شاهنامه و جای خالی اقتباس

یادداشت: شاهنامه و جای خالی اقتباس
مصطفی بیان / داستان نویس
چاپ شده در روزنامه آرمان ملی / یکشنبه 24 اردیبهشت 1402 / شماره 1550
نباید از خوانندۀ جوان و نوجوان قرنِ پانزدهم انتظار داشته باشیم که با وجود زبان و سبک نوین زندگی امروز، شاهنامۀ فردوسی، منطق الطیر عطار، گلستان سعدی، قصه های کلیله و دمنه، مرزبان نامه، قابوس نامه و یا سایر گنجینه های گذشتۀ پارسی را همانند نیاکان و پدران و مادرانش بخواند و بازگو کند.
امروز، باید انجمن ها، سازمان های مردم نهاد، کتابخانه ها، آموزش و پرورش، دانشگاه ها و شرکت های فیلم سازی در پی راههای تازه ای باشند، برای بیان اندیشه های گذشتگان.
امروز به دلیل مشکلات اقتصادی و نیز نبود علم و آگاهی کامل، شاهد اینگونه اقتباس های ادبی در عرصۀ کتاب، تئاتر، سینما و یا پویانمایی نیستم. مهم ترین سوالی که همیشه به ذهنِ من خطور می کند این است که چرا مانند بسیاری از جشنواره های معتبر جهان، بخش اقتباس ادبی در جشنواره های خودمان نداریم؟!
یکی از بهترین سریال های تلویزیون که اقتباسی بود از یکی از قصه های کهن پارسی از حکایت شیخ صنعان از منطق الطیر عطار در سریال «میوه ممنوعه» به کارگردانی حسن فتحی، با بازی درخشان استاد علی نصیریان در نقش حاج یونس فتوحی استفاده شده بود.
به اعتقاد من، اگر آثاری از ادبیات کهن، تاریخ معاصر و اقلیم نویسنده در اثرش به چشم نخورد، لابد او برای چیزهای دیگر مینویسد. نویسنده و یا هنرمند باید از بستر تاریخی و ادبیات کهن خود بهره ببرد. به گمانم درست ترین و شرافتمندانه ترین نوع کار این است که نویسندۀ و یا هنرمند جوانِ امروز، تاریخ و ادبیات کهن پارسی را در آثار خود بازتاب دهد که اگر اینطور نباشد جای تردید و سؤال است.
برای هضم قصه های ادب پارسی، باید ابتدا زبان، دل و ذهنِ جامعۀ خودمان را بشناسیم. و اینها چیزی نیست که نویسنده در کارگاه های داستان نویسی و یا فیلم سازی بیاموزد. این از نگرش و کوشش و مطالعۀ هر نویسنده و هنرمند جوانی بر می آید و باید جامعۀ خود را با دقت ببیند و ادبیات کهن خود را با علاقه مطالعه کند؛ و در نتیجه توانایی خلاق زایش یک اثر جدید و اقتباسی را داشته باشد. به نظر من جامعۀ امروز نیاز به آشنایی با گنجینۀ ادب پارسی خود دارد. ملت ما نیاز دارد تاریخ و ادبیات خود را بشناسد و بخواند و ببیند. نتیجۀ آن هم پویایی جامعه است، که دریغ و افسوس این ضعف بزرگ را در جامعه می بینیم.
نویسنده باید بنویسد و هرچه داستانش جذاب تر و خوشایندتر پدید بیاید خواننده راضی تر است. شاهنامۀ فردوسی این قابلیت و جذابیت را دارد و می تواند در ادبیات داستانی امروز، تئاتر، سینما و تلویزیون کشورمان بکار آید. غرب از داشتنِ چنین گنجینه ای محروم است و دست به ساخت شخصیت های خیالی می زند و آنچنان جذاب، داستانش را می نویسد و تصویرش را می سازد که مخاطب شرق باور دارد که قهرمانان آنها شکست ناپذیرند و پیام درست فقط از کتاب و رسانه های آن سوی آب ها می آید!
اما اینگونه نیست؛ و این ضعف از سوی داستان نویس، نمایش نامه نویس، فیلم نامه نویس، و سازندگان تئاتر، سینما و سایر ارگان های دولتی هویدا است و قابل انکار هم نیست. بدون شک، داستان نویس، هنرمند و یا آموزش و پرورش به ارزش و اهمیت گنجینۀ بزرگ ادب و فرهنگ و هنر پارسی مانند سایر گنجینه های موجود در بورس و بانک پی نبرده و این از عدم آگاهی و علم اوست.
