admin

admin

تاریخ ثبت نام: 2022-07-17 22:25:56

آخرین محتواهای کاربر


نشست ادبی «شب ارنست همینگوی»

2015-07-21 21:43:13
37
0
اولین نشست از شب های ادبی انجمن داستان نویسی سیمرغ به نویسنده امریکایی و برگزیده نوبل ادبیات، «ارنست همینگوی» اختصاص داشت. این نشست به مناسبت سالروز تولد «ارنست همینگوی»، بعدازظهر سه شنبه سی ام تیر ماه 1394 در کتابکده فرّ اندیشه برگزار شد. موضوع سخنرانی، زندگینامه، قصه خوانی و نقد و بررسی آثار ارنست همینگوی بود. از جمله حاضران در این جلسه میتوان اشاره داشت به :استاد حجت حسن ناظر، دکتر شهرام وجوهی، دکتر قندهاری، دکتر استیلایی، دکتر فریده راد، محمدعلی خیرآبادی، نیما خیرآبادی، مجید نصرآبادی، مرتضی قربان بیگی، مهدی کاکولی، و خانم ها سارا عیش آبادی، فروغ خراشادی، نعیمی، دلخوش، سعادت خواه، قدمیاری و ... شب ارنست همینگوی 2 این نشست ادبی برای اولین بار در شهرستان نیشابور با حضور نویسندگان و علاقمندان به داستان های «ارنست همینگوی» برگزار شد. پایان بخش برنامه ى «شب ارنست همینگوی» قرائت داستان کوتاه «اردوگاه سرخ پوستان» نوشته همینگوی بود که توسط مصطفی بیان خوانده شد.

جشن امضاء کتاب و هدیه به نیازمندان

2015-07-17 21:38:03
24
0
مراسم امضای کتاب با هدف کمک به کودکان بی سرپرست نیشابور به همت مولف جوان همشهری برگزار شد. در این برنامه که با عنوان «جشن امضا کتاب و هدیه به نیازمندان» عصر روز سه شنبه هشتم اردیبهشت در کتابکده فرّ اندیشه به نشانی بلوار فضل، روبروی خیابان خیام برگزار گردید، صد جلد از کتاب «غذا در نهج البلاغه» اثر مصطفی بیان، به نفع کودکان بی سرپرست موسسه خیریه پسرانه جواد الائمه نیشابور به فروش رسید. کتاب «غذا در نهج البلاغه» که توسط انتشارات آهنگ قلم مشهد تابستان ۱۳۹۳ منتشر شده است به تشریح فواید و مضرات خوراکی‌ها و آشامیدنی‌ها، تغذیه حلال و حرام و نقش آب، روزه داری و شیرمادر در سلامتی انسان می پردازد. ghazaa dar jahjulbalagheh در مراسم «جشن امضا کتاب و هدیه به نیازمندان» عباس کرخی، رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور، جمعی از هنرمندان، علاقه مندان کتاب و روزنامه نگاران حضور یافته بودند.

