گفت و گو با پونه شاهی به بهانه انتشار چاپ دوم کتابش
«پونه شاهی» در سال 1354 در یک خانواده اهل کتاب و کتابخوانی به دنیا آمد. از همان سال های آغازین با «کتاب» و «نوشتن» آشنا شد. به گفته ی خودش، در دوران نوجوانی دفتری داشت که شعر می نوشت. هر وقت هم انشا داشت به اصرار همکلاسی ها، انشا می خواند. پونه شاهی داستان نویسی را به طور جدی از ابتدای دهه ی نود با کانون فرهنگی چوک در تهران آغاز کرد. در کنار داستان، شعر و ترجمه ی داستان های ترکی به فارسی را در نشریه ادبی چوک به چاپ می رساند. همچنین در کلاس های داستان نویسی مهدی رضایی، نویسنده، منتقد و مدرس داستان در تهران شرکت می کند. همزمان با کلاس های داستان نویسی، در جلسات هفتگی «انجمن داستان سیمرغ نیشابور» و «انجمن عصر داستان» نیز شرکت دارد. در بهمن ماه 96 بعد از یکسال انتظار اولین مجموعه داستانش به نام «درخونگاه» به چاپ رسید. چاپ این اثر توسط نشر آقاپور انجام گرفت. کتاب در بیشتر شهرهای ایران و همچنین کابل و هرات توزیع و مورد استقبال قرار گرفت. همزمان با چاپ دوم کتاب، فایل صوتی «درخونگاه» به همت پیام بخشعلی – گوینده داستان راه شب رادیو ایران – تولید و منتشر شد. به بهانه ی انتشار چاپ دوم مجموعه داستان «درخونگاه» و همچنین فایل صوتی کتاب، گفت و گویی با این داستان نویس جوان نیشابوری داشتم.- منتقدان و خوانندگان، استقبال خیلی خوبی از کتاب شما کرده اند. «زن» در داستان های شما جایگاه خیلی پُر رنگی دارد.
- جایگاه زنان را در ادبیات داستانی ایران، چگونه ارزیابی می کنید؟
- در نیشابور، نویسنده ی زن که کتابی چاپ کرده باشد از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر است. در حالی که می بینیم در پنج سال گذشته داستان نویسان زن نیشابوری بیشتر از مردان در جوایز ادبی معتبر کشور موفقیت های خیلی خوبی داشته اند؛ دلیلش چیست؟
- در مورد محافل و نشست ها ادبی و انجمن های داستان نویسی که در پنج سال گذشته پُر رنگ تر شده است، صحبت کنید. آیا این نشست ها به داستان نویس کمک می کند؟
- به عنوان یک داستان نویس، مشکل کتابخوانی در جامعه ما چگونه حل می شود؟
- برنامه بعدی تان؟ آیا کتاب جدیدی می نویسید؟
- و حرف آخر و نا گفته؟
گفت و گو با حمید بابایی به بهانه ی چاپ دوم رمان پیاده
نویسنده ی خوب در جامعه ی کنونی نویسنده ی مرده است! گفت و گو با حمید بابایی به بهانه ی چاپ دوم رمان پیاده پیاده که می شویم، هوا گرگ و میش است. زمین کنار جاده سنگلاخی است و گویی با گاوآهن شخمش زده اند. حال و هوای این جا شبیه سکانسی از فیلم های روسیه ی استالینیستی است؛ فقط دسته ای کارگرِ مشغول کار کم دارد. باد سردی می وزد و تنم می لرزد. دو سرباز نگهبانی می دهند، توی برجک هایی که از دو طرف به ساختمانی چسبیده اند که نمای آجر سه سانت زرد دارد. سرباز دیگری روی بام ساختمان است و هرازگاهی به سمت ما سرک می کشد. ساختمان شبیه دروازه قرآن شیراز است با چند نگهبان مسلح اطرافش. (بخشی از رمان پیاده). «حمید بابایی» متولد 1364 از تهران است. نوشتن را از نوجوانی آغاز کرد اما از سال 80 نوشتن را به صورت جدی در فرهنگسرای اشراق شروع کرد و تا اکنون مدام در حال نوشتن در حوزه داستان است. نویسنده پُر کاری است. یا نقد می نویسد، یا داستان و یا گزارش. از سال 87 که اولین نقدهایش در مطبوعات منتشر شد تا اکنون به عنوان منتقد و روزنامه نگار ادبی با بسیاری از روزنامه ها و سایت های ادبی همکاری داشته است. حمید بابایی ده سال هم به عنوان مدرس ادبیات داستانی در شرق تهران فعالیت داشته است. دو رمان منتشر شده دارد. «پیاده» سال 94 توسط نشر مروارید منتشر شد و رمان «خاکسفید» که سال 97 نشر نیماژ آن را به بازار عرضه کرد. حمید بابایی، پاییز 1390 مانند خیلی از پسرها برای گذراندنِ دوره ی آموزشی به پادگان شهید هاشمی نژاد نیشابور آمد. آمدنِ او باعث شد تا چهار سال بعد رمانِ «پیاده» را منتشر کند. رمانی که نامزد جایزه ی ادبی «هفت اقلیم» و «جایزه داستان شیراز» در سال 95 شد. به بهانه ی چاپ دوم رمان «پیاده» گفت و گویی با او داشتم. رمان «پیاده» بیشترین جذابیتش را مدیون انتخاب سوژه بکر و بدیعی است که بیش از نیمی از افراد جامعه تجربه مستقیمی از آن ندارند و فقط کسانی که به سربازی میروند میتوانند به طور کامل آن را درک کنند. رمان به شکل خاطره بازگو شده است. در مورد این رمان صحبت کنید: ببینید اگر بخواهم شکسته نفسی را کنار بگذارم و کمی جاه طلبانه حرف بزنم. ایده اصلیم نوشتن رمانی است که توی بازار کتاب نیست. یعنی بروم سراغ چیزی که کمتر نوشته شده و یا اصلاً نوشته نشده. یعنی ریسک کنم و بگویم خب این من و این موقعیت سربازی و دوره آموزشی. در عین حال می خواستم عده ای هم که این دوره را تجربه نکردند با این موقعیت آشنا شوند. و نکته مهم که این اثر اصلاً خاطره نیست. فقط مکان برای من وجه تجربه زیسته دارد و شاید یک ماجرا که دویدن و شیرجه زدنمان توی گل بود. بقیه کار کلاً ساخته ذهن من است و ما به ازای بیرونی ندارد. رمان «خاطره گونه» به خود زندگی نامه شباهت دارد که خیالی و غیر واقعی است. مثل دانیل دفو نویسنده ی انگلیسی ظاهرا اولین کسی است که این شیوه را در نوشتن رمان «رابینسون کروزوئه» به کار برده است. در مورد این نوع رمان ها (رمان های خاطره گونه) صحبت کنید. آیا این رمان ها در ایران طرفدار دارند؟ در ایران همه چیز و هیچ چیز طرفدار دارد. واقعیت من نمی دانم سلیقه مخاطب ایرانی چیست. شما نگاه کنید آثار مبتذلی که حتی نوشتار درستی ندارند چقدر پُرفروش می شوند. طرف عکاس اینستاگرام است و کپشن می نویسد و می فروشد. فروش و اقبال مخاطب کلاً چیزی نیست که بشود در مورد بحث کرد. اگر منظورتان استقبال از کار من است (که اگر قائل باشیم استقبالی صورت گرفته است) فکر کنم بیشتر بخاطر فرم نوشتن باشد و این که من تلاش کردم رمانی بنویسم که قصه دارد و مخاطب را درگیر می کند. ابتدای این رمان، سبک داستان رئالیسم است و در نهایت به سمت سورئالیسم میرود. در مورد تغییر سبک در داستان و این نوع نوشتن صحبت کنید. ببنید بی تعارف می گویم، من برای تمام نوشته هایم ایده دارم. یعنی این که خب الان که می خواهم این داستان را روایت کنم چه می خواهم به مخاطب بگویم و تحویل بدهم؟ آیا ارزشش را دارد مخاطب دست توی جیبش بکند و این کتاب را بخرد و بخواند؟ ارزش دارد زمان بگذارد؟ ایده اصلی من در این رمان بحث جبر و اختیار بود و هنوزم من با این ایده درگیرم. در عین حال اگر به جنون متهم نشوم من زیاد جهان را واقع گرا نمی بینم. کمی مایه های سورئالیستی در جهان ما وجود دارد، منظورم مای شرقی است. اصلاً زندگی در این کشور با این وضعیت خود دست کمی از مباحث سورئال ندارد. در این رمان شخصیت داستانی زیاد داریم. تعداد شخصیت های اصلی چهار نفر (راوی، کسری، شاهرخ و علیرضا) هستند که خوب پرداخته شده اند. زندگی، دغدغه ها و افکار هر یک از آنها خیلی خوب روایت شده است. در مورد شخصیت پردازی صحبت کنید. چگونه به شخصیت های داستان تان جان می دهید؟ این لطف شماست به رمان پیاده و بنده که شخصیت های داستانی را جان دار می بینید. من چهارسال به واقع چهار سال صرف نوشتن این رمان کردم. تکه تکه جانم گرفته شد. این آدم ها برای من وجود داشتند و گویی با من زندگی می کردند و هیچ کدام را از خودم دور نمی دیدم و نمی بینم. شما حتی کاوه آوازه خان رمان را هم که می بینید من برایش سابقه نوشته بودم و ساختمش. شخصیت رمان وقتی از شما دور باشد و نبینیدش حتم که واقعی نیست و روی مخاطب تاثیر ندارد. من سعی می کنم شخصیت ها را از اجتماع پیدا کنم و آن ها را در آدم های دیگر کلاژ کنم برای همین در عین نزدیکی آدم ها به شما منحصر به فرد هستند. شما تجربه داوری چندین جایزه ادبی را دارید. همچنین در داوری سومین جایزه داستان کوتاه سیمرغ نیشابور (دی ماه 1396) حضور داشتید. آیا جوایز ادبی به ادبیات داستانی امروز ایران کمک می کند؟ گفتن در مورد جوایز ادبی آن هم بدون تعارف و صریح، خریدن شر است. اما من واهمه ای ندارم، بگویم وجود جشنواره های ادبی هم خوب است و هم بد به معنای فاجعه. کشف استعداد های ادبی در این جشنواره ها اتفاق می افتد و شما کسانی را می بینید که انگیزه دارند و خوب هم می نویسند. دوستی های ادبی شکل می گیرد. اما جنبه منفی آن در بسیاری از جوایز مخصوصا اگر جنبه مالی خوبی باشد، قطعاً دوستی و رفیق بازی و پارتی بازی هست. چون بعد که داستان ها منتشر می شود شما می بینید آثار بهتری بودند که به جایزه نرسیدند. در واقع به حق شان نرسیدند. این از سلیقه سطح پایین داور نیست. مطمئنا داوران این مهم مبتذل انتخاب نمی کنند، در واقع آنها شروع می کنند به مصلحت اندیشی و این طوری کل یک جایزه ادبی به فنا می رود. حال چه اتفاق منفی ای می افتد. چندی پیش نتایج جشنواره ای اعلام شد و یکی از کسانی که تا مرحله نیمه نهایی بالا آمده بود با من تماس گرفت و گفت: داستان من را بخوان. من کار را خواندم و به نظرم بد نبود. چند داستان برگزیده را هم خواندم که به نظرم حتی متوسط هم نبودند. من هرگز ناراحتی آن دوست تازه کار را فراموش نمی کنم و حس غمی که در صدایش بود. این جور داوری لطمه شدیدی به برخی نویسندگان جوان تر می زند که روحیه حساس تری در نوشتن دارند. البته بسیاری از نویسندگان حرفه ای تر (منظور کسانی که کتاب منتشر کرده اند) مشکلات عدیده مالی دارند برای همین در جشنواره ها شرکت می کنند. در کل اگر رویکرد درستی باشد و داوری ها تحت تاثیر عوامل مختلف قرار نگیرد (که خیلی بعید است) وجود جشنواره ها خوب و مفید است. در مورد ادبیات داستانی امروز ایران صحبت کنید. با وجود مشکلات فراوان در مسیر چاپ کتاب مثل ممیزی، گرانی کاغذ و خواننده ی کم کتاب، ما در چه جایگاهی هستیم. صادقانه جواب بدهم یا سیاستمدارنه؟ خب اجازه بدهید در هر دو حالت جواب بدهم. سیاستمدارنه اش می شود این که: ما جایگاه رفیعی داریم که همان معدود مخاطب ما را می خواند و دنبال می کند و ما جزئی از تاریخ ادبیات می شویم و به هر حال روزی از ما یاد خواهند کرد و سایر مباحث. می بینید چقدر خوب می شود شعار دارد؟ اما واقعیت چیز دیگری است. ما نه در نهاد قدرت جایگاهی داریم و برایمان ارزشی قائل هستند نه در میان نهاد مردم. قدرت زمانی که نیاز به صندوق رای باشد و روز قلم سراغ ما می آید. بله ما آن زمان ارزشمندیم و یا زمانی که در بستر مرگ افتاده ایم. برای عکس، تصویر پیرمرد و یا پیرزن نویسنده ای که برای فرهنگ این کشور سال ها زحمت کشیده برای عوام جذاب است اما در واقعیت نه آثاری از ما خوانده می شود و نه می خواهند ما را بخوانند مگر برای سانسور. مردم هم تفاوت چندانی با نهاد قدرت در این حوزه ندارند. در واقع در یک همدستی زیبا مردم و نهاد قدرت نویسنده را از بین می برند و وقتی مرد برایش وا اسفا سر می دهند. ما در چنین جامعه ای زیست می کنیم که شان و جایگاه یک بازیگر درجه سه تلویزیون و یا یک دلقک فضای مجازی از جایگاه یک نویسنده در این کشور بالاتر است و این واقعیت جهان امروز است. امروز شاهدیم تبلیغات در مورد کتاب از روزنامه و صفحات ادبی به طرف فضای مجازی رفته است. به نظرم روزنامه ها به جز چند مجله ی خاص، صفحات ادبی اکثر روزنامه های کشور تاثیر چندانی در معرفی و فروش کتاب ندارند. این فضا را چگونه می بینید؟ بله تاثیر چندانی ندارد. چرا؟ فضا عوض نشده... از من حمید بابایی تا سایر دوستان در تخریب این صفحات ادبی موثر بوده ایم. رفیق بازی ما در جریان یادداشت نوشتن و پرداختن به آثار ضعیف و قالب کردن آن به مخاطب به عنوان اثری خوب و در خور این بلا را سر صفحات ادبی آورد. در عین حال نگاه سردبیران هم موثر بود. در واقع روزنامه های کشور ما سیاسی هستند و صفحه ادبی را نمک روزنامه می دانند. در واقع ادبیات در این صفحات نیز همان کاربرد را دارد. وقتی این رویه و رویکرد وجود داشته باشد، دبیر صفحه فرهنگ و هنر هم به جای تولید مطالب سعی می کند از هر جا بتواند کار بگیرد و فقط صفحه را پر کند. در عین حال وقتی می خواهند صفحه را مجانی جمع کنند تهش می شود همین وضعیت اسفناکی که می بینید. مصطفی بیان چاپ شده در دو هفته نامه آفتاب صبح نیشابور / شماره 66 / یکشنبه 10 شهریور 1398بزرگترین ثروت نویسنده تخیلش است
