نشست ادبی «شب ارنست همینگوی»
اولین نشست از شب های ادبی انجمن داستان نویسی سیمرغ به نویسنده امریکایی و برگزیده نوبل ادبیات، «ارنست همینگوی» اختصاص داشت. این نشست به مناسبت سالروز تولد «ارنست همینگوی»، بعدازظهر سه شنبه سی ام تیر ماه 1394 در کتابکده فرّ اندیشه برگزار شد. موضوع سخنرانی، زندگینامه، قصه خوانی و نقد و بررسی آثار ارنست همینگوی بود. از جمله حاضران در این جلسه میتوان اشاره داشت به :استاد حجت حسن ناظر، دکتر شهرام وجوهی، دکتر قندهاری، دکتر استیلایی، دکتر فریده راد، محمدعلی خیرآبادی، نیما خیرآبادی، مجید نصرآبادی، مرتضی قربان بیگی، مهدی کاکولی، و خانم ها سارا عیش آبادی، فروغ خراشادی، نعیمی، دلخوش، سعادت خواه، قدمیاری و ...
این نشست ادبی برای اولین بار در شهرستان نیشابور با حضور نویسندگان و علاقمندان به داستان های «ارنست همینگوی» برگزار شد.
پایان بخش برنامه ى «شب ارنست همینگوی» قرائت داستان کوتاه «اردوگاه سرخ پوستان» نوشته همینگوی بود که توسط مصطفی بیان خوانده شد.
جشن امضاء کتاب و هدیه به نیازمندان
مراسم امضای کتاب با هدف کمک به کودکان بی سرپرست نیشابور به همت مولف جوان همشهری برگزار شد. در این برنامه که با عنوان «جشن امضا کتاب و هدیه به نیازمندان» عصر روز سه شنبه هشتم اردیبهشت در کتابکده فرّ اندیشه به نشانی بلوار فضل، روبروی خیابان خیام برگزار گردید، صد جلد از کتاب «غذا در نهج البلاغه» اثر مصطفی بیان، به نفع کودکان بی سرپرست موسسه خیریه پسرانه جواد الائمه نیشابور به فروش رسید. کتاب «غذا در نهج البلاغه» که توسط انتشارات آهنگ قلم مشهد تابستان ۱۳۹۳ منتشر شده است به تشریح فواید و مضرات خوراکیها و آشامیدنیها، تغذیه حلال و حرام و نقش آب، روزه داری و شیرمادر در سلامتی انسان می پردازد.
در مراسم «جشن امضا کتاب و هدیه به نیازمندان» عباس کرخی، رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور، جمعی از هنرمندان، علاقه مندان کتاب و روزنامه نگاران حضور یافته بودند.
جشن رونمایی کتاب غذا در قرآن
سومین مهمانی کتاب در نیشابور به کتاب «غذا در قرآن» نوشتهی مهندس مصطفی بیان )با مقدمه و تحت نظارت دکتر علیرضا بیان) اختصاص یافت. چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393، کاروانسرای عباسی نیشابور در ادامه ی جلسات رونمایی و معرفی کتاب که به همت کلبه کتاب کلیدر و نشر شادیاخ نیشابور برگزار می شود پذیرای جمعی از دوستداران کتاب بود. این جلسه با حضور مولفین کتاب و نیز حجت الاسلام و المسلمین حسن مهدوی نیا، دکتر سروش کفائی، دکتر محمد احمد آبادی، دکتر هادی خیری، دکتر نرگس سخاوتی و جمع زیادی از دوست داران کتاب، برگزار شد. دکتر علیرضا بیان در ابتدای مراسم، سخنانش را با محور «انگیزه معنوی» کتاب آغاز کرد و گفت: «انگیزه تالیف این کتاب به مراتب نورانی تر، معنوی تر و زیباتر از نتیجه کار است. البته نتیجه این کار با توجه به آیات قرآن، زیبایی