنگ خاموشی» و «باد ما را خواهد برد» را به چاپ رساند. «باد ما را خواهد برد» را به سفارش کهریزک و به همراه دوستش خانم مژگان مظفری منتشر کرده است. در حال حاضر، مشغول نگارش یک فیلم نامه زیر نظر ابوالحسن داودی است. همچنین در کلاس های قصه نویسی برای کودکان و نوجوانان تدریس می کند.
کمی درباره پیشینه نویسندگی تان بگویید؟ چه انگیزه ای باعث شد به نوشتن رو بیاورید؟
عضو کانون پرورشی کودک و نوجوان بودم (ابتدای خیابان شریعتی). پنجشنبه ها کلاس کتاب خوانی داشتیم. سال 58 داستان کوتاهی در مورد پستچی نوشتم که رتبه اول خراسان شد و لوح تقدیر گرفتم. با شروع جنگ دیگر کلاس های ما تشکیل نشد. سایه ی منفور جنگ همه چیز را احاطه کرده بود. من فقط برای دل خودم می نوشتم. چندین دفتر از دلنوشته هایم را به عنوان یادگار نگه داشته ام.
در مورد سوال دوم تان، علاقه مند به مطالعه ی رمان های تاریخی بودم. کتاب های «الکساندر دوما» و ترجمه های جناب ذبیح الله منصوری. رمان خواندن را با کارهای خواهران برونته و دافنه دوموریه شروع کردم؛ و کلاً طرفدار رمان ایرانی نبودم (به جز کتاب های آقای محمود دولت آبادی ). تا اینکه دوست عزیزی به عنوان کادو تولد، کتاب «باغ مارشال» آقای کریم پور را به من هدیه داد. این شروع آشنایی من با قلم رمان نویسان ایرانی بود. سال ها گذشت و دیگر شمارش رمان های خوانده شده از دستم رها شد و یک روز به این نتیجه رسیدم، که من هم می توانم بنویسم!
چگونه ایده یک داستان را به دست میآورید؟
داستان های من برگرفته از واقعیت های پیرامون زندگی و محیط کارم هستند و همه واقعی اند. شغل و ارتباط نزدیکم با دانش آموزان، سوژه های واقعی و ملموس در جامعه را برآیم به ارمغان می آورد.
شما برگزار کننده دوره های داستان نویسی هم هستید. آیا به تدریس داستان نویسی اعتقادی دارید؟
کلاس های داستان نویسی خصوصا برای سنین 9 و 10 و 11 سال به نظرم فوق العاده عالی است. در این سن، بچه آموزش می بیند که افکار و رویاهای خود را به دست قلم بسپارد و از خلق هنر خود و خواندنش لذت ببرد. دقیقا مثل کلاس مجسمه سازی یا نقاشی.
به عنوان یک نویسنده، مشکل کتابخوانی در جامعه ما چگونه حل می شود؟
به عنوان کسی که در محیط آموزش و پرورش مشغول به کارم؛ اگر بخواهیم مشکل کتابخوانی را اصولی و ریشه ای حل کنیم باید از مدارس شروع کنیم. به عنوان تکلیف درسی در تابستان لیست کتاب به دانش آموزان بدهیم و از ایشان بخواهیم کتاب های مورد علاقه ی شان را انتخاب کنند و بعد از خواندن به عنوان تکلیف خلاصه ی داستان را برای دوستان خود تعریف کنند. البته این کار مشروط به برنامه ریزی دقیق و اختصاص ساعتی در هفته به عنوان ساعت مطالعه می باشد که در بعضی از مدارس ابتدایی یک ساعت در هفته اجرا می شود. پیشنهاد من خواندن کتاب در ایام تعطیلات تابستانی به صورت تکلیفی مفرح است؛ و صد البته کتاب های داستان و رمان.
از فعالیت های انجمن های داستان در نیشابور با خبر هستید؟ با نویسندگان ساکن نیشابور ارتباط دارید؟
متاسفانه خیر... صد افسوس که کم سعادتم...
توصیه تان به نویسندگان جوان نیشابور چیست؟
زندگی در پایتخت کتاب کشور و حال و هوای فرهیختگی شهرمان، به اندازه ی دنیاها می ارزد و انگیزه ی لازم را به نویسندگان جوان نیشابور می دهد. من فقط با مطالعه ی زیاد توانستم بنویسم. مطالعه به من جسارت نوشتن داد.