بزرگترین ثروت نویسنده تخیلش است گفت و گوی ماهنامه ی سایه سپید با مصطفی بیان -به گفته ی خودش نوشتن را از دوران نوجوانی آغاز کرده است و فعالیت های خود را به صورت مکاتبه ای با کیهان بچه ها و سروش نوجوان و سلام بچه ها شروع می کند. امیرحسین فردی، سردبیر سابق کیهان بچه ها، و قیصر امین پور، سردبیر سابق سروش نوجوان، را به عنوان دو نفر از افرادی که در شکل دادن به مسیری که طی کرده، موثر می داند و شیرینی خاطره های پاسخ دادن این نشریات، در ستون پاسخ به نامه ها، و چاپ نام مصطفی بیان را هنوز در ذهن دارد. گرچه در رشته ی مهندسی صنایع غذایی تحصیل کرده است ولی هیچ گاه ارتباطش را با نشریات قطع نکرده. مصطفی بیان سهم عمده ای برای نشریات کیهان بچه ها و سروش نوجوان و سلام بچه ها در شکوفایی شاعران و نویسندگان دهه ی 60 قائل است و میگوید: «این نشریات اول از همه به ما توان و اعتماد به نفس نوشتن دادند، و در مرحله ی بعد افرادی مانند قیصرامین پور و امیرحسین فردی و راضیه تجار بودند که بعد از خواندن داستان های ما ایرادات کار ما را می گرفتند و به بهترین نحو ما را راهنمایی می کردند.» بعد از دو سال فعالیت اولین داستانش را در سروش نوجوان به چاپ می رساند و بعد از آن همکاری با هفته نامه «جوانان امروز» و موسسه ی اطلاعات را آغاز می کند. «وقتی برای خرید جوانان امروز به کتابفروشی فردوسی رفتم و زنده یاد حاج آقای توسلی به من گفت داستانت چاپ شده بسیار خوشحال شدم و خود را در خانواده ی جلال آل احمد و بزرگ علوی و دیگر نویسنده های بزرگ ایران می دانستم.» دلیل ضعف مجلات کودک و نوجوان در عصر حاضر را «ناتوانی تیم های تحریریه برای درک دنیای جوان و نوجوان امروز و دیگری عقب افتادن نشریات امروز از سرعت پیشرفت تکنولوژی» می داند. همکاری های بیان با نشریات ادامه یافت و در این بین همکاری با سروش جوان، جوانان امروز، پسران و دختران، روزنامه ی فرهیختگان و تهران امروز و مجله ی ادبی گلستانه و ماهنامه ی ادبیات داستانی و... در کارنامه ی وی از همه شاخص تر است. ادامه ی گفت و گوی من با مصطفی بیان که به بررسی «جایزه ی مستقل ادبی داستان کوتاه سیمرغ» و «انجمن داستان سیمرغ» و اثر تازه منتشر شده ی وی و همچنین دغدغه های وی به عنوان نویسنده و منتقد داستان نویسی پرداخته را در ادامه می خوانیم. -«جایزه ی مستقل ادبی داستان کوتاه سیمرغ» و «انجمن داستان سیمرغ» چگونه آغاز به کار کرد، چه فراز و فرودهایی را طی کرد و چه افقی را پیش رو دارد؟ +سال 1394 به دعوت آقای علیرضا نیرآبادی برای مدت کوتاهی مسئولیت انجمن داستان شهرستان در اداره ی ارشاد را به عهده گرفتم. اعضای انجمن در ابتدا به تعدادی از علاقه مندان به داستان نویسی محدود می شد، انجمن حتی اسمی نداشت و آن جا بود که احساس کردم نیشابور باید بیشتر از این پنج یا شش نفر داستان نویس داشته باشد. آنجا اولین نقطه ای بود که باعث شد من عزم خود را برای تشکیل انجمن داستان سیمرغ جزم کنم. در ابتدای فعالیت در کنار جلساتی که در محل اداره ی ارشاد برگزار می شد جلساتی تخصصی برای جذب افراد علاقه مند در محل کتابکده ی فر اندیشه برگزار کردیم که اولین آن ها در تیرماه 94 با عنوان «شب ارنست همینگوی» برگزار شد. این جلسات تخصصی باعث جذب نیروها و افراد علاقه مند و شناخت افرادی که حتی صاحب اثر بودند در شهرستان شد. با گذشت زمان برای پیدا کردن نویسندگانی که متولد نیشابور بودند و در نقاط مختلف ساکن هستند و برای شناخت و همدلی بیشتر اولین دوره ی جایزه ی داستان سیمرغ را برگزار کردیم. با برگزاری اولین دوره بسیاری از دوستان نویسنده را در شهرهای مختلف مانند تهران، اصفهان، کیش و مشهد پیدا کردیم. اولین دوره با حضور داوران غیر بومی و غیر نیشابوری برگزار شد. از ابتدا بنده برای برگزاری این جایزه چند شرط داشتم که اولین آن غیربومی بودن داوران جایزه است که مهمترین فایده ی آن پلی است که از این طریق با شهرستان های دیگر برقرار می شود و موجب شناخت و برقراری ارتباط نویسندگان جوان نیشابوری با نویسندگان برجسته ی دیگر شهرستان ها می شود. دومین شرط من این بود که جایزه ی سیمرغ باید خصوصی باشد. یکی از بزرگترین افتخارات جایزه ی ادبی داستان کوتاه سیمرغ این است که تنها جایزه ی مستقل و مردمی شرق کشور است و به هیچ کجا وابسته نیست و اداره ی ارشاد تنها نقش نظارتی خود را ایفا می کنند. انجمن در طی این چهار سال، با وجود جایزه ی نقدی سنگین، همیشه از طریق اسپانسر نیاز مالی خود را تامین کرده است. جایزه ی داستان کوتاه سیمرغ تنها جایزه ای است که به صورت منظم در این چهارسال به صورت مردمی و خصوصی برگزار شده است. دوره های اول و دوم و سوم به این صورت برگزار شد و ثمره ی سه دوره ی اول در قالب کتاب «در خانه ی ما کسی یانگ را دوست نداشت» توسط انتشارات داستان به چاپ رسید که مجموعه ای است از آثار برگزیده و شایسته ی تقدیر سه دوره ی اول جایزه که تیرماه گذشته به چاپ رسید و اکنون منتظر چاپ دوم است. چهارمین دوره ی جایزه با گستره ی منطقه ای برگزار شد و شامل استان های خراسان های رضوی، شمالی و جنوبی و استان سیستان و بلوچستان بود. برگزاری دوره ی چهارم با گستره ی منطقه ای این تردید را در بین دوستان به وجود آورده بود که ممکن است نویسندگان نیشابوری امکان رقابت با نویسندگان مراکز استان ها را - که طبیعتا از نظر امکانات با نیشابور قابل مقایسه نیستند - نداشته باشند که البته این تردید در بنده وجود نداشت. در نهایت از بین ده نامزد نهایی ما شاهد آن بودیم که پنج نامزد از نیشابور بودند و دو نامزد از اسفراین، دو نفر از مشهد و یک نفر از کاشمر. این به ما نشان داد که نویسندگان نیشابوری توان رقابت در سطح ملی را هم دارنداین باعث شد ما تصمیم گرفتیم دوره ی پنجم را با اسپانسر قوی تر در سطح ملی برگزار کنیم. - آیا نویسنده وظیفه ای در قبال جامعه ای که در رشد کرده دارد؟ اگر دارد آن وظیفه چیست؟ +سوال قدری گسترده است. نمیتوان گفت وظیفه ای نداریم چون همه ی ما به عنوان شهروند در قبال جامعه ی خودمان مسئول هستیم ولی به این صورت که آیا نویسنده مسئول است که درد را درمان کند؟ پاسخ من نه است. وظیفه ی نویسنده تلنگر زدن است و وظیفه ی نسخه پیچیدن ندارد. مسئول رفع مشکلات و تلخی های جامعه وزیر و وکیل و جامعه شناس و روانشناس است. هرکس باید جایگاه خود را بداند و در این میان نویسنده فقط مسئولیت تلنگر زدن دارد. قبل از انقلاب دوره ی گلاویز شدنِ مکاتب و ایدئولوژی ها بود و نویسندگان و شاعران و روزنامه نگاران تحت تاثیر اندیشه ها و نوشته های آن ها قرار می گرفتند ولی این دوره به پایان رسیده و دیگر دوره ی وابستگی حتمی به احزاب سیاسی و ایدئولوژی ها الزام آور نیست، و نویسندگان باید سعی کنند مستقل باشند و وابسته به جریان خاصی که برای آن ها دستور صادر کند نباشند و اکنون نیز چنین دوره ای نیست و آن دوره تمام شده است. حتی بازمانده های آن دوره مانند محمود دولت آبادی دیگر تحت تاثیر آن دوره نیست. صدای نویسنده باید از کلمه بیاید چرا که ابزار نویسنده نیز کلمه است. شغل من در داروخانه و ارتباطم با آدم ها کمک بسیاری به من کرد تا در کتاب «بُزقاب» از آدم هایی که با آنها سرو کار دارم بگویم. نویسندگانی مانند غلامحسین ساعدی که از خون فروشی در دوره ی فشار اقتصادی زمان پهلوی می نوشت و یا بهرام صادقی که خودش پزشک بود و با دردهای جامعه سر و کار داشت از دردهای مردم می نوشتند و هدفشان تلنگری به جامعه بود. -بزقاب چگونه نوشته شد؟ چقدر این نگاه تلنگر بودن در این اثر نمود دارد؟ + بزقاب مجموعه ی 33 داستان کوتاه است در مورد همین آدم های جامعه. من دوبار مجبور به بازنویسی این کتاب شدم و برای چاپ اثر مجبور به حذف یکی از داستان های مجموعه شدم. در این اثر وظیفه ی خودم را بیان دردهایی از جامعه قرار دادم که شاید در جهان سیاست چندان قابل درک نباشد. دغدغه ی مشترک همه ی داستان های بزقاب آدم ها بودند و پدیده های اجتماعی که درگیر آن هستند. موضوعات سیاسی، مشکلات اقتصادی و فقر، پدیده ی جنگ و مخالفت با آن، حقوق حیوانات، قوانین دست و پاگیر ناشی از سنت و مذهب مانند دوچرخه سواری بانوان و موسیقی. این کتاب به آدم هایی با کاراکتر و موقعیت اجتماعی متفاوت می پردازد. -به عنوان یک نویسنده در دهه ی 90 شمسی به نظرتان تکنیک های داستان نویسی و فرم باید بیشتر در داستان نویسی رعایت شود یا محتوا ارزش بیشتری بر فرم دارد؟ داستان نویسی در عصر حاضر چگونه باید ادامه پیدا کند؟ + نگاه رایجی که در بین نویسندگان مخصوصا در شهرستان نیشابور حاکم است این است که نویسندگی در سال 57 و با جمالزاده و بزرگ علوی و صادق هدایت و... تمام شد. من چنین اعتقادی ندارم چرا که شاهد هستیم در دهه ی 60 نویسندگانی مانند محمود دولت آبادی با خلق رمان کلیدر و بعد از آن حسین سناپور و ابوتراب خسروی رشد می کنند و این گونه نیست که تمام شده باشد. بسیاری از نویسندگانِ جوان در جشنواره ها و انجمن ها سعی می کنند وابسته به فرم باشند و از محتوا فاصله گرفته اند در حالی که من همیشه گفته ام در ادبیات جهان مانند تولستوی و چخوف و دیکنز و... عامل اصلی ماندگاری، که نیز موجب ساخت فیلم های اقتباسی بسیاری از این آثار توسط هالیوود و... شده است، بیش از همه محتوا است. تکنیک مهم است ولی نباید فقط متاثر از آن بود مانند رمانِ رود راوی از ابوتراب خسروی که یک رمان فرم گرا است. ولی در نهایت آن چه موجب پیروزی و ماندگاری اثر می شود محتوا است. پینوکیو یکی از ساده ترین داستان ها است که به دلیل پیامش هنوز در بسیاری از راهپیمایی ها در نقاط مختلف جهان عروسک آن حمل می شود. داستان، صرف نوشتن مشکلات و رعایت فرم، داستان نمی شود بلکه باید همان مشکلات و مسائل روز و فرم با تخیل رنگین تر شود. محتوا وابسته به تخیل است و از این نظر تخیل ثروت نویسنده محسوب می شود. -در پایان چه توصیه ای به نویسندگان جوان دارید؟ +اول از همه این که دوستان در چاپ کتاب شتابزدگی نداشته باشند که تند تند کتاب چاپ کنند. موضوع بعدی آموزش داستان نویسی است. به عنوان فردی که دو دهه است در حوزه ی داستان نویسی فعالیت می کنم معتقدم داستان نویسی اکتسابی نیست بلکه ذاتی است و انجمن ها و کارگاه های داستان نویسی، نویسنده تولید نمی کنند. داستان نویسی مثل سفالگری نیست و باید خمیرمایه نوشتن در ذات انسان وجود داشته باشد. برای این مسیر نیاز نیست به کلاس داستان نویسی بروند، بلکه می توانند کتاب های داستانی بخوانند و همیشه معتقدم کتاب خودش بهترین استاد است. چاپ شده در ماهنامه سایه سپید / شماره چهارم / 23 خرداد 1398گفت و گو با نویسنده برگزیده چهارمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ
[caption id="attachment_916" align="aligncenter" width="300"]
آفتاب صبح نیشابور / دوشنبه 29 بهمن 97[/caption]
نوشتن برای زنان جولانگاه آزادی ست
گفت و گو با نویسنده برگزیده چهارمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ
آیین اختتامیه «چهارمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ»، شامگاه پنج شنبه چهارم بهمن ماه 97 با حضور داستان نویسان، اصحاب قلم و اندیشه، فرماندار و رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی در سالن شماره دو پردیس سینمایی شهر فیروزه برگزار شد.
«چهارمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ» در سطح استان های شرق کشور و با مشارکت 175 داستان نویس و داوری محمدجواد جزینی، نشاط داودی و مژگان مظفری برگزار شد. در این دوره، تندیس سیمرغ، دیپلم افتخار و جایزه نقدی دو میلیون تومانی به داستان «پری خورجنّی» اثر مونا بدیعی جوان از مشهد تعلق گرفت و رتبه اول را کسب کرد.
مونا بدیعی جوان می گوید: «متولد شبی برفی در میانه ی نخستین ماه زمستان سال 1360 هستم. در مشهد متولد شدم به عنوان آخرین فرزند مادری که پُر بود از شعر و قصه و مثل و متل. مادرم شهرزاد دم به دم زندگی من بود و اونقدر برام قصه گفت که بالاخره من قصه نویس شدم. عشق به داستان های خارجی منو به خوندن مترجمی زبان فرانسه کشوند و عشق به ادبیات فارسی منو بر اون داشت که دوباره برم دانشگاه و ارشد ادبیات فارسی بخونم.»
«مونا بدیعی جوان»، دو مجموعه داستان به نام های «وقتی پری ها عاشق میشوند» و «تمام سهم من از بابا» منتشر کرده است. همچنین در دو دوره جشنواره ملی «داستان ایرانی» رتبه سوم را از آن خود کرده است. از او در مورد آینده ادبیات داستانی ایران می پرسم. پاسخ می دهد: «حتما آینده ی ادبیات ایران روشنه. ادبیات در ایران همیشه درخشان بوده و جایگاه والایی داشته. یک پدیده ی ادبی سنگین و قوی، جایگاه خودشو سرانجام پیدا کرده حتی سال ها پس از مرگ پدید آورنده اش. در فیلم دلشدگان روانشاد علی حاتمی یه دیالوگ نابی گفته میشه با این مضمون که: جان ادبیات ما از خون همین سهراب ها و طاهرهاست. طاهر به معنی پاک در کنار سهراب که نماد پاکی و بی گناهی است، نهاده میشه و یک تصویر خیلی قشنگ از ادبیات میده. این دیالوگ همیشه در ذهن من هست و بهش ایمان دارم. جان ادبیات ایران؛ جان پدیدآورندگان پاکی هست که بر سر خلق اثرشون، دلشون خون میشه و روحشون عرق می ریزه و تنشون فرسوده. این گونه آثار هستند که حتی اگر در زمان زندگی خالقشون گمنام بمونن، سرانجام روزی کسی پیدا میشه که کشفشون کنه و در جایگاهی که حقشون هست بنشوندشون. حتی شاهنامه ی فردوسی هم از این سرنوشت جدا نبوده.»
می پرسم: «ما در جامعه ای زندگی می کنیم که چاپ کردنِ کتاب سخت شده و خواننده ی کتاب هم خیلی کم داریم. اما با این وجود می نویسیم و کتاب چاپ می کنیم.»
پاسخ می دهد: «در مورد آثاری که به چاپ میرسه و عدم اقبال مخاطب نسبت به ادبیات امروز؛ به زعم من امروزه کتاب های زیادی چاپ میشه و فراوانی امکانات این امتیاز رو داره که همه در هر جایی میتونن از کلاس های داستان نویسی استفاده کنن. اگر سال ها پیش غلامحسین ساعدی دور ایران راه میفتاد که یه نویسندهی نو ظهور و خوب رو بشناسه و بشناسونه، حالا به کمک فناوری های دنیای مجازی و جشنواره ها این اتفاق میفته. اما این همگانی و فراوانی باعث شده که خیلی نانویسنده های خود نویسنده پندار وارد دنیای ادبیات بشن و شده با پول خودشون کتاب چاپ کنن تا نامی به دست بیارن. همین نانویسنده ها و همین فراوانی کتاب های کم مایه سبب میشه که نویسنده های خوب و آثار خوب و پر مایه، گمنام بمونن. زیادی کتاب های چاپی مخاطب رو هم دلزده میکنه. به نظر من باید جهت ممیزی ها عوض بشه، بجای رویارویی با واژگان باید با محتوای اثر رودرو شد. این که اگر یه اثر مشکل اروتیک یا واژگانی نداشته باشه پس قابلیت چاپ و پخش داره، یه اندیشه ی کاملا اشتباه هست. کتاب یعنی پرورشگاه و جولانگاه فکر و رویا. سازمانی که وظیفه ی دادن مجوز چاپ رو بر عهده داره باید با تفکری باز و بی طرفانه در مورد محتوای کتاب ها داوری کنه، باید با انگیزهی بالا بردن سطح سلیقه ی اجتماعی، آثار رو ممیزی و انتخاب کنه. بلایی که در چند سال گذشته سر سینما اومده اکنون دارن بر سر کتاب میآرن. اونقدر فیلمهای بیمایه و بیارزش ساخته شد که مخاطب از سینما نا امید شد و پناه برد به قلیون خونهها. ما در دورهی بازگشت ادبیات هم روزگارمون به سر میبریم یعنی از آثار ارزشمند اسلاف بزرگمون رسیدیم به آثاری بیمایه و پرتعداد. از کارهای خوب نویسندگانی همچون هدایت و چوبک و دانشور و ساعدی و معروفی و خیلی خوب های دیگر رسیدیم به انبوهی کتاب چاپ شده که بعد از خریدن و خوندنشون، حس میکنی که هم پولت حروم شده و هم وقتت. کارهایی که کپیهای کمرنگ و ضعیفی هستند از آثار بزرگ و ارزشمند گذشته. اما در میان این انبوه بیارزش، اندک کارهای با ارزشی هم به چاپ میرسه. مثلا کارهای خانم میرقدیری که سال ها پیش خوندم رو خیلی دوست دارم، یا کارهای آقای یادعلی و جولایی رو.»