خودش را دارد. اما آن چیز که از آن منورتر است؛ انگیزه معنوی مولف این کتاب است.» دکتر بیان به انتظار از مسئولین شهر اشاره کرد و ادامه داد: «انتظار ما این است که مسئولین ما بیش از این به پتانسیل ها و عوامل بالقوه که در جوانان ما وجود دارد بها بدهند.» علیرضا بیان که دکترای داروسازی دارد و پدر مولف کتاب است اضافه کرد: «خوشحال هستم که پسرم، مصطفی با تلاش و پیگیری خود و به کمک و همیاری اساتیدش باعث شد با این که تمام فضا برایش آماده نبود؛ این عامل بالقوه را به حد امکان بالفعل تبدیل کند.» در ادامه، حجت الاسلام و المسلمین حسن مهدوی نیا استاد و مدرس قرآن گفت: «آقای مصطفی بیان در خدمت قرآن کریم و اهداف ولایت، با جسارت، همت و قدرت رازی از رازهای قرآن را گشود و مایه ی افتخار است که این کتاب به عنوان اولین کتاب ایشان تالیف بشود و آن هم در نیشابور! زیرا چاپ و نشر چنین کتاب هایی در قم و تهران فراوان و عادی به نظر می رسد؛ ولی تالیف چنین کتابی در شهر نیشابور قابل تقدیر و ستایش است.» وی در ادامه در مورد نکته های قرآنی این کتاب صحبت کرد و اشاره کرد که واژه «أَكْل» و مشتقات آن در قرآن کریم 109 بار در 101 آیه و 40 سوره قرآن کریم آمده است.حجت الاسلام و المسلمین مهدوی نیا در ادامه صحبت هایش به سه معنای واژه «اکل» در قرآن که «خوردن»، «مصرف کردن» و «بهره مند شدن» است، اشاره کرد. در ادامه، مصطفی بیان نویسنده کتاب و کارشناس علوم و صنایع غذایی با اشاره به آیات 24 تا 27 سوره عبس به این که «انسان باید به غذای خویش بنگرد» تاکید کرد و توضیح داد غذایی كه هر انسان می خورد با يک دگرگونى، جزء بافت وجود او مىشود و اگر به او نرسد به زودى راه نابودی را پيش مىگيرد و به همين دليل قرآن از ميان تمام موجودات، روى مواد غذایى، آن هم موادى كه از طريق گياهان و درختان، عائد انسان مىشود تكيه كرده است. نویسنده کتاب «غذا در قرآن» ادامه داد: «انسان بايد درست بنگرد كه سرچشمه اصلى علم و دانش او، كه غذاى جسمانی و روحانى او است، از كجا است. مبادا از سرچشمه آلودهای، تغذيه شود و روح و جسم او را بيمار كند و يا به نابودی افكند.»
وی در پایان صحبت هایش گفت: «این کتاب نتیجه ی سه سال تحقیق و پژوهش در مورد تغذیه، مواد غذایی و خوراکی هایی است که خداوند متعال در قرآن ذکر کرده است. امروز بعد از چاپ این کتاب به این نتیجه رسیده ام که به راستى هر يک از مواد غذایى، ميوهها، دانهها، سبزیها، غذاهای حلال و حرام براى خود، دنيای شگفتانگيزى دارند كه مدتها مىتوان روى آن ها مطالعه كرد، و درس هایی از آن ها آموخت كه در تمام عمر به ما روشنایی و بينش مىدهد.»
در پایان این مراسم دکتر سروش کفائی و دکتر محمد احمد آبادی در مورد اهمیت کتاب و مبحث «سلامت» از دیدگاه مصرف کننده مواد غذایی سخنانی ایراد کردند.
لازم به ذکر است کتاب «غذا در قرآن» در 280 صفحه و با قیمت 12000 تومان توسط انتشارات آهنگ قلم مشهد منتشر شده است.