به عنوان کوچکترین عضو این خانواده ی بزرگ قلم پیشنهاد می کنم؛ مطالعه ی مفید روزانه را فراموش نکنند. «خواندن» کلید موفقیت است. برای دلنوشته ها ی خود ارزش قائل باشند؛ از نقد های سازنده بهره ببرند و از انتقادهای تلخ، دلسرد نشوند.
در مورد آسایشگاه خیریه کهریزک توضیح می دهید؟
آسایشگاه خیریه کهریزک حدود دهه ی 40 توسط مرحوم دکتر حکیم زاده تاسیس شد. این آسایشگاه با کمک های مردمی اداره می شود؛ و حال تبدیل به موسسه ی بزرگی شده که از معلولین، سالمندان و بیماران ام اس نگهداری می کند. در کنار دکتر حکیم زاده، خانم بهادر زاده ریاست بانوان نیکوکاران را به عهده دارند. هر سال 3 بازارچه خیریه در تهران و یک بازارچه در انگلیس و آمریکا هم برگزار می کنند. بانوان نیکوکار بدون توجه به اختلاف طبقاتی و شغل، یک دل و یکرنگ شده و در بازارچه مشغول به کار می شوند. همه خود را موظف می دانند که در طی سال برای کمک به مدد جویان به آسایشگاه بروند.
به سفارش خانم بهادر زاده برای آشنایی قشر جوان با آسایشگاه، من و خانم مژگان مظفری، کتاب «باد ما را خواهد برد» را نوشتیم؛ که در کنار کتاب های دیگرمان در بازارچه به نفع آسایشگاه توسط خودمان به فروش می رسد. از افتخارات ما حضور استاد بزرگ جناب دکتر الهی قمشه ای در جمع بانوان نیکوکار و توجه خاص ایشان به کتاب ما هست، که دست خطی از ایشان دارم.
مصطفی بیان
این گفت و گو در شماره ی پنجم (28 فروردین 95) هفته نامه ی «آفتاب صبح نیشابور» به چاپ رسید.
2016-01-18 18:39:27
16
0
0
صدای زنان در ادبیات رساتر از مردان است
گفت و گو با فرشته نوبخت ، داستان نویس و منتقد ادبی
«فرشته نوبخت» از جمله داستان نویسان جوانی است که از دهه هشتاد، از طریق فضای وب به ارائه ی کارهای جدی و حرفه ای پرداخته است. درج داستان ها و نقدهای ادبی او در مطرح ترین سایت های ادبی مانند دیباچه، مرور و مارال، نشان از جوهر هنری کار او دارد.
خانم نوبخت، فارغ التحصیل رشته پرستاری از دانشگاه علوم پزشکی ایران است. شرکت در کارگاه داستان نویسی محمد بهارلو، برنده شدن در هشتمین دوره ی جایزه نقد ادبی خانه کتاب، داوری جوایز ادبی هفت اقلیم، فهرست، داستان های بومی کنام و هم کاری با مجلات ادبی گلستانه، رودکی، همشهری داستان و روزنامه آرمان امروز نیز در کارنامه ادبی نوبخت به چشم می خورد. از او تاکنون رمان و مجموعه داستان هایی چون «سیب ترش»، «از همان راهی که آمدی، برگرد»، «کلاغ» و «مرغ عشق های همسایه روبرویی» به چاپ رسیده است.
چرا داستان می نویسید؟
ممنونم از این معرفی کوتاه. شاید لازم باشد این را هم خودم اضافه کنم که در حال حاضر در حال تکمیل تحصیلاتم در رشتهی ادبیات نمایشی هستم. یک رمان در ارشاد دارم که منتظر مجوز است و یک رمان که مراحل آخر بازنویسی را طی میکند. داستان مینویسم چون کار دیگری بلد نیستم. نوشتن تنها کاری است که میتواند من را در مواجهه با جهان بیرونم قرار بدهد و اجازه بدهد همانطور که خودم را پیدا میکنم، به کشف دنیا بپردازم.