می پرسم: «جایگاه زنان را در ادبیات داستانی ایران، چگونه ارزیابی می کنید؟»
پاسخ می دهد: «زنان در ادبیات ایران جایگاه خوبی دارن تا حدی که به نظر من میتونن یک ژانر ادبی رو پایه گذاری کنن. جلسات داستان نویسی با حضور زنان هست که چراغش روشن مونده و می مونه، نوشتن برای زنان در جامعه ی در حال گذار مانده ی ایران، جولانگاه آزادیست. البته در همه ی دنیا، ادبیات برای زنان مجالی برای زیستن هست، برای زیستن در موقعیت هایی که از اون ها سلب شده. البته باید ما زنانی که میخواهیم در این حیطه کار کنیم، تلاش و کوشش بیشتر بکنیم و رنجی بزرگتر از محدودهی زندگیمون رو به جان بخریم و فقط برای بهبود رنج های درونمون یا برون ریزی احساساتمون ننویسیم و به رسالتی که به عنوان یه زن نویسنده بر عهده داریم دید واقع گرایانهتری داشته باشیم. باید به بهبود اوضاع اجتماع، نمایش زخمهای اجتماع و حتا بالا بردن سطح سلیقه ی مخاطب هم بیندیشیم.»
می پرسم: «فکر نویسنده شدن نخستین بار کی به ذهن تان خطور کرد؟»
پاسخ می دهد: «از بچگیم یادمه که مامانم خیلی برام کتاب و مجله میخریدن، کتاب و مجله جزو جدایی ناپذیر خریدهای مامانم بود. البته بعد از خریده شدن، اجبار من به خوندن بود. یعنی هر مجله و کتابی که برای من خریداری میشد باید میخوندم. خود مامانم هم دنیایی از قصه و خاطره و ضرب المثل و شعر بودن و از صبح که من چشم میگشودم تا شب با یک مثنوی گویا روبه رو بودم. سال اول راهنمایی بودم که مامانم منو بردن به یه کتابفروشی تو خیابون جنت (اونروزها جنت کتابفروشی های خوبی داشت و مثل اینروزها نیمه متروکه نبود) و به کتابفروش گفتن بهترین کتابت رو بده به دخترم. کتابفروش صد سال تنهایی رو به من داد. اولین باری که خوندمش برام سخت بود و نفهمیدش برا همین به نیمه نرسیده رهاش کردم. سال ها بعد که یکبار دیگه خوندمش، عاشقش شدم، بخشی از روحم شد. یک الگو برای بیرون داد اون همه قصه و داستان و شعر و مثلی شد که روزانه از مادرم میشنیدم. و اینگونه بود که نوشتن منو شروع کرد و من دوباره متولد شدم، اینبار از واژگان و قصه های مادرم. ولی نوشتن از سال های دانشگاهی دوران لیسانس برای من جدی شد. وقتی که میدیدم راحتتر از بقیه همکلاسی هام میتونم متون و اشعار زبان فرانسه رو به فارسی برگردونم. زبان فارسی برای من زبان مادریی بود که خیلی درش شناور بودم و خیلی برام ملموس بود و به آسانی و با تناسب، واژه ها رو کنار هم میچیدم و میتونستم القای معنی کنم. بر این شدم که بنویسم، در همون روزها آگهی جشنوارهای به دستم رسید که در مشهد برگزار میشد، با همون الگوهایی که در ذهنم نقش بسته بود نوشتم و جزو برگزیدگان جشنواره شدم. مامانم منو کلاس داستان نویسی ثبت نام کرد و هر هفته بردم کلاس. یعنی مامانم دست من دانشجو رو میگرفت و میبرد کلاس داستان؛ از من مشتاقتر بود به نویسنده شدنم. گرچه هنوز خودمو نویسنده نمیدونم.»
می پرسم: «ریشه یک ایده چگونه از داستان هایتان در می آید؟»
پاسخ می دهد: «داستان ها و ایده ها، جایی در روح من متولد میشن که نمیدونم کجاست. یعنی تا حالا نشده من یه چیزی رو ببینم یا یه موضوعی رو بشنوم و اراده کنم در موردش بنویسم. بلکه این شخصیت های داستان ها هستند که من رو انتخاب میکنن و به من میگن که ما رو بنویس. معمولا هم با نخستین جمله ی آستانه ی داستان به سراغم میآن. یعنی داستان ها منو انتخاب میکنن و خودشونو به روح من میرسونن و یهو اراده میکنن که متولد شن، اصلا هم براشون مهم نیست من کجام یا چه حالی دارم؛ اونا میخوان بیرون بریزن و من باید در خدمتشون باشم.»
می پرسم: «کمی هم درباره داستانِ پری خورجنّی حرف بزنیم. داستانی که شما را برگزیده ی چهارمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ نیشابور معرفی کرد.
پاسخ می دهد: «پری خورجنی هم خودش اومد. یه روز صبح با نام پری آدم از خواب بیدار شدم و دیدم که یه پری آبی درخشان من رو انتخاب کرده که بنویسمش. و این روزها هم امر کرده تبدیلش کنم به یه رمان. کلی شخصیت دیگه هم برداشته با خودش آورده و الان مدتیه که هر کدومشون یه گوشه اتاقم نشستن و زل زل منو تماشا میکنن. خود پری که گلدون مرجانمو کرده به عنوان خونهش و هر وقت میرم به مرجان آب بدم میبینم که یه تاج گل از گلای مرجان درست کرده و گذاشته رو سرش و از ترس عامو حبیب و دار و دستهش، لای خار و برگای مرجان پنهون شده. البته از من قول گرفته که جاشو لو ندم ولی شما که غریبه نیستین برا همین بهتون گفتم. برنامه آینده منم همینه دیگه به پری خورجنی قول دادم بنویسمش و تبدیلش کنم به رمان و در بین کارهای روزمرهم میکوشم به قولی که بهش دادم عمل کنم و خودشو آدمایی که از خورجنی برداشته با خودش آورده و توی اتاقم جا داده رو بنویسم.»