کتاب غذا در نهج البلاغه
عنوان کتاب: غذا در نهج البلاغه
مولف: مهندس مصطفی بیان
انتشارات: آهنگ قلم مشهد
تاریخ انتشار: چاپ اول ، تابستان ۱۳۹۳
قیمت پشت جلد: ۱۴۰۰۰ تومان
چکیده معرفی پژوهش:
نویسنده در این کتاب با بهرهگیری از فرمایشهای امیرالمومنین امام علیبن ابیطالب در «نهج البلاغه» و همچنین تعدادی از احادیث حضرت، پژوهشی درباره فواید و مضرات خوراکی ها و آشامیدنی ها مانند خرما، عسل، گندم، شیر مادر و… انجام داده است.
لازم به توضیح است که در مورد کتاب ارزشمند «نهج البلاغه»، پژوهش و کتاب های بسیار مفیدی از دیدگاه علم و مذهب منتشر شده اما از منظر تغذیه و ارزش غذایی در کلام امیر(ع) برای نخستین بار در کشور است که چنین کتابی منتشر می شود.
کتاب غذا در قرآن
عنوان کتاب: غذا در قرآن
مولف: مهندس مصطفی بیان
انتشارات: آهنگ قلم مشهد
تاریخ انتشار: چاپ اول ، زمستان ۱۳۹۲ / چاپ دوم ، بهار 1395
قیمت پشت جلد: 13000 تومان ٰ
چکیده معرفی پژوهش:
نویسنده در این کتاب سعی می کند تا به فواید انواع خوراکی ها و میوه ها با استناد به آیات قرآن کریم بپردازد. مخاطبان در این کتاب می توانند علاوه بر آشنایی با آیات قرآن در مورد تغذیه، با خواص غذایی و دارویی انواع خوراکی ها و میوه ها مانند انار، انجیر، انگور، پیاز، عدس، دانه خردل، خرما، خیار، زردآلو، سیب، سیر، کدو، گندم ، زیتون، گوشت، معایب مصرف الکل، تغذیه حرام و فواید روزه داری آشنا شوند.
خوردن و آشامیدن در قرآن، سفارش ائمه معصومین(ع) به حفظ نظافت قبل از شروع به خوردن غذا، سفارش کم مصرف کردن، آداب سفره، میوه در قرآن، ترکیب میوه، اهمیت میوه در رژیم غذایی از جمله برخی از موضوعات و عناوین این کتاب هستند که نویسنده به آنها پرداخته است.
داستان «سایه تنها درخت چهارراه»
داستان کوتاه من با عنوان «سایه تنها درخت چهارراه» در شماره مرداد ماه، مجله الکترونیکی ادبیات داستانی چوک به چاپ رسید. می توانید به سایت زیر مراجعه کنید: http://www.chouk.ir/معرفی داستان «لکه ها» نوشته زویا پیرزاد
داستان کوتاه «لکه ها» از مجموعه داستانِ «طعم گس خرمالو» نوشته زویا پیرزاد است.
«لكهها» بيان روابط علی، ليلا و رویا است. نویسنده در روند ارتباط علی، ليلا و رویا، لحظههايی را بر می گزيند و با نظر گاهی عينی آنها را در كنار هم میگذارد. ليلا درگير ازدواج با علی و تشکیل زندگی است. لیلا برحسب اتفاق لكهای قهوهای روی شلوار سفيد علی را می بيند و بعد كه به تدريج به لكه توی وان، لكه قيمه روی روميزی، لكه روی پيراهن، لكه لاک و چای، لكه خون و لكه آب انار مواجه می شود.
«دستهای لیلا پرید جلو، خورد به بطری های نوشابه و سس گوجه فرنگی و دست های علی را چسبید. تكهی سوم پیتزا از دست علی افتاد روی شیشهی سس كه دمر شده بود روی نمكدان كه افتاده بود كنار بطریهای سرنگون نوشابه. نوشابه روی رومیزی پلاستیكی راه افتاد و رسید به لبهی میز. لیلا با چشمهای پراشک به علی نگاه كرد. علی سرش را زیر انداخت. روی شلوار سفید علی لكهی قهوهیی بزرگی داشت شكل میگرفت» (متن داستان).