جشن رونمایی کتاب غذا در قرآن

2015-07-17 21:33:17
23
0
سومین مهمانی کتاب در نیشابور به کتاب «غذا در قرآن» نوشته‌ی مهندس مصطفی بیان )با مقدمه و تحت نظارت دکتر علیرضا بیان) اختصاص یافت. چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393، کاروانسرای عباسی نیشابور در ادامه ی جلسات رونمایی و معرفی کتاب که به همت کلبه کتاب کلیدر و نشر شادیاخ نیشابور برگزار می شود پذیرای جمعی از دوستداران کتاب بود. این جلسه با حضور مولفین کتاب و نیز حجت الاسلام و المسلمین حسن مهدوی نیا، دکتر سروش کفائی، دکتر محمد احمد آبادی، دکتر هادی خیری، دکتر نرگس سخاوتی و جمع زیادی از دوست داران کتاب، برگزار شد. دکتر علیرضا بیان در ابتدای مراسم، سخنانش را با محور «انگیزه معنوی» کتاب آغاز کرد و گفت: «انگیزه تالیف این کتاب به مراتب نورانی تر، معنوی تر و زیباتر از نتیجه کار است. البته نتیجه این کار با توجه به آیات قرآن، زیبایی خودش را دارد. اما آن چیز که از آن منورتر است؛ انگیزه معنوی مولف این کتاب است.» دکتر بیان به انتظار از مسئولین شهر اشاره کرد و ادامه داد: «انتظار ما این است که مسئولین ما بیش از این به پتانسیل ها و عوامل بالقوه که در جوانان ما وجود دارد بها بدهند.» علیرضا بیان که دکترای داروسازی دارد و پدر مولف کتاب است اضافه کرد: «خوشحال هستم که پسرم، مصطفی با تلاش و پیگیری خود و به کمک و همیاری اساتیدش باعث شد با این که تمام فضا برایش آماده نبود؛ این عامل بالقوه را به حد امکان بالفعل تبدیل کند.» در ادامه، حجت الاسلام و المسلمین حسن مهدوی نیا استاد و مدرس قرآن گفت: «آقای مصطفی بیان در خدمت قرآن کریم و اهداف ولایت، با جسارت، همت و قدرت رازی از رازهای قرآن را گشود و مایه ی افتخار است که این کتاب به عنوان اولین کتاب ایشان تالیف بشود و آن هم در نیشابور! زیرا چاپ و نشر چنین کتاب هایی در قم و تهران فراوان و عادی به نظر می رسد؛ ولی تالیف چنین کتابی در شهر نیشابور قابل تقدیر و ستایش است.» وی در ادامه در مورد نکته های قرآنی این کتاب صحبت کرد و اشاره کرد که واژه «أَكْل» و مشتقات آن در قرآن کریم 109 بار در 101 آیه و 40 سوره قرآن کریم آمده است.حجت الاسلام و المسلمین مهدوی نیا در ادامه صحبت هایش به سه معنای واژه «اکل» در قرآن که «خوردن»، «مصرف کردن» و «بهره مند شدن» است، اشاره کرد. در ادامه، مصطفی بیان نویسنده کتاب و کارشناس علوم و صنایع غذایی با اشاره به آیات 24 تا 27 سوره عبس به این که «انسان باید به غذای خویش بنگرد» تاکید کرد و توضیح داد غذایی كه هر انسان می خورد با يک دگرگونى، جزء بافت وجود او مى‏شود و اگر به او نرسد به زودى راه نابودی را پيش مى‏گيرد و به همين دليل قرآن از ميان تمام موجودات، روى مواد غذایى، آن هم موادى كه از طريق گياهان و درختان، عائد انسان مى‏شود تكيه كرده است. نویسنده کتاب «غذا در قرآن» ادامه داد: «انسان بايد درست بنگرد كه سرچشمه اصلى علم و دانش او، كه غذاى جسمانی و روحانى او است، از كجا است. مبادا از سرچشمه آلوده‏ای، تغذيه شود و روح و جسم او را بيمار كند و يا به نابودی افكند.» ghazaa dar ghoran وی در پایان صحبت هایش گفت: «این کتاب نتیجه ی سه سال تحقیق و پژوهش در مورد تغذیه، مواد غذایی و خوراکی هایی است که خداوند متعال در قرآن ذکر کرده است. امروز بعد از چاپ این کتاب به این نتیجه رسیده ام که به راستى هر يک از مواد غذایى، ميوه‏ها، دانه‏ها، سبزیها، غذاهای حلال و حرام براى خود، دنيای شگفت‏انگيزى دارند كه مدتها مى‏توان روى آن ها مطالعه كرد، و درس هایی از آن ها آموخت كه در تمام عمر به ما روشنایی و بينش مى‏دهد.» در پایان این مراسم دکتر سروش کفائی و دکتر محمد احمد آبادی در مورد اهمیت کتاب و مبحث «سلامت» از دیدگاه مصرف کننده مواد غذایی سخنانی ایراد کردند. لازم به ذکر است کتاب «غذا در قرآن» در 280 صفحه و با قیمت 12000 تومان توسط انتشارات آهنگ قلم مشهد منتشر شده است.

کتاب غذا در نهج البلاغه

2015-07-17 21:06:59
35
0
ghazaa dar jahjulbalagheh عنوان کتاب: غذا در نهج البلاغه مولف: مهندس مصطفی بیان انتشارات: آهنگ قلم مشهد تاریخ انتشار: چاپ اول ، تابستان ۱۳۹۳ قیمت پشت جلد: ۱۴۰۰۰ تومان چکیده معرفی پژوهش: نویسنده در این کتاب با بهره‌گیری از فرمایش‌های امیرالمومنین امام علی‌بن ابی‌طالب در «نهج البلاغه» و همچنین تعدادی از احادیث حضرت، پژوهشی درباره فواید و مضرات خوراکی ها و آشامیدنی ها مانند خرما، عسل، گندم، شیر مادر و… انجام داده است. لازم به توضیح است که در مورد کتاب ارزشمند «نهج البلاغه»، پژوهش و کتاب های بسیار مفیدی از دیدگاه علم و مذهب منتشر شده اما از منظر تغذیه و ارزش غذایی در کلام امیر(ع) برای نخستین بار در کشور است که چنین کتابی منتشر می شود.