داستان کوتاه نوشتن سخت تر است یا رمان؟ تفاوت بین داستان کوتاه و بلند (رمان) رادر چه چیزی می بینید؟
هر دو قالبی برای داستان هستند و جز این ربطی به هم ندارند. مثل این است که بپرسید نوشتن غزل سخت تر است یا قصیده. یا مثلا فیلمنامه نوشتن سختتر است یا نمایشنامه. داستان کوتاه نوشتن و رمان نوشتن دو تجربهی کاملا متفاوت است. در رمان فرصت بیشتری برای ساختن دارید و مصالح و امکانات خیلی متنوع است. شیوهی کار هم خیلی متفاوت است. اما در داستان کوتاه کار شما ساختن یک برش یا یک مقطع است که باید در همان فرصت حرفش را بزند. اگر بخواهم نظر شخصی خودم را بگویم، نوشتن رمان لذت بخش تر است. همان قدر که خواندنش لذتی مضاعف به من میدهد. اما بعضی موضوعها هم است که فقط قالب داستان کوتاه میتواند عمق آن را بیان کند.
شما نقدهای ادبی جدی و حرفه ای در مجلات ادبی منتشر کرده اید. آیا نوشتن نقد به داستان نویس کمک می کند؟
نوشتن نقد...؟ نمیدانم. راستش به این سوال، چند بار در گذشته پاسخ دادهام و اعتراف میکنم که هیچوقت نظرِ یکسانی نداشته ام. ببینید نوشتن نقد به داستاننویس کمک میکند تا بهتر داستان را بشناسد و ضرورت ها و الزامات را پیدا کند. اما این حتما به این معنی نیست که هر داستاننویسی میبایست نقد بداند یا نقد بنویسد. این خیلی ربط پیدا میکند با روحیهی نویسنده و نوع نوشتنِ او. از موضوعات و مضامینی که نویسندهها مینویسند میشود این را تا حدودی فهمید. در مورد خودم، معتقدم همهچیز از فیلتر سیاست میگذرد. حالا نه به شکل و معنای عامِ آن. اما مسائل خرد و کلان اجتماعی، اقتصادی، هنری، حتی روزمرگیِ ما آدمها تابعی از سیاست است و وقتی کسی اینجوری فکر میکند و نگاه میکند نمیتواند جور دیگری جز با نگاهِ منتقدانه به اطرافش نگاه کند. ذهن چنین شخصی مدام در حال تحلیل و پیدا کردن ریشهها و ربط و بسط هایِ وقایع است. این را هم بگویم که نقد آموختنی نیست. بلکه یک امر کاملا ذاتی است که با روحیهی منتقد در ارتباط است.
هميشه درباره «گارسيا مارکز» می خواندم که با ديده ترديد به منتقدان ادبی نگاه می کرد. آيا به گفته های منتقدان علاقه مند هستید؟
خب من با جناب مارکز خیلی اختلاف نظر ندارم. اما یک نکته را هم معتقدم. اینکه منتقدها باید کار خودشان بکنند و نویسنده ها هم کار خودشان را. اینطوری خواننده ها هم کار خودشان را میکنند قطعا. کتابها باید اول نوشته شوند و بعد خوانده شوند و در این پروسه، حضور نقد و تحلیل خیلی خیلی مهم است. مثل خون سیاهرگ و خون سرخرگ. شما میتوانید بگویید سیاهرگها مهم نیستند چون خونشان عاری از اکسیژن است؟ این ساز و کار در نهایت به سلامت ادبیات ما کمک میکند. راستش من خیلی نقدهایی را که دربارهی داستانهایم نوشته میشوند نمیخوانم. چون وقتش را ندارم و ضرورتی هم ندارد واقعا. مگر نظر منتقد خاصی برایم مهم باشد. از طرفی معتقدم نقدها در اصل برای نویسندهها نوشته نمیشوند. اتفاقا نقد برای مخاطب نوشته میشود که ببیند چطوری باید با متن مواجه شود. پس اگر از این زاویه نگاه کنید میبینید نویسنده و منتقد با هم در یک نقطه قرار میگیرند و دوستانِ هم هستند. من که دست منتقدهایم را به گرمی میفشارم.