«علی از حمام داد زد «وانش چرا این قدر كثیفه؟» لیلا و بنگاهی خم شدند نگاه كردند. بنگاهی دست كشید به جدارهی وان. «لكهی رنگه. خانمی كه قبلاً مستاجر اینجا بود نقاشی میكرد. چیزی نیس، با وایتكس پاک میشه.» لیلا رو به علی گفت «حتما پاک میشه. خودم پاكش میكنم»» (متن داستان).
لیلا، متخصص لكه گيری می شود. رویا به او پیشنهاد تشکیل کلاس آموزش «لکه گیری» می دهد.
«رویا گفت «جدی میگم، پیدا كردن شاگرد ازمن، درس دادن از تو.» لیلا گفت «حرفا میزنی. كی پول میده بیاد كلاس لكهگیری؟» رویا دست كرد از توی كیسهی پلاستیكی مشتی باقالی برداشت.«همونایی كه میرن كلاس سبزی آرایی، تزیین سفرهی عقد، چه میدونم، صد جور از این كلاسها.»» (متن داستان).
در پايان داستان، لكه بزرگ آش و گفتگو با علی هم نقطه پايانی است.
«علی صندلی را عقب زد و پا شد، كاسهی آش رشته را از روی میز ناهارخوری برداشت، چند لحظه زُل زد به لیلا. بعد كاسه را برگرداند روی رومیزی. «تكلیفت روشن شد؟ ببینم این یكی رو چه جوری پاک میكنی» (متن داستان).
در پايان داستان، در شكلی فراگير لكهها همه جا ظهور می كنند و افراد به نوعی با آنها درگير می شوند. به همين خاطر كلاسهای لکه گيری آنقدر رونق میگيرد.
«رویا دستهاش را قلاب كرده بود پشت سر و دراز كشیده بود روی تختخواب. «هشت نفر دیگه هم اسمنویسی كردم. فكر كردم توی آپارتمان جدیدت جا بیشتر داریم، میتونیم دو تا كلاس اضافه كنیم.» لیلا لباسهاش را تک تک از گنجه در میآورد، تا میكرد میگذاشت توی چمدان باز روی زمین. رویا چهار زانو نشست. «فردا باید برم تخته سیاه و صندلی بخرم.» (متن داستان).
ساختار داستانی «لكهها» غیر منسجم، پاره پاره و پراكنده از نوع داستان های کوتاه و متداول است. داستان از معرفی علی به عمه ليلا شروع می شود و بعد از پارچه فروشی به سينما و پيتزا فروشی و خانه ی ليلا و خانه ی رويا و ساندويچ فروشی پرش می كند تا می رسد به خانه نشان دادن بنگاهی. بعد هم زندگی مشترک علی و ليلا شروع می شود و شرح خيانت علی به لیلا. همه اين حوادث مجموعه صحنه های داستانی پراكنده است كه بين هر يک از آنها با طرح یک سوال برای خواننده داستان وجود دارد. برای مثال معلوم نمی شود چرا علی كه تمام اين مدت ليلا با به بازی گرفته بود، حاضر به اين وصلت میشود و بعد چرا خيانت به همسر را پيشه می كند!؟
نویسنده به طرح مسائل اجتماعی با دید انتقادی می پردازد و در عین حال تزی را مطرح می کند. داستان «لکه ها» مساله ای از مسائل اجتماعی را به نحوی به نمایش می گذارد اما نویسنده آگاهانه وابسته به ایدولوژی خاصی نیست، تباهی و ناروایی های اجتماعی را با نشان دادن «لکه ها»، می بیند و به اعتراض بر ضد آن بر می خیزد و روی کاغذ می آورد.