هدف این نیست که فقط ارگان های دولتی را نقد کرد. نقد بر داستان نویسان و هنرمندانِ جوان نیز وارد است.
یکی از کارهای خوبی که سالِ گذشته خواندم؛ داستان «بی پدر» اثر مژده سالارکیا بود. هر چند این داستان، اقتباس کامل از داستان شاهنامه نیست، بلکه الهامی از شاهنامه با پایان بندی و ساختاری متفاوت است که به خلاقیت و نو بودن داستان می افزاید. در نهایت این هم یک کار جدید از یک نویسندۀ جوان است که لذت خواندنِ یک رمان خوب را برای خوانندگان به همراه دارد.
داستان «بی پدر» با الهام از جریرۀ داستانِ شاهنامه، دختر وزیر توران و زنِ اولِ سیاوش، سردار ایرانی ست. جریره، تنها شخصیتِ شاهنامۀ فردوسی است که خودخواسته به زندگی خود پایان می دهد. این نویسنده با پدید آوردنِ زیرساخت اسطورهای و با الهام از داستانی از شاهنامه فردوسی، داستانی نو خلق کرده است. ریتم تند و چندین تک روایت داستانی پی در پی باعث ایجاد کشش و تعلیق در داستان شده که خواننده را وادار میکند تا داستان را به پایان برساند.
معرفی بهترین رمان ایرانی در سال ۱۴٠۱ به انتخاب مصطفی بیان.

اولین سال قرن پانزدهم را پشت سر گذاشتیم. سالی بد برای مردم سرزمینم.
مردم ایران، بهترین مردم جهان هستند؛ مردمی مهربان، بخشنده و از خود گذشته، که در مهمترین حوادث تاریخی، حماسه میآفرینند و هوای همنوع خود را دارند. به خدا، ظلم کردن به این مردم، جفایی است به خود؛ حق این مردم این نیست که ظلم و بیعدالتی ببینند. این مردم جز حق خود، هیچ چیز دیگری نمیخواهند.
امسال، سال غمگینی برای مردم سرزمین ایران بود. تعدادی از هموطنانمان مظلومانه جان باختند. فشارهای اقتصادی، کمر پدران و مادران این سرزمین را خم و جلوی فرزندانشان شرمنده کرده. فقط میتوانم آرزو کنم در سال جدید لبخند به چهرهی مردم سرزمینم باز گردد آمین
طبق عادت سالهای گذشته، بهترین رمان و مجموعهداستان ایرانی را که در طول سال خواندهام، معرفی میکنم. امسال ۲۷ کتاب جدید خواندم و در مورد برخی از آنها یادداشت نوشتم که در سایت موجود است.
امسال، مجموعهداستان ایرانی خوبی نخواندم؛ اما ۴ رمان را به عنوان بهترین رمانهای سال ۱۴٠۱ معرفی میکنم. ۴ رمان با فضایی متفاوت؛ که وجه مشترک هر چهار رمان، درونمایهی سیاسی و تاریخی آنها است.
رمان «بزها به جنگ نمیروند» از وضعیت جامعۀ ایران بعد از جنگ تحمیلی، دورۀ سازندگی و صنعتی میگوید؛ رمان «خانهی آفاق» به حوادث قبل از انقلاب و جوانان مبارز و آرمانگرا اشاره میکند، رمان «به نام مادر» رشادتهای خلبان ابوالفضل مهدیار را که در روزهای اول جنگ شهید میشود، به تصویر میکشد و در رمان «شب مرشد کامل»، شاهعباس صفوی را در آخرین شب زندگیاش میبینیم.
در هر ۴ رمان، داستان پُر از تعلیق و کشش است و همین باعث میشود نتوانیم آنها را به آسانی کنار بگذاریم.
بازگویی نمادین فرجام انسانهای از جان گذشته، نوآوری در سبک و هم در تکنیک، تنوع موضوع و جسارت در ترکیب رویکردهای کلاسیک و مدرن، همگی باعث شد این ۴ رمان را به عنوان بهترین #رمان_ایرانی سال ۱۴٠۱ معرفی کنم.