یکسال دیگر، به اتمام نيمه اول دهه نود باقی مانده است. آیا زنان در ادبیات داستانی ایران، توانسته اند به جايگاهی شايسته دست پيدا كنند؟
با احترام باید بگویم سوال خیلی درستی نیست. چون زنان نویسندهی ما خیلی قبلتر از این قله های ادبیات داستانی را خصوصا در حوزهی رمان فتح کردهاند و امروز دیگر چنین استنتاجی به معنای نادیده گرفتن آنچه تا امروز اتفاق افتاده است، نیست. درصد بالایی از تولیدات ادبی ما مربوط به زنان است. صدای زنان در ادبیات کمی رساتر از مردان به گوش میرسد. گو اینکه تریبونها و رسانهها بیشتر در اختیار مردان است.
به عنوان یک داستان نویس، مشکل کتابخوانی در جامعه ما چگونه حل می شود؟
وضعیت خیلی اسفبارتر از این است که من الان بگویم مشکل چطوری حل میشود. روز به روز هم دارد بدتر میشود متاسفانه. من این را چند جای دیگر هم گفته ام. واقعیت این است کتاب خواندن جزء فرهنگ ما ایرانی ها نیست. شعر و نمایش و مثلا نگارگری هست. اما ادبیات، نیست. شما به تاریخ ادبیاتِ این سرزمین که نگاه کنید و بعد آن را با تاریخ ادبیات دنیا تطبیق بدهید، متوجه میشوید عرض بنده را که وقتی اولین آثار ادبی در ایران نوشته و منتشر شد، جهان چه مسیری را طی کرده بود. پس ما در ابتدا باید به فکر تقویت یک فرهنگِ ضعیف باشیم تا بعد ببینیم چطور میتوانیم آن را گسترش بدهیم. متاسفانه رسانههای ما هم به شدت ایدئولوژیک با مسئلهی کتاب برخورد میکنند. با کتاب مثل یک امکان تبلیغ عقیده و تفکر برخورد میشود. همین است که میبینیم تعداد محدودی کتاب که محتوایِ مورد پسند یک جریان فکری خاص است مدام دارد تبلیغ میشود. انتظاری بیش از این نمیشود داشت. اگر هم بخواهیم ببینیم از کجا باید شروع کنیم، به نظرم مدرسهها. از مدرسهها و از کودکان میشود شروع کرد و بعد به انتظار نتیجه نشست. به شرطی که بتوانیم و موفق بشویم ایدئولوژیِ حاکم را که فقط یک رویهی نازکِ شکننده است و دیگر هیچ چیزی جز این نیست، پس بزنیم و درست و علمی و فکر شده روی بچهها کار کنیم. آنوقت میتوانیم امیدوار باشیم نسلی هنردوست، کتابخوان و عمیقتر پرورش خواهد یافت که مادران و پدرانِ نسلِ بعدی خواهند بود.
برای نوشتن، الگوی ادبی مشخصی را هم مدنظر دارید؟
خیر. الگو را خود ایده به من میدهد.
ريشه يک ايده چگونه از داستان هایت درمی آيد؟
من خیلی بر اساس شخصیت مینویسم. یعنی شخصیتها اول در ذهنم جان میگیرند و بعد خودشان داستان را برای من میگویند. من مینویسمشان و خیلی وقتها بعد از یک نوشتن اولیه که میشود اسمش را طرح کلی هم گذاشت مینشینم روی جزئیات فکر میکنم. میتوانم بگویم ریشهی همهی ایدههای داستانی من شخصیتها هستند. آنها مقدم بر هر چیزی در پروسهی داستاننویسی من هستند. هر شخصیت فکر و اندیشه و شیوهی زندگی خودش را با خود به داستان من میآورد و مسیر را برای من روشن میکند.