کتاب غذا در قرآن

2015-07-17 21:05:35
35
0
ghazaa dar ghoran عنوان کتاب: غذا در قرآن مولف: مهندس مصطفی بیان انتشارات: آهنگ قلم مشهد تاریخ انتشار: چاپ اول ، زمستان ۱۳۹۲ / چاپ دوم ، بهار 1395 قیمت پشت جلد: 13000 تومان   ٰ چکیده معرفی پژوهش: نویسنده در این کتاب سعی می کند تا به فواید انواع خوراکی ها و میوه ها با استناد به آیات قرآن کریم بپردازد. مخاطبان در این کتاب می توانند علاوه بر آشنایی با آیات قرآن در مورد تغذیه، با خواص غذایی و دارویی انواع خوراکی ها و میوه ها مانند انار، انجیر، انگور، پیاز، عدس، دانه خردل، خرما، خیار، زردآلو، سیب، سیر، کدو، گندم ، زیتون، گوشت، معایب مصرف الکل، تغذیه حرام و فواید روزه داری آشنا شوند. خوردن و آشامیدن در قرآن، سفارش ائمه معصومین(ع) به حفظ نظافت قبل از شروع به خوردن غذا، سفارش کم مصرف کردن، آداب سفره، میوه در قرآن، ترکیب میوه، اهمیت میوه در رژیم غذایی از جمله برخی از موضوعات و عناوین این کتاب هستند که نویسنده به آنها پرداخته است.

داستان «سایه تنها درخت چهارراه»

2015-07-23 20:59:20
36
0
داستان کوتاه من با عنوان «سایه تنها درخت چهارراه» در شماره مرداد ماه، مجله الکترونیکی ادبیات داستانی چوک به چاپ رسید. می توانید به سایت زیر مراجعه کنید: http://www.chouk.ir/

معرفی داستان «لکه ها» نوشته زویا پیرزاد

2015-07-23 20:57:06
33
0

داستان کوتاه «لکه ها» از مجموعه داستانِ «طعم گس خرمالو» نوشته زویا پیرزاد است.

«لكه‌ها» بيان روابط علی، ليلا و رویا است. نویسنده در روند ارتباط علی، ليلا و رویا، لحظه‌هايی را بر می ‌گزيند و با نظر گاهی عينی آنها را در كنار هم می‌گذارد. ليلا درگير ازدواج با علی و تشکیل زندگی است. لیلا برحسب اتفاق لكه‌ای قهوه‌ای روی شلوار سفيد علی را می ‌بيند و بعد كه به تدريج به لكه توی وان، لكه قيمه روی روميزی، لكه روی پيراهن، لكه لاک و چای، لكه خون و لكه آب انار مواجه می ‌شود.

«دست‌های لیلا پرید جلو، خورد به بطری‌ های نوشابه و سس گوجه فرنگی و دست‌ های علی را چسبید. تكه‌ی سوم پیتزا از دست علی افتاد روی شیشه‌ی سس كه دمر شده بود روی نمكدان كه افتاده بود كنار بطری‌های سرنگون نوشابه. نوشابه روی رومیزی پلاستیكی راه افتاد و رسید به لبه‌ی میز. لیلا با چشم‌های پراشک به علی نگاه كرد. علی سرش را زیر انداخت. روی شلوار سفید علی لكه‌ی قهوه‌یی بزرگی داشت شكل می‌گرفت» (متن داستان).

«علی از حمام داد زد «وانش چرا این قدر كثیفه؟» لیلا و بنگاهی خم شدند نگاه كردند. بنگاهی دست كشید به جداره‌ی وان. «لكه‌ی رنگه. خانمی كه قبلاً مستاجر اینجا بود نقاشی می‌كرد. چیزی نیس، با وایتكس پاک میشه.» لیلا رو به علی گفت «حتما پاک میشه. خودم پاكش می‌كنم»» (متن داستان).

لیلا، متخصص لكه گيری می شود. رویا به او پیشنهاد تشکیل کلاس آموزش «لکه گیری» می دهد.

«رویا گفت «جدی میگم، پیدا كردن شاگرد ازمن، درس دادن از تو.» لیلا گفت «حرفا می‌زنی. كی پول میده بیاد كلاس لكه‌گیری؟» رویا دست كرد از توی كیسه‌ی پلاستیكی مشتی باقالی برداشت.«همونایی كه میرن كلاس سبزی ‌آرایی، تزیین سفره‌ی عقد، چه میدونم، صد جور از این كلاسها.»» (متن داستان).

در پايان داستان، لكه بزرگ آش و گفتگو با علی هم نقطه پايانی است.