مصطفی بیان / داستان نویس
چاپ شده در دو هفته نامه «آفتاب صبح نیشابور» / دوشنبه 29 بهمن 1397
گفت و گو با فریده ترقی به بهانه انتشار کتاب جدیدش
گفت و گو با فریده ترقی به بهانه انتشار کتاب جدیدش «فریده ترقی»، متولد آذر ماه 1347، شهرستان نیشابور و فارغ التحصیل رشته شیمی از دانشگاه شیراز است. سال 73 در شرکت آب و برق جزیره کیش استخدام شد و به مدت بیست سال ریاست آزمایشگاه شیمی را بر عهده داشت. داستان کوتاه «کلاغ مرده» اثر فریده ترقی جزء ده اثر برگزیده بنیاد شعر و ادبیات ایرانیان شناخته شد و به تبع آن در تور بزرگداشت «جلال آل احمد» توسط این بنیاد در شهریور ماه سال 96 حضور یافت. داستان های «پشتیبان»، «وکالت بی ارزش» و «پنج شب در اتاق کرایه ای» از این بانوی نویسنده به ترتیب در اولین جایزه ملی خلیج فارس، سومین جایزه ملی داستان کوتاه عطران و سومین جایزه داستان کوتاه سیمرغ مورد تقدیر قرار گرفته شد. مجموعه داستان «عبور از نقطه تلاقی» اثر فریده ترقی شامل پانزده داستان کوتاه، تابستان امسال توسط نشر عطران منتشر شد. به بهانه انتشار این کتاب، گفت و گویی با او انجام دادیم. برای شروع گفتگو از رابطهتان با مقولهی ادبیات داستانی شروع کنیم، داستان نویسی از کی شروع شد؟ میشود گفت به طور جدی از آذر ماه سال 95 و با ورودم به انجمن داستان نویسی کیش. هفتهای یک روز، جلساتی زیر نظر آقای ابراهیم حسن بیگی در کتابخانه سنایی برگزار میشود که انگیزه و تشویقی شد برای نوشتن. در این جلسات هر دوشنبه کسانی که مایل به داستان نویسی هستند کنار هم جمع میشویم. داستان ها خوانده شده و نقد میشوند؛ اما ارتباط من با ادبیات داستانی از کودکی شروع و ادامه داشته. من خیلی زیاد کتاب میخواندم چه در سنین پایین تر که کانون پرورش فکری می رفتم و چه بعدها در کتابخانه دکتر شریعتی نیشابور و می دانیم بیش از هفتاد درصد نوشتن به خوانش زیاد مرتبط هست. نوشتههایم قبل از بازنشستگی بیشتر خاطره نویسی یا دل نوشته های کوتاه بودند و قالب داستانی نداشتند. در زمانی که خودتان ادبیات را کشف میکردید و کتاب میخواندید، به نویسنده و نویسندگان مشخصی علاقه داشتید؟ من ده سالم بود که انقلاب شد؛ و بیشترین آشنایی ما با کتاب از آن زمان به بعد و متاثر از شرایط وقت بود. در آن سن در کنار داستان و رمان های نویسندگان شناخته شده مثل «چارلز دیکنز» و «مارک تواین» و کتابهای کانون، کتابهای «صمد بهرنگی» زیاد خوانده میشد، از «ماهی سیاه کوچولو» تا «اولدوز و کلاغها»، «بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری» و ... چند سال بعد در دبیرستان، کتاب های دکتر علی شریعتی. من تمام کتاب های ایشان را خوانده بودم و حتی کتاب هایی را که لابهلای نوشتههایشان به آنها استناد میکردند را هم از کتابخانه میگرفتم میخواندم. کتابهایی از دکارت، سارتر، سیمون دوبووار، نیکوس کازانتزاکیس، کتاب هایی مثل زوربای یونانی، آخرین وسوسه مسیح، کمدی الهی دانته و مسخ کافکا ... یادم هست یک بار خانمی که آنجا کتابدار بود با تعجب پرسید که این کتاب ها را واقعا برای خودم امانت میگیرم؟ و اینکه خواندنشان برایم سنگین نیست!؟ البته در کنار آنها رمان های معروف نویسندههای دیگر و کتاب های تاریخی هم بود. در مورد کتاب جدیدتان صحبت کنیم. محور موضوعی اکثر داستان ها، حوزهی زنان است. مثل داستان های «عبور از نقطه تلاقی»، «ایستگاه آخر» و یا قصه سلیمه و آسیه در داستان «پشتیبان» و یا قصه گلناز در «وکالت بیارزش». در واقع این یک اصل هست که شما وقتی میتوانید در خصوص چیزی به خوبی بنویسید که نسبت به آن اطلاع و اشراف کافی داشته باشید. درک احساسات و طرز برداشت و نگاه های زنانه برای یک نویسنده زن به مراتب راحتتر هست. به کرات دیدهایم که حس و درک برخی چیزها، برای یک زن بدون هیچ توضیحی، واضح هست در حالیکه برای یک مرد، همان موضوع، حتی با ارائه ادله باز هم چندان قبول دلچسبی ندارد، البته خلافش هم هست و مسلما آقایان هم در درد دلهای مردانه شان به این قضیه اعتقاد دارند که زنهایشان گاها رفتارها یا دیدگاههای آنها را درک نمیکنند. که باز میگردد به تفاوت این دو در ساختار آفرینش شان. به نظر من، زنها راحت تر ترک بر میدارند ولی دیرتر از هم میپاشند. نیچه میگوید: «هر آن چه شما را نکشد باعث میشود قویتر شوید» و نمیدانم خوشبختانه یا متاسفانه زنها در برابر فشارهای زیاد زنده میمانند. یکبار پای صحبت یکی از بومیان جزیره نشسته بودم. خانم مسنی بود، شش فرزند داشت. کمی سوال پیچ اش کردم، سر صحبتش باز شد و در چند ساعتی که با هم بودیم زندگیای را به تصویر کشید که هر جملهاش برای از پا در آوردن خانوادهای بس بود و من در برگشت تمام مدت با خودم فکر میکردم که این زن هنوز زنده است و هنوز لبخند میزند! علت اینکه من در کتابم به موضوع زنان پرداختم این هست که به طور معمول دیدهام وقتی یک زن، خودش شروع میکند از احساس و نگاه و آسیبی که دیده یا میبیند با دیگری، به خصوص مخاطب مرد صحبت کند چندان تاثیرگذار نیست یا جدی گرفته نمیشود. اما همان حرفها از نگاه فردی دیگر، حداقل قابل تامل هست. داستان «عبور از نقطه تلاقی» را خیلی دوست دارم. در این داستان اشاره به حجاب اجباری، تعصب و مذهب میکنید. این داستان، به قول دوستی یک داستان چند لایه هست، یک درد است. دختری که در خانوادهای آزاد و لاقید به دستورات اسلامی بزرگ شده، در یک خواستگاری بیمقدمه، پسری را میبیند با رفتاری کاملا متفاوت با آنچه در اطرافیانش دیده و با آن خو گرفته و این ظاهر متفاوت، او را شیفته میکند. هیچ کدام مذهب را با تعقل و تفکر انتخاب نکردهاند. درحالی که میدانیم