چه موقع و چگونه می نويسيد؟ برای نوشتن از مداد، خودكار يا رایانه استفاده میكنيد؟ آيا پيش از شروع به نوشتن يا در هنگام كار عادت های خاصی دارید؟
پیش از شروع، یادداشت برمیدارم و هر چیزی به فکرم برسد را ثبت میکنم. فضای کلی را اینطوری ترسیم میکنم. اگر لازم به تحقیق باشد قبل از اینکه نوشتن را آغاز کنم این کار را انجام میدهم. البته پیش آمده که ضمن نوشتن دست بکشم از کار تا در مورد موضوع بخصوصی تحقیق کنم. به عنوان مثال موقع نوشتن رمان «از همان راهی که آمدی برگرد»، ناچار شدم تحقیقی در مورد بچه های پرورشگاهی بکنم. نیاز به دانستن جزئیات قانونی روال نگهداری این بچهها داشتم. در مورد شکل نوشتن هم، تایپ میکنم. اینطوری تمرکزم بالا میرود. معمولا صبح ها مینویسم و باید حتما دور و برم خلوت باشد. همین دیگر.
به نیشابور سفر کرده اید؟
بله. سهبار. راستش نیشابور را دوست دارم. شهر آرام و دوست داشتنی است. شهر فیروزه. اما من همیشه این شهر را به رنگ سبز تصور میکنم. نمیدانم چرا. مردم صبور و مهربانی دارد که گویی هنر با ذاتِ آنها آمیخته است. شاید هم تاثیر خیام و کمال الملک و عطار باشد. همنشینی شعر و شعور. یک خاطره هم بگویم از آخرین باری به شهر شما سفر داشتم. تیر ماه سال 91 بود به گمانم. باران وحشتناکی میبارید و ما را که در آرامگاه خیام بودیم مجبور کرد تا زیرِ آن سازهی باشکوه ساعتی را پناه بگیریم. تصویری که آن روز در ذهن من ثبت شد، دلپذیر است.
توصیه تان به نویسندگان جوان نیشابور چیست؟
توصیهای ندارم. اما دوست دارم کتابهایم را جوانان نیشابوری بخوانند و من را در میان خودشان بپذیرند.
مصطفی بیان
در شماره ی 92 (28 دی ماه 1394) دو هفته نامه «فرّ سیمرغ» به چاپ رسیده است.
2015-11-15 19:21:19
16
0
0
نویسندگی دیگر در انحصار مردان نیست
گفت و گو با تکین حمزه لو، داستان نویس و زن برتر ایرانی در سال 2007
خانم «تکین حمزه لو» رمان نویس شاخص کشورمان، در سال 1356 در خانواده ای فرهنگی و ادب دوست در تهران به دنیا آمد. مادر او شهناز مجیدی از مترجمین خوب کشور ماست. اولین رمان او به نام «افسون سبز» در سال 1380 منتشر شد و در کمتر از یک ماه به چاپ دوم و تا سال 93 به چاپ نوزدهم رسید. او تاکنون یازده تالیف در کارنامه ی ادبی خود دارد. خانم حمزه لو در سال 2007 از سوی مجله ی لهستانی « Wysokie Obcasy» به عنوان زن برتر ایرانی شناخته شد. و بررسی زندگی و آثارش موضوع پایان نامه یک دانشجوی رشته ایران شناسی اهل لهستان بوده است.
شهریور ماه امسال، جدیدترین رمانش، با نام «کنج بهشت» توسط نشر «برکه خورشید» منتشر شده که با استقبال خوبی نیز روبهرو شده است. به همین بهانه گفت وگوی من با ایشان را بخوانید:
آیا بزرگ شدن در یک خانواده فرهنگی و ادب دوست برای یک نویسنده امتیاز است؟
به نظرم بله. رشد و بالیدن در میان خانواده ای علاقمند به فرهنگ مطالعه باعث می شود بستر مناسبی برای تبدیل شدن یک فرد مستعد ، به یک نویسنده فراهم شود. در خانه ما همیشه کتاب در دسترس بود و هست. پدر و مادرم هرگز برای خریدن و یا خواندن کتاب مرا سرزنش نکردند و همیشه این روند با تشویق روبرو بوده است و اصولا در نظر همه ما که در آن خانه بودیم، در روند طبیعی زندگی، همیشه خواندن و مطالعه بخش قابل ملاحظه ای داشته و دارد.
چرا داستان می نویسید؟
برای من این سوال مثل این است که کسی بپرسد چرا غذا می خوری؟ نیاز به نوشتن در من درست مثل نیاز به غذا خوردن است. با نوشتن احساس آسودگی می کنم و آن همه چیزی که ذهنم را آشفته می کند را می توانم مرتب کنم و از نزدیک بهشان نگاه کنم.