«علی صندلی را عقب زد و پا شد، كاسه‌ی آش رشته را از روی میز ناهارخوری برداشت، چند لحظه زُل زد به لیلا. بعد كاسه را برگرداند روی رومیزی. «تكلیفت روشن شد؟ ببینم این یكی رو چه جوری پاک می‌كنی» (متن داستان).

در پايان داستان، در شكلی فراگير لكه‌ها همه جا ظهور می ‌كنند و افراد به نوعی با آنها درگير می ‌شوند. به همين خاطر كلاس‌های لکه گيری آنقدر رونق می‌گيرد.

«رویا دست‌هاش را قلاب كرده بود پشت سر و دراز كشیده بود روی تختخواب. «هشت نفر دیگه هم اسم‌نویسی كردم. فكر كردم توی آپارتمان جدیدت جا بیشتر داریم، میتونیم دو تا كلاس اضافه كنیم.» لیلا لباس‌هاش را تک تک از گنجه در می‌آورد، تا می‌كرد می‌گذاشت توی چمدان باز روی زمین. رویا چهار زانو نشست. «فردا باید برم تخته سیاه و صندلی بخرم.» (متن داستان).

ساختار داستانی «لكه‌ها» غیر منسجم، پاره پاره و پراكنده از نوع داستان های کوتاه و متداول است. داستان از معرفی علی به عمه ليلا شروع می شود و بعد از پارچه‌ فروشی به سينما و پيتزا فروشی و خانه ی ليلا و خانه ی رويا و ساندويچ ‌فروشی پرش می ‌كند تا می ‌رسد به خانه نشان دادن بنگاهی. بعد هم زندگی مشترک علی و ليلا شروع می ‌شود و شرح خيانت علی به لیلا. همه اين‌ حوادث مجموعه صحنه های داستانی پراكنده است كه بين هر يک از آنها با طرح یک سوال برای خواننده داستان وجود دارد. برای مثال معلوم نمی ‌شود چرا علی كه تمام اين مدت ليلا با به بازی گرفته بود، حاضر به اين وصلت می‌شود و بعد چرا خيانت به همسر را پيشه می كند!؟

نویسنده به طرح مسائل اجتماعی با دید انتقادی می پردازد و در عین حال تزی را مطرح می کند. داستان «لکه ها» مساله ای از مسائل اجتماعی را به نحوی به نمایش می گذارد اما نویسنده آگاهانه وابسته به ایدولوژی خاصی نیست، تباهی و ناروایی های اجتماعی را با نشان دادن «لکه ها»، می بیند و به اعتراض بر ضد آن بر می خیزد و روی کاغذ می آورد.

مصطفی بیان  در روزنامه ابتکار ، شماره 3197 ، 31 تیر 1394 به چاپ رسید

نقدی بر رمان «شما که غریبه نیستید» نوشته هوشنگ مرادی کرمانی

2015-07-23 19:54:38
32
0

اسم راوی (هوشنگ مرادی کرمانی) را عمو قاسم از تو شاهنامه پیدا کرده بود یعنی «باهوش، تیزهوش». که با لهجه محلی «هوشو» صدایش می کردند یعنی «هوشنگ کوچولو». گویا مادرش اسمش را رحیم گذاشته بود. او تنها «هوشنگ» آبادی بود. خانواده مادری اش برخلاف پدری اش «هوشو» نمی گفتند او را «هوشنگ» صدایش می کردند.

هوشنگ هیچ‌وقت مادرش را ندیده بود. دو، سه‌ ماهه بود که مادرش فوت کرد. برای اولین‌بار در پنج،‌ شش‌سالگی پدرش «کاظم» را دید. او ژاندارم سیستان و بلوچستان بود و به هم ریخته و با بیماری روانی علاج‌ناپذیر چندسال بعد از تولدش از ماموریت برگشته بود. در همه سال‌های کودکی در خانه پدربزرگ (آغ بابا) و مادربزرگش (نه نه بابا) بزرگ شد. وقتی بزرگتر می شود همه، حتی آغ بابا و نه نه بابا، او را به اسم «پسر کاظم» صدایش می کنند:««پسر کاظم» و «کاظم» معنای دیگری غیر از یک «اسم» دارد. «پسر کاظم» بودن سخت است.» (ص 68 کتاب).

هوشنگ برخلاف ظاهری آرام و مظلومانه، درونی پُر جنب و جوش و شیطنت های بچه گانه و خسارت های فراوانی به بار می آورد: از بریدن دم گربه، بلا آوردن سر خفاش، آتش زدن خانه توی سیرچ و مرگ لیلا....