پیشنهاد میکنم در سال جدید این ۴ رمان را بخوانید
پیشاپیش سال نو مبارک
مصطفی_بيان / پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۴٠۱
یادداشتی برای «پایان ضیافت»، رمانی از نویسندهی ژاپنی به نام یوکیو میشیما
«پایان ضیافت» رمانی از نویسندهی ژاپنی به نام #یوکیو_میشیما (۱۹۷٠ _۱۹۲۵) است که به تازگی توسط نشر نیماژ و با ترجمهٔ شیوا مقانلو منتشر شده است.
یوکیو میشیما، سه بار نامزد جایزهی نوبل شد اما هیچ وقت این جایزه نصیبش نشد.
علاوه بر این کتاب، ۴ رمان دیگر از این نویسنده با ترجمهٔ غلامحسین سالمی منتشر شده است و مخاطبان ایرانی تاحدودی با آثار او آشنا هستند.
میشیما در ۴۵ سالگی به مرگی خودخواسته از دنیا رفت؛ با این وجود در مدت زمان کوتاه از زندگی در این دنیای فانی، ۳۴ رمان، ۵٠ نمایشنامه و ۲۵ مجموعهداستان از خود به جا گذاشت.
رمان «پایان ضیافت» داستان یک زن به نام کازو است که مالک رستورانی ممتاز به نام ستسوگون است.
کازو، زنی زیبا، صادق، سرزنده، تسلیمناپذیر و سرشار از استعدادهای ذاتی است.
یک روز اعضای باشگاه کاگن، انجمنی متشکل از سفرای پیشین وارد رستوران کازو میشوند؛ و یک آقای اشرافزاده به نام نگوچی که تجربهی چندین دوره حضور در کابینه را دارد، با کازو آشنا و درنهایت این آشنایی باعث ازدواج کازو و نگوچی میشود. ازدواجی که در ظاهر از روی عشق ولی در باطن، هرکس به دنبال منافع خود است.
اتفاقهایی در مسیر داستان رخ میدهد که مهمترین آن این است که کازو از همسرش میخواهد با نامزدی در انتخابات فرمانداری توکیو موافقت کند. نگوچی موافقت میکند و کازو، سرمست رویاهای شیرین در مورد تسخیر قلب پنج میلیون رای دهنده و پیروزی در انتخابات است.
فعالیتهای کازو از نگوچی، از جمله حمایت مالی کازو از کارزار انتخاباتی و باقیچیزها ماجراهایی برای کازو و نگوچی بوجود میآورد و همین، خواننده را کنجکاو میکند داستان را تا پایان بخواند.
نویسنده در صفحهی ۱۲۵ مینویسد: «تنها چیزهای مهم برای انتخابات پول و احساساته و من هم قصد دارم فقط با همین دو اسلحه حمله کنم. به هر حال من فقط یک زن عامی هستم؛ ولی اونقدر شور و گرما در خودم دارم که با پنج میلیون نفر تقسیمش کنم و اضافه هم بیاد.»
رمان «پایان ضیافت»، یک رمان اجتماعی است اما در زیرلایههایش مروری میکند به قوانین انتخابات و نظام سیاسی ژاپن که پادشاهی مشروطه است و قانون اساسی بر اساس حاکمیت مردم لازمالاجراست.
پیشنهاد میکنم این داستان جذاب را بخوانید.
مصطفی_بیان / جمعه ۱۲ اسفند ۱۴٠۱
پایان ضیافت/ یوکیو میشیما / شیوا مقانلو / نشر نیماژ / ۲۴٠ صفحه / ۱۴۹ هزار تومان / چاپ اول، زمستان ۱۴٠۱
در دفاع از فهم

مصطفی بیان / سه شنبه 2 اسفند 1401
اگر اشتباه نکنم، یک ماه قبل، دوست بزرگوار جناب آقای مهدی کاکولی (مدیر محترم کلبه کتاب کلیدر نیشابور)، کتاب «در دفاع از فهم» را به من هدیه دادند.
کتاب «در دفاع از فهم» که حالا به چاپ دوم در نشر چشمه رسیده، شامل ۳۴ سخنرانی آلبرکامو (نویسندهی رمان بیگانه، فیلسوف، روزنامهنگار و برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۱۹۵۷) بین سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۵۸ است.