با آمدن دولت اعتدال، آیا آینده ادبیات داستانی ما و نویسندگان فعال در کشورمان روشن است؟
برای پاسخ به این سوال باید به دو وجه این سوال بپردازم. یک: آینده روشن ادبیات و نویسندگان کشور ما بخشی وابسته به قوانین است. که مسلما با روی کار آمدن دولت اعتدال و نوع نگاهشان به مسایل فرهنگی و رویکردشان به مقوله فرهنگ و سرعت عملکردشان درامر مجوز دهی و تساهل در بررسی، امید بخش تر از سابق خواهد بود.
دو: بخش دیگر این پیشرفت مرتبط به رفتار و عملکرد خود نویسندگان با هم است. اگر روزی برسد که آستانه تحمل همه ما بالاتر برود و با سعه صدر بیشتری با هم رفتار کنیم و بتوانیم وجود همه نویسندگان با سبک های مختلف را در کنار هم و در یک بازار مشترک تاب بیاوریم آن وقت است که می شود به آینده امیدوار بود.
جایگاه زنان را در ادبیات داستانی ایران، چگونه ارزیابی می کنید؟
از نظر تعداد، نویسندگان زن آمار بالاتری نسبت به مردها دارند. از نظر تعداد تالیفات هم احتمالا خانم ها از مردان نویسنده پیشی گرفته اند ولی درقسمت جوایز معمولا کتاب هایی که نویسنده مرد داشته اند موفق تر بوده اند. جایگاه زنان در ادبیات ایران امروز و روند رو به رشد تعداد نویسندگان خانم نشان می دهد زنان به یک خودباوری رسیده اند که شاید پیش از این نداشته اند. قبلا نویسندگی را بیشتر شغلی مردانه می پنداشتند ولی با موفقیت هایی که زنان نویسنده در این زمینه کسب کرده اند شاید باعث شده اند که دیگر زنان هم به این نتیجه برسند که اگر بخواهند می توانند بنویسند و این شغل دیگر در انحصار مردان نیست.
برای نوشتن، الگوی ادبی مشخصی را هم مدنظر دارید؟
من سال هاست که داستان نوشته ام و شاید اوایل کارم، وجه رمانتیک نوشته هایم مشهودتر بود اما با بالا رفتن سن و تجربه اندوزی بیشتر و بالاخص مطالعه مداوم ، وجه اجتماعی در داستان هایم بسیار پر رنگ تر از وجوه دیگر آن شده است. فضای بیشتر داستان هایم رئال است و از مشخصات ویژه اش تمرکز روی مسایل انسان مدرن و شهرنشین است و شاید بیشتر روی مسایل زنان طبقه متوسط و تحصیل کرده متمرکز باشد.
ريشه يک ايده چگونه از داستان هایت درمی آيد؟
هرنویسنده ای به مسایل و مشکلات پیرامونش توجه دارد ولی نوع نگرشش به آنها و جهان بینی خود نویسنده است که اثر را شکل می دهد و برای همین است که ممکن است در دنیا سوژه ها شبیه بهم باشند اما نوع پرداخت آنها توسط هر نویسنده آنها را اثری منحصر به فرد می کند. نگاه من هم به اطرافم بیشتر شکل اعتراضی دارد بخصوص در حوزه حقوق زن ها و همین پیرنگ اکثر داستان هایم را شکل می دهد.
چه موقع و چگونه می نويسيد؟ برای نوشتن از مداد، خودكار يا رایانه استفاده میكنيد؟ آيا پيش از شروع به نوشتن يا در هنگام كار عادت های خاصی دارید؟
برای من در موقعیتی که دارم وقت مثل طلا است. من مادر سه بچه هستم و انجام وظایف خانه و همزمان اداره کردن انتشارات (برکه خورشید) و نوشتن کمی سخت است. این است که در هر حال دفتر یادداشتم همراهم است و فیش برداری می کنم از ایده ای که در ذهن دارم. و وقتی ذهنم آماده است شروع به نوشتن می کنم که ساعت خاصی ندارد و هروقتی می تواند باشد. اوایل با خودکار و روی ورقه کلاسور می نوشتم ولی اخیرا داستان هایم را تایپ می کنم که بسیار راحت تر و بهتر است.