همیشه هوشنگ مورد سرزنش اطرافیان بود. اگر بلا، فقر، بیچارگی و مرگ بود هوشنگ را مورد خطاب قرار می دادند و می گفتند: «پیشونیت سیاهه»! «جلو آینه می روم. پیشانی ام را نگاه می کنم. به اش دست می کشم: «با پیشونی دیگرون فرقی نمی کنه. لابد پشتش مشکلی هست که من خبر ندارم.» (ص 123 کتاب) «همیشه وقتی نه نه بابام از دست من حرص می خورد این شعر را می خواند: فرزند کسان نمی کند فرزندی/ گر طوق طلا به گردنش می بندی» (ص 159 کتاب)

هوشنگ، سال‌های کودکی را که می‌توانست همانند دوستان هم سن و سالش بازی کند و لذت ببرد، دایماً با تشویش گذراند. گاوی داشت که عصر‌ها او را می‌چراند. مدرسه که می‌رفت، گاوش را با خودش می‌برد و او را به سنگی می‌بست و کلاس که تمام می‌شد، زیر آسمان بلند کویر می‌خوابید با ابرهایی که رد می‌شدند و پرنده‌هایی که می‌پریدند، خیال می‌بافت. برای خودش قصه می‌گفت؛ چون عاشق قصه گفتن و قصه نوشتن بود. خیال می بافت. برای خودش قصه می گفت. شعرهای کتابش را می خواند.«وقتی می نوشتم سبک می شدم. صفحه ی سفید کاغذ بهترین کسی بود که حرف هایم را گوش می کرد، گوش می کرد و گوش می کند. صفحه ی سفید کاغذ مسخره ام نمی کند. چیزهایی که می گویم تو دلش نگه می دارد. چیزی را به رُخم نمی کشد. آزارم نمی دهد. دلسوزی بیجا نمی کند. نیش نمی زند. پدر، مادر، خواهر و برادر و همه ی کسم است.» (ص 235 کتاب) زندگی‌اش با این تصاویر می‌گذشت که هوشنگ برای فرار از اینها، در ذهن خودش تصویرهای تازه می‌ساخت. قصه گویی هوشنگ مرادی کرمانی در همان روزها ریشه دارد.

هوشنگ، قلم خیلی خوبی دارد. انشاهای خوبی می نویسد. انشاهایش بیشتر داستان است. داستان هایی از گذشته خودش. از آنچه که می دید و دیده بود یا دیگران برایش تعریف می کردند. آقای محزونی مدیر مدرسه به او گفته مثل جمالزاده می نویسی. و هوشنگ رفته بود و همه ی کتاب های جمالزاده را خوانده بود. «کتاب های خوب از نویسندگان خوب می خواندم و فیلم های هنری و خوب می دیدم. موقع بحث و نقد و بررسی زور می زدم. سرخ و زرد می شدم.» (ص 304 کتاب) روزنامه دیواری در مدرسه راه انداخت به نام «بهشت سخن». توی آن مقاله ها و داستان های پرشوری از وضع مدرسه و اجتماع می نوشت. در مسابقه روزنامه دیواری در سطح استان برگزیده شد. از رئیس فرهنگ وقت آن زمان لوح تقدیر و کتاب «پیامبر» به قلم زین العابدین رهنما دریافت کرد. هوشنگ از فردای آن روز تصور کرد: «خیلی نویسنده شده است». «خیال می کنم خیلی نویسنده شده ام. خیلی هنرمندم. می روم تو کوک معلم ها و آدم های معروف شهر، خوب نگاه شان می کنم، تو حرکات و حرف هایشان دقیق می شوم» (ص 312 کتاب)

هوشنگ، عاشق خواندن کتاب و مجله است. به بچه ها خرما می فروشد. خرماهایی از شهداد، از نخل های مادرش. با پولش کتاب و مجله می خرد. البته گاهی هم حلوا ارده می خرد. گاهی هم کتاب از کتابفروشی سر بازار کرایه می کند. موی دماغ روزنامه فروش ها و کتابفروش هست. او در نوجوانی کتاب های خیلی خوبی می خواند. کتاب های «سلام بر غم» نوشته ی «فرانسوا ساگان»، «بینوایان» ویکتورهوگو، «شاعر در تبعید» ویکتور هوگو، «مروارید» جان اشتاین بَک»، «زن های وحشی آمازون» منوچهر مطیعی را خوانده است.

برخلاف میل عموهایش کتابفروشی می کند. کتابفروش می گوید: کتابفروشی نون نداره. کار ما درآمدی نداره. اما التماس می کند تا شاگرد کتابفروش شود. «خطم بد نیست. روی پارچه ای درشت می نویسم: «کتاب و مجله کیلویی 10 تومان» (ص 299 کتاب).