کامو در مورد «آزادی بیان» میگوید: «باید فهمید آزادی چیست. آزادی فکر را که هرگز نمیتوانند از ما بگیرند، پس منظور آزادی بیان است... اما آزادی فقط وقتی معنا دارد که گرفتاری نیز باشد؛ آزادی هست، آزادسازی هست و مبارزه. تقدیر بشر است که آزادیِ حاضر و آماده نداشته باشد.» ص ۷۳
«نظریه عجیبی است که میگویند اگر به یک دیکتاتور سلاح دهیم، دموکرات میشود، نه! اگر به او سلاح دهید، گلولهها را در سینهی آزادی خالی میکند.» ص ۱۶۶
«نویسنده، تنها زمانی میتواند قلب یک جامعهٔ زنده که او را موجه میدانند، به دست آورد که محدود بودن تواناییهایش را در انجام دو مقولهٔ بزرگ بپذیرد: خدمت به حقیقت و خدمت به آزادی.» ص۲۹۲
«آن هنگام که زندگی را مطیع ایدئولوژی کنیم، زندگی همگان لاجرم امری انتزاعی میشود. فلاکت این است که در دوران ایدئولوژیها و ایدئولوژیهای تمامیتخواه زندگی میکنیم.» ص ۱٠۹
«اگر انقلاب با خشونت پیروز میشود، قطعا با گفتگو است که سرپا میماند.... حق با سقراط بود، انسان بدون گفتوگو انسان نیست.» ص۱۱۶ و ۱۳۶
«آزادی و نان را همزمان برمیگزینم. نمیتوان یکی را بدون دیگری انتخاب کنیم. اگر کسی نانتان را گرفت، در همان آن آزادی شما را نیز سلب کرده است. اگر کسی آزادیتان را گرفت، مطمئن باشید نانتان نیز در معرض خطر است.» ص ۱۸۴
«تنها نویسنده و هنرمند رئالیست خداست... نویسندگان و هنرمندان دیگر لاجرم به واقعیت وفادار نیستند.» ص۳٠۶
در دفاع از فهم / آلبرکامو / نشر چشمه / ۳۵٠ صفحه / ۱۳۸ هزار تومان / چاپ اول و دوم، تابستان ۱۴٠۱.
https://www.instagram.com/p/Co8CLTeINxK/?igshid=MDJmNzVkMjY=
بدون تعارف
رُک و پوستکنده خدمت دوستانِ کتابخوان در حوزهی ادبیاتداستانی عرض کنم، فریبِ تبلیغات ناشران محترم داخلی و عنوان انتخابِ برگزیدهی فلان جایزهی ادبی را نخورید!
در مورد ناشران بزرگی مانند نیماژ و چشمه بگویم که در این دو سال اخیر، اکثر داستانهای ایرانی از این دو ناشر خواندم، ضعیف بودند! به عنوان مثال کتابهای جدید انتشارات نیماژ مانند: «دو زن زیبا»، «ناشناس»، «روزن»، «گذر»، «حرف اول اسمش نون بود» و «مریلین مونرو سر جردن» همه را خوندم. همه یک نقطه مشترک دارند؛ داستان شکل نگرفته است! به قول آگاتاکریستی: داستان، فقط نوشتن نیست؛ نیاز به فکر کردن هم دارد.
دیشب مجموعهداستان «فارسی بخند» سپیده سیاوشی را از طاقچه خریدم. حجمش زیاد نیست؛ ۹ داستانکوتاه که کمتر از ۱۲٠ صفحه (بر اساس شمارش فایل اینترنتی) است.
سپیده سیاوشی، سال ۹٠ این مجموعه را توسط نشر قطره چاپ کرد. آن موقع سپیده سیاوشی ۲۵ سال داشت و این کتاب، اولین کتابش بود. او در یک مصاحبه توضیح داد که این کتاب حاصل آموختههایش از کارگاههای حسین سناپور است.
این مجموعه، همان سال برگزیدهی جایزه ادبی گلشیری شد و با استفاده از همین عنوان، چهار بار در کمتر از دو سال تجدید چاپ شد و بعد هم دیگر چاپ نشد؛ تا اینکه نشر نیماژ در سال ۹۶ چاپش کرد (چاپ پنجم کتاب).