شاید بشود اینطور گفت که قبل از نوشتن عادات خاصی دارم. شروع هر بار نوشتن برایم بسیار سخت و مشکل است برای همین هر وقت می خواهم شروع کنم مشغول خانه تکانی عجیبی می شوم که به وسواس شبیه است آن وقت است که اهالی خانه می فهمند من باز داستانی در ذهن دارم.
به نیشابور سفر کرده اید؟
متاسفانه خیر. البته به طور گذری شهر را دیده ام اما اینکه در آن اقامت کنم خیر.
توصیه تان به نویسندگان جوان نیشابور چیست؟
توصیه که نمی شود اسمش را گذاشت اما پیشنهادم به آنها این است که یک: بخوانید بخوانید و بخوانید هر چقدر که می توانید و از انتخاب نویسندگان جدید و کتاب های مختلف نترسید. خودتان را به یک سری اسم محدود عادت ندهید و همیشه به روز باشید در خواندن. و دوم بنویسید. هرروز مطلبی را بنویسید حتی اگر یک خاطره کوچک باشد این نظم ما را عادت می دهد تا بتوانیم راحت بنویسیم و بدانیم از کجا شروع کنیم. و سوم: از کتاب های راهنما یا کارگاه های داستان نویسی کمک بگیریم تا حداقل به مبانی کار آشنا و وارد باشیم.
چاپ شده در دو هفته نامه استانی «فرّ سیمرغ» / 23 آبان 1394 / شماره 90
2015-10-27 22:10:30
16
0
0
دنیا بدون داستان غیر قابل تحمل است
گفتگو با عالیه عطایی ، داستان نویس
«عالیه عطایی» متولد زاهدان، ساکن شاهرود و فارغ التحصیل رشته ادبیات نمایشی از دانشگاه تهران است و در زمینه نمایشنامه و فیلمنامه نویسی هم فعالیت می کند. مجموعه داستان «مگر میشود هابیل قابیل را کشته باشد؟» نخستین کتاب منتشر شده ی عطایی است که توسط نشر هیلا در سال 91 منتشر شد. در کارنامه ادبی و پُر بار خانم عطایی، برنده شدن در چند جایزه مانند جایزه اول نمایشنامه نویسی استان سمنان برای نمایشنامه «کوپه»، برگزیده نمایشنامه اول «بوی عتیق» از حوزه هنری مهر، داوری جایزه هزار و یک شب بین ایران، افغانستان و تاجیکستان، داوری سوگواره تعزیه در خراسان و نمایشنامه نویسی برای رادیو «فرهنگ» و رادیو «نمایش» به چشم می خورد. به تازگی هم رمان «کافورپوش» از سوی انتشارات ققنوس منتشر کرده که با استقبال خوبی نیز روبهرو شده است. به همین بهانه گفت وگوی من با ایشان را بخوانید:
رمان «کافورپوش»، معصومیت انسان برخواسته از جوامع ساده روستایی در مقابل ژست های تصنوعی ساکنان جامعه پیچیده شهری را نشان می دهد. معصومیت در این جا، نه به عنوان یک ارزش که بلکه واقعیتی انکار ناپذیر مطرح می شود. ايده نوشتن این داستان چگونه به ذهنتان خطور كرد؟ انگيزه شما از نوشتن اين رمان چه بود؟
ایده این رمان در واقع برای من محصول فرایند مهاجرت خودم از روستا به شهرمان و بعدتر به تهران شکل گرفت. استحاله ای که شخصیت گرفتارش می شود. برخلاف نظر شما به نظر من مانی معصومیت از دست رفته ای ندارد. درگیر پیدا کردن جایگاه هاست. خواستم بگویم نه در روستا و نه در شهر خبری نیست اگر انسان هویت خود را نشناسد. روستا و شهر می توانند اصالت مارا تعیین کنند ولی هویت جای دیگری شکل می گیرد و از طرفی میل به جاوادنگی که می تواند به بن بست برسد. ایده مرکزی از یک خبر پزشکی به ذهنم رسید. چند بار پلات را نوشتم تا در نهایت با چیزی که می بینید مواجه شدم. نقص، مهم ترین فاکتور برای من بود. نقص انسان مدرن که وقتی از جایگاه خودش دور می شود، دچار سردرگمی بیشتری می شود.