هوشنگ دوست دارد رشته ادبیات بخواند. اما عمو قاسم مخالف است. عمو می گوید: «باید رشته ی به دردخوری بری. هرچه آدم تنبل و ورزشکار و زیر کار دررو است می رود ادبیات می خواند که آخر و عاقبت ندارد.» (ص 313 کتاب) و بالاخره هوشنگ مجبور می شود برود هنرستان رشته برق.

هوشنگ دلش می خواهد عاشق شود. دلش می خواهد کسی هم عاشق او بشود. دوست دارد گوینده رادیو شود. دوست دارد نمایشنامه رادیو بنویسد. دوست دارد نویسنده رادیو بشود. دوست دارد کتاب چاپ کند و قصه بنویسد.

«دنبال اتوبوس دویدم. اتوبوس رفت. پشت سرم را نگاه می کردم. از همه کس می ترسیدم. پشت سرم را نگاه می کردم و می دویدم. یاد تعریف های نصر ا... خان «آغ بابا» به خیر! چه قدر پشت سرم را نگاه کنم و بترسم؟ چه قدر با خودم حرف بزنم، برای شنونده های رادیو، تماشاگران سینما و خواننده هام حرف بزنم. تا کی قصه بگویم؟ شما که غریبه نیستید. خسته شدم. نه، خسته نشدم. ادای خسته ها را در می آورم.» (ص 353 کتاب)

زندگینامه خودنوشت «شما که غریبه نیستید» در 354 صفحه توسط انتشارات معین منتشر شده است.