مصطفی بیان در روزنامه ابتکار ، شماره 3197 ، 31 تیر 1394 به چاپ رسیدنقدی بر رمان «شما که غریبه نیستید» نوشته هوشنگ مرادی کرمانی
اسم راوی (هوشنگ مرادی کرمانی) را عمو قاسم از تو شاهنامه پیدا کرده بود یعنی «باهوش، تیزهوش». که با لهجه محلی «هوشو» صدایش می کردند یعنی «هوشنگ کوچولو». گویا مادرش اسمش را رحیم گذاشته بود. او تنها «هوشنگ» آبادی بود. خانواده مادری اش برخلاف پدری اش «هوشو» نمی گفتند او را «هوشنگ» صدایش می کردند.
هوشنگ هیچوقت مادرش را ندیده بود. دو، سه ماهه بود که مادرش فوت کرد. برای اولینبار در پنج، ششسالگی پدرش «کاظم» را دید. او ژاندارم سیستان و بلوچستان بود و به هم ریخته و با بیماری روانی علاجناپذیر چندسال بعد از تولدش از ماموریت برگشته بود. در همه سالهای کودکی در خانه پدربزرگ (آغ بابا) و مادربزرگش (نه نه بابا) بزرگ شد. وقتی بزرگتر می شود همه، حتی آغ بابا و نه نه بابا، او را به اسم «پسر کاظم» صدایش می کنند:««پسر کاظم» و «کاظم» معنای دیگری غیر از یک «اسم» دارد. «پسر کاظم» بودن سخت است.» (ص 68 کتاب).
هوشنگ برخلاف ظاهری آرام و مظلومانه، درونی پُر جنب و جوش و شیطنت های بچه گانه و خسارت های فراوانی به بار می آورد: از بریدن دم گربه، بلا آوردن سر خفاش، آتش زدن خانه توی سیرچ و مرگ لیلا....
همیشه هوشنگ مورد سرزنش اطرافیان بود. اگر بلا، فقر، بیچارگی و مرگ بود هوشنگ را مورد خطاب قرار می دادند و می گفتند: «پیشونیت سیاهه»! «جلو آینه می روم. پیشانی ام را نگاه می کنم. به اش دست می کشم: «با پیشونی دیگرون فرقی نمی کنه. لابد پشتش مشکلی هست که من خبر ندارم.» (ص 123 کتاب) «همیشه وقتی نه نه بابام از دست من حرص می خورد این شعر را می خواند: فرزند کسان نمی کند فرزندی/ گر طوق طلا به گردنش می بندی» (ص 159 کتاب)
هوشنگ، سالهای کودکی را که میتوانست همانند دوستان هم سن و سالش بازی کند و لذت ببرد، دایماً با تشویش گذراند. گاوی داشت که عصرها او را میچراند. مدرسه که میرفت، گاوش را با خودش میبرد و او را به سنگی میبست و کلاس که تمام میشد، زیر آسمان بلند کویر میخوابید با ابرهایی که رد میشدند و پرندههایی که میپریدند، خیال میبافت. برای خودش قصه میگفت؛ چون عاشق قصه گفتن و قصه نوشتن بود. خیال می بافت. برای خودش قصه می گفت. شعرهای کتابش را می خواند.«وقتی می نوشتم سبک می شدم. صفحه ی سفید کاغذ بهترین کسی بود که حرف هایم را گوش می کرد، گوش می کرد و گوش می کند. صفحه ی سفید کاغذ مسخره ام نمی کند. چیزهایی که می گویم تو دلش نگه می دارد. چیزی را به رُخم نمی کشد. آزارم نمی دهد. دلسوزی بیجا نمی کند. نیش نمی زند. پدر، مادر، خواهر و برادر و همه ی کسم است.» (ص 235 کتاب) زندگیاش با این تصاویر میگذشت که هوشنگ برای فرار از اینها، در ذهن خودش تصویرهای تازه میساخت. قصه گویی هوشنگ مرادی کرمانی در همان روزها ریشه دارد.