داستانهای این مجموعه را هم خوندم. خیلیخیلی ضعیف بود. اصلا داستانها شکل نگرفته است. نه تعلیق و نه گره داستانی! داستان تا گره و تعلیق نداشته باشد که داستان نیست. بیشتر تخیلات شخصی یک نویسنده را میخوانیم و نویسنده در پایان داستان، خواننده را به امون خدا رها میکند. اصلا خواننده مهم نیست برای دلِ خودم داستان مینویسم!
مثلا داستان اول، که عنوان کتاب هم هست رابطهی دو نفر را روایت میکند که یکی از آنها مهاجر است و به دلیل ندانستن زبان خارجی، نمیتواند با دوستش و اطرافیان ارتباط برقرار کند و از طرح فراتر نمیرود. خب! چی شد؟ قرار است داستان به ما چه بگوید. گره داستان کجاست؟ علت و معلولها؟ همین... آخرش کشک!
یا داستان دوم که برخلاف داستان اول، همه زبان مشترک دارند، میتوانند فارسی صحبت کنند؛ اما نمیتوانند ارتباط برقرار کنند... خب.... آخرش؟! نتیجه؟! گره داستانی؟! آخر داستان... ؟! سوژه جالب و نو ولی ادامه و پرداخت ضعیف.
داستان سوم و چهارم: «برف» و «از آخر به اول» هم گرفتار همین بلاست.... و بقیه داستانها... مانع و ضعف اصلی ۹ داستانِ این مجموعه، عدم رعایت علت و معلولها و شکل نگرفتن ساختار داستانی است!

حالا میرسیم به داوران محترم جایزه هوشنگ گلشیری که نام بزرگِ گلشیری را به یدک میکشند. داوران محترم، بر اساس چه معیارهایی داستانهای این کتاب را برگزیده معرفی کردند؟! خیلی کنجکاوم اگر هوشنگ گلشیری زنده بود و میدید با نامِ خودش این داستانها رو برگزیده اعلام میکردند؛ چه برخوردی با داوران محترم داشت؟!
خلاصه، برخی جوایز ادبی که نامِ نویسندگان بزرگ را یدک میکشند؛ مانند جایزه ادبی گلشیری و همچنین هیات انتخاب داستان ایرانی در برخی ناشران معتبر مثل نیماژ و چشمه لطمهی بزرگی به ادبیات معاصر ایران میزنند. حرفم را بدون تعارف زدم و مطمئنم دوستان زیادی از من دلخور میشوند؛ اما از خوانندهی محترم درخواست دارم فریب تبلیغات جوایز معتبر ادبی و ناشران پُر زرق و برق را نخورند و در این روزهای سخت اقتصادی با دقت کتاب انتخاب کنند.
مصطفی بیان / جمعه ۲۱ بهمن ۱۴٠۱
#سپیده_سیاوشی
#فارسی_بخند
#نشر_نیماژ
مرغ سحر ناله سر کن.... یادی از ملکالشعرایبهار؛ در سالروز تولدش

مصطفی بيان / جمعه ۱۸ آذر ۱۴٠۱
یکصد سال قبل مثل چنین روزهایی، که نَه من و شما و نَه پدران و مادرانمان بودند، مردی به نام «حسین پیرنیا» ملقب به «موتمن الملک» رئیس مجلس شورای ملی (مجلس شورای فعلی) بود. پیرنیا از دولتمردان نخبه و تحصیلکردهٔ اواخر دورهٔ قاجاریه بود. در آن دوران ایران برای شانزده سال طعم داشتنِ «مجلس ملی» را بعد از دوران پُرتلاطم نهضت مشروطه در پادشاهی دو شاه آخر سلسلهٔ قاجار چشیده بود. پیرنیا، در پاریس حقوق خواند. پس از بازگشت به ایران به خدمت وزارت امور خارجه درآمد و در سال ۱۲۷۷، که مدرسهٔ علوم سیاسی دایر شد، در آنجا به تدریس پرداخت.
همهٔ اینها برای این بود که بگویم ملکالشعرای بهار سیوشش ساله در همین دوره نماینده مجلس بود (آذر سال ۱۳٠۱). و با شیخ مدرس و شاعران روشنفکر عصر مشروطه به خصوص میرزاده عشقی دوستی و روابط صمیمانه و نزدیکی داشت. بهار، شیخ مدرس و میرزاده عشقی مخالف طرح «جمهوریت رضاخانی» بودند و باور داشتند این جمهوری فریب است و در نهایت به «دیکتاتوری رضاخانی» ختم میشود.