مصطفی بیان

در ماهنامه ادبیات داستانی چوک شماره تیر 1394 به چاپ رسید


ریموند کارور و طرح پرسش‌های بی‌پایان

2015-07-23 18:37:23
31
0
«ریموند کارور» داستان نویس امریکایی، داستان «کلیسای جامع» را در سن 45 سالگی منتشر کرد. سبک نوشتاری او مینی مالیسم (ساده گرایی) بر پایه سادگی بیان و روش‌های ساده و خالی از پیچیدگی معمول فلسفی و یا شبه فلسفی است. داستان در مورد سه شخصیت داستانیِ مرد كور (رابرت)، راوی و زن راوی است. مرد کور كه زنش مرده است، میهمان راوی داستان و زنش می شود. راوی از دوستی گذشته زنش و این كه او مدتی منشی مرد كور بوده است، می گوید و ذهن خواننده را با میهمانی كه قرار است به خانه آنها بیاید آشنا می كند. «زنم از ده سال پیش که سه ماه تابستان توی سیاتل برایش کار کرده بود ندیده بودش. اما زنم و این مرد کور تمام مدت تماسشان را با هم حفظ کرده بودند. نوار پُر می کردند و برای هم می فرستادند. من چندان مشتاق دیدنش نبودم که برایش دقیقه شماری کنم. من که نمی شناختمش. تازه کور بودنش هم ناراحتم می کرد. کورها را فقط از تو فیلم ها می شناختم. توی فیلم آهسته حرکت می کردند و هیچ وقت نمی خندیدند. گاهی هم مخصوص هدایتشان می کردند. من یکی که چندان خوش نداشتم یک مرد کور بیاید خانه ام.»(متن داستان). مرد كور به خانه راوی می آید و با آنها شام می خورد، حرف می زند و بعد از مدتی به تماشای تلویزیون كه برنامه ای در مورد كلیساهای جامع است، می نشینند. «تلوزیون برنامه ای درباره ی کلیسا و قرون وسطی داشت. از این برنامه های معمول نبود. می خواستم چیز دیگری تماشا کنم. کانال های دیگر را گرفتم . اما آنها هم هیچ برنامه ای نداشتند. برای همین به همان کانال اول برگرداندم و معذرت خواستم .مرد کور گفت:«مهم نیست رفیق، برای من فرقی نمی کند. هر چه تو بخواهی تماشا کنی، از نظر من اشکالی ندارد. من همیشه چیز یاد می گیرم.» گفت:«آدم همیشه دارد چیزی یاد می گیرد. بد نیست امشب هم چیزی یاد بگیرم. گوش که دارم.»»(متن داستان). مرد کور به جلو خم شده و سرش را به طرف راوی داستان چرخانده بود، گوش راستش را به طرف تلوزیون گرفته بود. چند وقت به چند وقت هم انگشت ها را توی ریشش می کرد و آن را می کشید. انگار داشت به چیزی که ازتلوزیون می شنید فکر می کرد. داستان به صورت ساده و یکنواخت ادامه پیدا می کند تا اینکه «مرد کور» از «راوی داستان» می خواهد: تصویر کلیسای جامع را برایش توصیف کند. «به تصویر کلیسای جامع توی تلوزیون زل زدم. چطور می توانستم توصیفش را حتی شروع کنم. مدتی دیگر به کلیسای جامع خیره شدم. فایده ای نداشت... وقتی داشت به حرف هایم گوش می کرد، انگشتانش را در ریشش فرو می برد. نمی توانستم حالیش کنم، خودم می فهمیدم. اما به هر حال صبر می کرد تا ادامه بدهم. سر تکان داد، انگار می خواست تشویقم کند...گفتم: «باید مرا ببخشی، اما نمی توانم برایت بگویم که کلیسای جامع چه شکلی است. اصلاً مایه اش را ندارم. بیشتر از این از من بر نمی آید.»»(متن داستان). مرد کور با خونسردی به راوی می فهماند که قضیه مهم نیست. از او می خواهد یک کاغذ کلفت با یک قلم بیاورد. راوی کاغذ و قلم را می آورد. مرد کور روی کاغذ دست کشید. با دست از بالا و پایین. دو طرف کاغذ را لمس کرد. به لبه ها هم دست کشید. گوشه ها را هم با انگشت پیدا کرد. دستِ راوی را که باهاش قلم را گرفته بود با دستش مشت کرد. از راوی خواست، بکشد. راوی شروع به کشیدن کرد. اول یک جعبه کشید که شکل خانه بود. بعد یک سقف برایش گذاشت. در دو طرف سقف برج ها راکشید. پنجره با طاقی گذاشت. طاق ضریب ها را کشید. قلم را روی زمین گذاشت. مرد کور روی کاغذ دست کشید، با نوک انگشتانش کاغذ را، چیز هایی را که راوی کشیده بود لمس کرد و سر تکان داد. آنها یک «کلیسای جامع» کشیدند؛ و داستان بدون اتفاقی خاص پایان می گیرد. نویسنده در مسیر داستان از «هراس پنهانی و بی اعتمادی راوی» سخن می گوید. از تنهایی، عشق های بی سرانجام، تیرگی روابط بین آدم ها، جدایی آدم ها، بی اعتمادی، کمرنگ شدن دین، همه و همه بیانگر نوعی واماندگی است که نویسنده یک جا به خواننده داستان منتقل می کند. داستان به صورت یکنواخت آغاز و هیچگونه اتفاقی در طول داستان رخ نمی دهد و خواننده هر لحظه به دنبال اتفاق و حادثه ای ناگوار، داستان را می خواند. تنها حادثه ی بزرگ داستان «كلیت خود داستان» محسوب می شود. كلیتی كه به بیان رابطه سه شخصیت داستانی محدود می شود و اتفاقات زندگی هر یک از آنها را در یک مجموعه داستانی بیان می كند. فضای داستان آنچنان از رازها و تیرگی روابط بین آدم ها سخن می گوید که خواننده را تا پایان داستان و حتی بعد از آن با سوالات بیشماری همراه می كند. این كه آیا «مرد کور» واقعاً كور بوده است؟ «زن راوی» تنها یک رابطه دوستانه سالم و ترحم انگیز با «مرد كور» داشته است؟ چرا نویسنده به «کلیسای جامع» اشاره می کند؟ آیا «راوی داستان» زیادی اهل بی اعتمادی بوده است؟ یا نه، همه این اتفاقات در ذهن راوی رخ داده و نوشته شده است؟ آیا نویسنده از ما می خواهد که در مورد قضاوت های سریع و نادرست مان دوباره نظر کنیم؟و سوال های دیگر که همگی در پایان داستان به ذهن خواننده خطور می کند. مصطفی بیان  در روزنامه «آرمان امروز» شنبه 20 تیر 94 به چاپ رسید.