هوشنگ، قلم خیلی خوبی دارد. انشاهای خوبی می نویسد. انشاهایش بیشتر داستان است. داستان هایی از گذشته خودش. از آنچه که می دید و دیده بود یا دیگران برایش تعریف می کردند. آقای محزونی مدیر مدرسه به او گفته مثل جمالزاده می نویسی. و هوشنگ رفته بود و همه ی کتاب های جمالزاده را خوانده بود. «کتاب های خوب از نویسندگان خوب می خواندم و فیلم های هنری و خوب می دیدم. موقع بحث و نقد و بررسی زور می زدم. سرخ و زرد می شدم.» (ص 304 کتاب) روزنامه دیواری در مدرسه راه انداخت به نام «بهشت سخن». توی آن مقاله ها و داستان های پرشوری از وضع مدرسه و اجتماع می نوشت. در مسابقه روزنامه دیواری در سطح استان برگزیده شد. از رئیس فرهنگ وقت آن زمان لوح تقدیر و کتاب «پیامبر» به قلم زین العابدین رهنما دریافت کرد. هوشنگ از فردای آن روز تصور کرد: «خیلی نویسنده شده است». «خیال می کنم خیلی نویسنده شده ام. خیلی هنرمندم. می روم تو کوک معلم ها و آدم های معروف شهر، خوب نگاه شان می کنم، تو حرکات و حرف هایشان دقیق می شوم» (ص 312 کتاب)
هوشنگ، عاشق خواندن کتاب و مجله است. به بچه ها خرما می فروشد. خرماهایی از شهداد، از نخل های مادرش. با پولش کتاب و مجله می خرد. البته گاهی هم حلوا ارده می خرد. گاهی هم کتاب از کتابفروشی سر بازار کرایه می کند. موی دماغ روزنامه فروش ها و کتابفروش هست. او در نوجوانی کتاب های خیلی خوبی می خواند. کتاب های «سلام بر غم» نوشته ی «فرانسوا ساگان»، «بینوایان» ویکتورهوگو، «شاعر در تبعید» ویکتور هوگو، «مروارید» جان اشتاین بَک»، «زن های وحشی آمازون» منوچهر مطیعی را خوانده است.
برخلاف میل عموهایش کتابفروشی می کند. کتابفروش می گوید: کتابفروشی نون نداره. کار ما درآمدی نداره. اما التماس می کند تا شاگرد کتابفروش شود. «خطم بد نیست. روی پارچه ای درشت می نویسم: «کتاب و مجله کیلویی 10 تومان» (ص 299 کتاب).
هوشنگ دوست دارد رشته ادبیات بخواند. اما عمو قاسم مخالف است. عمو می گوید: «باید رشته ی به دردخوری بری. هرچه آدم تنبل و ورزشکار و زیر کار دررو است می رود ادبیات می خواند که آخر و عاقبت ندارد.» (ص 313 کتاب) و بالاخره هوشنگ مجبور می شود برود هنرستان رشته برق.
هوشنگ دلش می خواهد عاشق شود. دلش می خواهد کسی هم عاشق او بشود. دوست دارد گوینده رادیو شود. دوست دارد نمایشنامه رادیو بنویسد. دوست دارد نویسنده رادیو بشود. دوست دارد کتاب چاپ کند و قصه بنویسد.
«دنبال اتوبوس دویدم. اتوبوس رفت. پشت سرم را نگاه می کردم. از همه کس می ترسیدم. پشت سرم را نگاه می کردم و می دویدم. یاد تعریف های نصر ا... خان «آغ بابا» به خیر! چه قدر پشت سرم را نگاه کنم و بترسم؟ چه قدر با خودم حرف بزنم، برای شنونده های رادیو، تماشاگران سینما و خواننده هام حرف بزنم. تا کی قصه بگویم؟ شما که غریبه نیستید. خسته شدم. نه، خسته نشدم. ادای خسته ها را در می آورم.» (ص 353 کتاب)
زندگینامه خودنوشت «شما که غریبه نیستید» در 354 صفحه توسط انتشارات معین منتشر شده است.
مصطفی بیان
در ماهنامه ادبیات داستانی چوک شماره تیر 1394 به چاپ رسید