تفاوت بین داستان کوتاه و رمان را در چه چیزی می بینید؟
به قول فاکنر، نوشتن داستان کوتاه به مراتب سخت تر از رمان است. نویسنده رمان زمان کافی برای بسط قصه و کشمکش دارد ولی در داستان کوتاه نهایتاً در بیست صفحه باید داستانت را تمام و کمال تعریف کنی. پس به یک برش ویژه باید متوسل شوی. شروعی تکان دهنده و بالافاصله ورود به ماجرا. یکی از مهم ترین تفاوت ها به نظر من در شروع شکل می گیرد. مثلاً من برای خودم طبقه بندی ای دارم در داستان کوتاه یک خط و در رمان یک پاراگراف وقت دارم تا خواننده را وارد اتاق در بسته ام بکنم. و از طرفی رمان، ژانر مورد علاقه من در ادبیات است. زندگی سیال و نرم. به نظر من هر قصه غالب خودش را طلب می کند در واقع رمان هرگز نمی تواند شکل بسط یافته داستان کوتاه باشد. نه! هر قصه پتانسیل هایی دارد که مشخص می کند باید در کدام غالب قرار بگیرد.
فکر نویسنده شدن نخستین بار کی به ذهن تان خطور کرد؟
نویسنده شدن برای من انتخاب نبود. نوعی اجبار در نوشتن دارم. انگار مسیری که جز آن متصور نیستم. راهی برای گفتن. برای هم درد و هم زبان داشتن. نوشتن یک شور است. شوری که نویسنده خودش هم نمی داند از کجا پیدایش می شود ولی می آید و به هم می ریزد. نوشتن برای من راه زیستن است. دنیا بدون داستان غیر قابل تحمل است.
هميشه درباره «گارسيا مارکز» می خواندم که با ديده ترديد به منتقدان ادبی نگاه می کرد. آيا به گفته های منتقدان علاقه مند هستید؟
بله. من هم مثل مابقی همکارانم به شنیده شدن و نقد منصفانه علاقمندم. اگر چیزی به این عنوان باشد. متاسفانه جلسات نقد و بررسی یا با تعارف و تکلف همراه می شود و یا هم با دسته بندی کردن های شخصی. این نقد نیست. منتقد هم لزوماً قرار نیست نویسنده باشد. باید سواد کارش را داشته باشد. ولی در حال حاضر جز چند تن که به طور مشخص کار نقد انجام می دهند مابقی خودمانیم. می نویسیم. می خوانیم. برای هم دست میزنیم و در واقع تعامل جدی نداریم.
آینده ادبیات داستانی ما و نویسندگان فعال در کشورمان روشن است؟ برای ارتقاء و شکوفایی ادبیات داستانی، چه عوامل و راهکارهایی به ذهن شما می¬آید؟
سوال شما بسیار کلی ست من در سال گذشته داستان ها و مجموعه هایی بسیار خوبی خواندم و لذت بردم. به نظرم اتفاق رو به جلوست و از نالیدن که در گذشته این بود و آن بود خوشم نمی آید. جایگاه هر اثر را مخاطب تعیین می کند. بسیار باهوش است. به نظرم همین که مخاطب را دست کم نگیریم کار بهتر می شود. داستان بی اندیشه که نویسنده از ابتدا تا انتها معلوم نیست حرف حسابش چیست، آفت است. باید جسارت صریح نوشتن را داشت. حتی اگر هم مخالفانی باشند و تاییدمان نکنند.
به نیشابور سفر کرده اید؟
بله. از نیشابور هم «سنگ فیروزه» سوغات خریدم. شما شهر زیبایی دارید و عطار...
توصیه تان به نویسندگان جوان نیشابور چیست؟
داستان ها باید از دل زیست خودمان باشد. مال هر جای دنیا باشیم. فرقی نمی کند. نیشابور، مشهد، تهران یا نیویورک. قصه هایمان را باید از زیست مان پیدا کنیم. حتی در ژانر فانتزی و بعد بسط بدهیم.
چاپ شده در هفته نامه فرسیمرغ / شماره 86