دوست دارم ماهی قرمز باشم

2015-07-23 18:34:06
37
0
چند هفته ایی است که به این شهر آمده ام. خانه ایی کوچک در یکی از آپارتمان های مرکز شهر اجاره کرده ام و روزهایم را به خواندن کتاب و تماشای تلویزیون می گذرانم. این روزها مشغول مطالعه کتاب «میم و آن دیگران» محمود دولت آبادی هستم که به تازگی از کتاب فروشی محل خریدم. کتاب را روی میز گذاشتم و کنار پنجره اتاق ایستادم. بدم نمی آمد بی هدف در خیابان های این شهر چرخ بزنم ولی ترسی وجودم را آزار می داد که نتوانم به خانه برگردم. می ترسیدم در خیابان های این شهر گُم بشوم. فردای آن روز برای خرید شیرِ بدون لاکتوز به سوپر مارکت محل رفتم که چشمم افتاد به بسته های پلاستیکی که داخل آن نقشه شهر چاپ شده بود. پولش را دادم و نقشه رنگی شهر را به همراه شیر بدون لاکتوز از سوپر مارکت محل خریدم. سرانجام بعد از چند هفته، تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و از مغازه های نزدیک خانه، دورتر بروم. لباسم را به تن کردم و از خانه بیرون آمدم. اول به نظرم آمد که مردم شهر به من زُل زده اند اما بعد از چند دقیقه پیاده روی، این موضوع را فراموش کردم و مقابل ساختمان بانک ایستادم. دو مرد به همراه یک خانم جوان مقابل دستگاه خودپرداز بانک ایستاده بودند. تا به امروز دستگاه خودپرداز را از فیلم های تبلیغاتی تلویزیون می دیدم و هرگز با آن کار نکرده بودم. کنار مرد جوان ایستادم تا نحوه کار آن را ببینم. ولی به نظرم آمد که مرد جوان با تعجب به من زُل زده است. روش خوبی است. یادم میاد تا ده سال قبل برای دریافت پول مثل گوسفند ها هنگام تزریق واکسن، داخل صف های طولانی می ایستادیم. ولی امروز برای دریافت پول، خیلی معطل نمی شویم. به فکرم رسید برای درخواست افتتاح حساب به داخل بانک سر بزنم. خانم جوان و زیبایی با جمله ها و ژست هایی که در فیلم دیده بودم، مدارک و بروشور افتتاح انواع حساب بانکی را با درصد های دو رقمی سود روزانه، سالانه و پنج ساله به من داد. بعد، از بانک خارج شدم و همچنان در خیابان های شهر می گشتم و حواسم به اتومبیل های زیبای داخل خیابان بود که نام هیچ کدامشان را نمی دانستم. به خودم قول دادم که دفعه بعد نام این اتومبیل ها را یاد بگیرم. امروز مثل گذشته نیست که فقط دو یا سه مدل اتومبیل در خیابان های شهر وجود داشته باشد. ما هر روز شاهد تولید انواع اتومبیل های جدید در شهر هستیم. مقابل در ورودی ساختمان سینما ایستادم تا پوستر فیلم جدیدش را بخوانم. نام جمشید هاشم پور را در لیست بازیگران فیلم دیدم. جمشید هاشم پور از بهترین بازیگران سینمای ایران است و همه ی فیلم هایش را دوست دارم. با اشتیاق فراوان بلیط سینما را خریدم و به داخل ساختمان سینما رفتم. سه ساعت بعد از سینما بیرون آمدم. هوا سرد بود و باد می وزید. نگاهی به خیابان انداختم. به نظرم آمد که خیابان برایم آشنا نیست. از خیابان ها و کوچه ها گذشتم، بی آنکه بدانم در کدام خیابان هستم و کجا می روم. نگاهی به نقشه شهر انداختم که از سوپر مارکت خریده بودم. خط آبی خودکار را دیدم که مسیری را روی نقشه با آن کشیده ام. شاید این خط را من با خودکار آبی روی نقشه کشیده ام تا مسیر بازگشت به خانه را فراموش نکنم. داشت شب می شد و مه انگار دور نور چراغ های خیابان را می گرفت. باران، باریدن گرفت و کاغذ نقشه در زیر بارش قطرات باران خیس و خط های آبی روی نقشه محو شد. کنار مجسمه پارک ایستادم، بی آن که بدانم مجسمه چه شخصیتی است. اما احساس کردم جریانی گرم از جسم سنگی اش وارد بدنم می شود. چشمانم را در زیر بارش باران بستم. کاغذ نقشه از دستم رها شد و باد آن را روی زمین خیس به طرف جوی آب خیابان کشاند. دو سال است که این آلزایمر لعنتی آزارم می دهد. خوش به حال ماهی قرمز، با وجود حافظه ی کوتاه پانزده ثانیه اش، همه چیز بعد از اتمام پانزده ثانیه برایش تازه به نظر می آید و برخلاف من در این دنیای بزرگ، در داخل تُنگ کوچک آزار نمی بیند. صدای مردی را شنیدم. «پدرم! اینجا چکار می کنی!؟» چشمانم را باز می کنم. مردی جوان با لباس پلیس در زیر بارش باران، مقابلم ایستاده است. «کسی همراه شما نیست؟ زیر این بارون سرما می خوری!» داخل اتومبیل پلیس نشستم. اینجا برخلاف بیرون خیلی گرم است. مسیر بی انتهای خیابان را پیش گرفتیم. حالا دیگر نیاز به نقشه ندارم چون می دانم در راه بازگشت به خانه هستم. مصطفی بیان در روزنامه آرمان امروز، چهارشنبه 27 خرداد به چاپ رسید.