محمدتقیبهار، مبارزه سیاسی خود را برای برپایی مشروطه و حکومت قانون پیگرفت، اما با آغاز حکومت رضاخان، خانهنشین و دلزده شد.
بهار در ۶۴ بهار زندگیاش، پنج پادشاه ایران را دید. او عاشق ایرانِ آزاد و قانونمند بود.
داستان یک دختر مبارز

📖 داستان یک دختر مبارز
✍ شخصیت اصلی داستانِ «خانهی آفاق» یک دختر مبارز است. دختری جوان و شجاع که هدفش «آزادی و سرنگونی شاه» بود. او تصور میکرد عامل اصلی همهٔ بدبختیها، شاه است. اوست که مردم ایران را فقیر کرده است. شاه، دیکتاتور و زورگو بود به جای اینکه برای مردمش مدرسه و بیمارستان بسازد، خرج حکومت و کشورهای دیگر میکرد (صفحه ۱۳۳)؛ به همین دلیل محبوبه رفت قاتی گروهی شد که با شاه سر جنگ داشتند.
🔷 محبوبه (شخصیت اصلی داستان) میخواست انتقام مردمش را از شاه بگیرد. شاهی که خونِ جوانانِ معترض را کفِ خیابان ریخت (صفحه۸۴) او شجاع بود؛ دختری زرنگ و مبارز که دستگاه اطلاعات شاه حریفش نبود.
🔶 داستان با ضربهٔ ناگهانی شروع میشود. خیلی سریع. با حملهٔ ساواک به خانهٔ تیمیشان. انفجار، تیراندازی و کشتهٔ شدنِ دوستانِ محبوبه.
محبوبه مجبور به فرار میشود و سر از خانوادهای فقیر در محلهای دور افتاده در میآورد. زندگی چند روزهٔ محبوبه در خانهٔ آفاق، تجربهای جدید برای او به وجود میآورد.
🔷 خانه و محلهٔ آفاق، نماد ایران و مردم ایران است که تا سر حد مرگ زندگی میکنند. همه یاد گرفتهٔ بودند شاه پرست باشند و توسری بخورند و حرف زور بشنوند. محبوبه دوست داشت یکروزی اهلِ محلهٔ آفاق حقیقت را بفهمند. بفهمند، که زندگیشان روی شن و خاک است و دلشان خوش نکنند به آرزوهای کوچک مثل نصب تلویزیون توی خیابان و یا کشیدنِ سیمِ برق به محلشان! بفهمند که دشمنشان شاه است و حقشان بیشتر از اینهاست.(صفحهٔ ۱۳۴ و ۱۳۹).
🔶 داستانِ «خانهٔ آفاق»، داستانِ دختران و زنان ایران است. زنانی که قربانی سیاستهای غلط شاه شدند و یا مبارز که اسلحه به سمت شاه گرفتند. حتما این کتاب را بخوانید.
✍ مصطفی بیان / جمعه ۲۹ مهر ۱۴٠۱
📖 خانهی آفاق / سارا نظری / نشر برج / چاپ اول، ۱۴٠۱ / ۸۴ هزار تومان
📰 این چشم ها مال من نیست!

📰 این چشم ها مال من نیست!
✍ مصطفی بیان، داستان نویس.
📰 روزنامه اطلاعات / سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱ / ضمیمه ادب و هنر 👇
چند نکته دربارۀ نمایشگاه کتاب تهران 1401

مصطفی بیان
چاپ شده در روزنامه آرمان ملی / چهارشنبه 21 اردیبهشت 1401 / شماره 1271
نمایشگاه کتاب تهران، یک جشن بزرگ فرهنگی است. یک رویداد بزرگ که سالی یک بار همهٔ نویسندگان، مترجمان، ناشران و دستندرکاران حوزهٔ کتاب و فرهنگ و ادب را به مدت ده روز در اردیبهشت ماه گرد هم می آورد. دو سال به خاطر ویروس کرونا، نمایشگاه به صورت حضوری برگزار نشد و در این دو سال علاوه بر شیوع ویروس همهگیر کرونا، شاهد افزایش سرم سامآور قیمت کاغذ، و در نتیجه کاهش قدرت خرید مردم و کاهش شمارگان کتاب به زیر صد جلد شدیم!
در کشوری با تمدن ۲۵٠٠ ساله و غنی از فرهنگ و هنر و ادب و حضور بزرگان ادبیات در تاریخ گذشته و معاصر، باعث سرشکستگی و شرمساری مدیران ارشد کشور و خانواده های ایرانی است که شمارگان کتاب هایمان به زیر صد جلد رسیده است و برای تجدید چاپ آن به چاپهای دوم، سوم و چهارم ذوق زده هم میشویم!!
اما با همهٔ این مشکلات در دو سال کرونا، شاهد طرح تخفیف کتاب (طرح بهاره، تابستانه، پاییزه و زمستانه) و برگزاری نمایشگاه مجازی کتاب تهران (بهمن ۱۳۹۹) بودیم که الحق و الانصاف با استقبال خوب خوانندگان و علاقهمندان به کتاب مواجه شد و برگزاری مجازی نمایشگاه کتاب تهران یک تجربه خیلی خوب بود.
امسال که بعد از دو سال شاهد برگزاری حضوری نمایشگاه کتاب تهران هستیم، در چند روز گذشته متوجه شدیم که برخی ناشران معتبر کشور به بهانهٔ حمایت از کتابفروشها از حضور در نمایشگاه کتاب تهران انصراف دادند.
من به عنوان یک خوانندهٔ کتاب و نه به عنوان یک نویسنده و دبیر انجمن داستان نویسی، معتقدم که نمایشگاه کتاب یک رویداد بزرگ فرهنگی و جشن کتاب است. در شرایطی که شاهد کاهش شمارگان کتاب و عدم تمایل خانوادهها به خرید کتاب هستیم، با برگزاری این گونه جشنها و گردهماییها میتوانیم این علاقه و تمایل را در خانوادههای ایرانی و در نتیجه در کودکان، نوجوانان و جوانان ایرانی فراهم بیاوریم.
نکتهٔ دوم این است که برگزاری نمایشگاه کتاب، فرصتی است برای خوانندگان و مخاطبان کتاب تا از نزدیک با نویسندگان، شاعران و مترجمان مورد علاقهشان ارتباط برقرار کنند؛ در حالی که این شرایط در کتابفروشیهای مراکز استانها و حتی در کتابفروشیهای شهرهای کوچک مهیا نیست!
نکتهٔ سوم این است که نمایشگاه کتاب، فرصتی برای اهالی قلم، نوقلمان، نویسندگان، شاعران و مترجمان است تا از نزدیک با مدیران و دستندرکاران ناشران ارتباط برقرار کنند و با عقد قرار داد و یا ایجاد دورهمی در انتقال تجربیات با یکدیگر همکاری و تبادل داشته باشند.
و نکته ی آخر، همانطور که برگزاری نمایشگاه کتاب تهران از اهمیت بسیار برخوردار است؛ حمایت از کتابفروشها نیز باید در اولویت مدیران، انجمن ناشران و وزیر محترم فرهنگ قرار بگیرد. به هر حال چراغ فرهنگوهنر هر شهر و روستایی، کتابفروشیهای آن منطقه است. برگزاری رویدادهای بزرگ فرهنگی در پایتخت نباید باعث خواموشی چراغ کتابفروشیهای شهرهای کوچکتر و روستاها گردد.
پیشنهاد من این است که در کنار برگزاری نمایشگاههای کتاب در تهران و مراکز استانها، از طرحهای تخفیف فصلی کتاب حمایت بیشتری بشود. به عنوان مثال تخفیف سی درصدی برای کتابهای ایرانی و تخفیف بیست درصدی برای کتابهای ترجمه شده منظور شود؛ همچنین افزایش سقف بن خرید کتاب صورت بگیرد.
امید است با حمایت از نمایشگاههای حضوری و مجازی کتاب در سراسر کشور و نیز طرحهای فصلی تخفیف کتاب در پایان هر فصل برای کتابفروشها، شور و نشاط در جامعه، آگاهی و در نتیجه افزایش سرانه مطالعه کتاب در کشورمان، به ارمغان بیاید.
یادداشتی برای خاطرات خانه مردگان نوشته ی داستایفسکی