به کرات در قرآن و در روایت به تفکر و اندیشه در انتخاب دین تاکید شده؛ و میدانیم اصول دین تقلید بردار نیست. باید متقاعد شد و پذیرفت؛ اما آنچه در جامعه نمود ظاهری دارد فروع دین است نه اصولش؛ و اینجوری است که گاها، تظاهر به اسلام جای مسلمان واقعی بودن را میگیرد. در داستان، مذهب پسر ناشی از انتخاب آگاهانه نیست. زاده یکجور جبر و ترس از عدم مقبولیت در خانوادهای هست که رعایت ظواهر اسلامی را بهدقت ارج میگذارند؛ که با ازدواج و تشکیل زندگی مستقل و دور شدن از آن محیط، متمایل به رفتاری دیگر میشود. نمونه همان ضربالمثل «آب نمیبیند وگر نه شناگر قابلی هست»؛ و دختر که شیفتگی به اسلام را از روی رفتارهای اولیه و ظاهری پسر گرفته. وقتی ظاهر متفاوت هر دویشان را در آینه کنار هم میبیند. حس کسی را دارد که رودست خورده، سرش کلاه رفته، کسی خودش را چیزی معرفی کرده که نبوده. درواقع او «بله» را به آدمی دروغین گفته؛ و این را وقتی میفهمد که بچه دارد، مادر است، مسئولیت دارد، تنها نیست تا هر وقت بخواهد برگردد یا از اول شروع کند. تصمیمش تاثیرگذار است بر روی زندگی کودکی که شدیدا به او وابسته است. آن سوال، «من چه چیزی را باید میدیدم که ندیدم؟» سوال مهمی است. خطاب به همه یکسانی که روی ظاهر قضاوت میکنند. در داستانهای «پشتیبان» و «پنج شب در اتاق کرایهای» اشارهای تاریخی به حمله انگلیسیها و مغولها به ایران میشود. آیا مطالعات تاریخی دارید؟ آیا لزومی دارد نویسنده مطالعات تاریخی داشته باشد؟ بله؛ من مطالعات تاریخی دارم به خصوص در یک دورهای رمانهای تاریخی زیاد میخواندم، از حوادث داخل کشور تا سایر کشورها، به نظر من نه تنها نویسندهها که تمام مردم نیاز هست با تاریخ آشنا باشند. همه تقریبا با این جمله معروف «جرج سانتایانا» آشنایی داریم: «ملتی که تاریخ خود را نداند محکوم به تکرار آن هستند». «ویلیام هنری والش»، تاریخ را بازگو کردن کلیه اعمال گذشته انسان میداند. به طوری که نه تنها در جریان وقایع قرار میگیریم بلکه علت وقوع آن حوادث را باز میشناسیم. من یکی از بحثهایی را که معمولا به آن معترضم و در دستگاه های آموزشی مطرح میکنم، عدم اهمیت دادن به تاریخ و مذهب به روش درست است. بچهها در مدارس معمولا به این دو درس به چشم مبحثی اجباری یا سطحی نگاه میکنند. تاریخ در نگاهشان غیبت پشت سر مردههاست درحالیکه به قول دکتر علی شریعتی علم شدن انسان هست. فطرت، غرایز آدمی از ابتدا خلقت تا به امروزه تغییر نکرده به عبارتی انگیزه و خط دهنده رفتارهای بشری ثابت بوده، به مرور زمان و با پیشرفت تکنولوژی فقط آرایهها و تظاهرات بیرونیاش متفاوت شده. در داستان خلقت، قابیل و هابیل را به نیت تملک همسری که برای او در نظر گرفته نشده میکشد، میبینید حتی شکل ظاهری داستان تا به امروز بارها تکرار شده است. اگر تاریخ گفته نشود، تحلیل نشود، بارها و بارها اشتباهات تکرار خواهد شد، اشتباهاتی که بعضا تبعات بسیار وحشتناک و دراز مدتی خواهند داشت. یکی از دست آوردهای عدم اهمیت به تاریخ این هست که بچههای ما سالها از آب و خاک این کشور، دسترنج کشاورز و کارگر این خاک بهره میبرند، میبالند، به شکوفایی علمی میرسند و در نهایت در جایی که باید مثمر ثمر باشند راهی کشورهای دیگر میشوند. البته من دلایلی مثل نبود کار یا امکان استفاده از امکانات پیشرفته و شرایط زندگی مرفه را میدانم و به کرات همه شنیدهایم اما قبول کنید که ما در مدارس مان خواسته یا ناخواسته به بچهها یاد دادهایم که باید از کشورشان متوقع باشند تا اینکه یادشان بدهیم برای آن کاری بکنند. وطن و تاریخ کشورشان را درست نشناساندهایم و آسیب شناسی نکردهایم، به آنها مسئول بودن در قبال سازندگی را یاد ندادهایم. ایران کشوری است که بلایا و مصائب زیادی را از سر گذرانده، به کرات موردحمله و تجاوز قرارگرفته، شاهد کشتارهای فجیع و درگیریهای بزرگ در جنگ های ناخواسته شده، در حمله مغول به ایران میدانید که تمام آن هجوم وحشیانه از کشتن بیدلیل فرستاده تجاری مغول شروع شد. نسلی بیدلیل نابود شد، کتابخانهها و کتب با ارزش از بین رفتند. مغولهای وحشی بیابان گرد سالها در کشور حاکم شدند به بهای یک بیعقلی و بیسیاستی. ما تاوانهای سنگینی بابت اینطور تصمیم گیری ها پرداخته ایم. اگر در مباحث تاریخی با دقت، کاوشگرانه و به نیت گرفتن تجربه وارد شویم گامهایی بزرگ و سریع در پیشرفت بر خواهیم داشت وگرنه تکرار هر خطا، تکرار تبعات آن را در پی دارد. در داستان «پشتیبان» اشاره میکنید به مبارزه زنان که دوش به دوش مردان با انگلیسیها مبارزه میکنند و جهازشان اسلحه هست. تا آنجا که میدانم، به خصوص در جنگهای نابرابر دنیا، زمانی پیروزی حادث شده که مرد و زن همدل، با تمام توان در کنار هم جنگیدهاند. ما در طول تاریخ مان زنان دلیر و شجاع زیادی داشتهایم. در شاهنامه میبینید که زنان قوی و با قدرت جنگاوری بالا توصیف میشوند: زنی بود بر سان گرد سوار / همیشه به جنگ اندرون نامدار / کجا نام او بود گرد آفرید / که چون او به جنگ اندرون کس ندید. در داستان آمده، گرد آفرید به جنگ سهراب میرود و تنها زمانی که از اسب به زمین میافتد و کلاه خود به کناری میرود، با آشکار شدن موهایش سهراب متوجه میشود که حریفش یک زن است. همین طور، در نشستی که چند وقت قبل در جلسه نویسندگان با آقای نورالدین عافی، نویسنده کتاب «نورالدین، پسر ایران» داشتیم، ایشان از حضور همه جانبه مردمی، زن و مرد، دوش به دوش هم در برابر حمله تجاوزگرانه و به شدت نابرابر خاطراتی شنیدنی بازگو میکردند؛ و بعضا همین هجوم های مردمی، علی رغم برتری فاحش سلاح و ادوات جنگی دشمن مانع از دسترسی و پیشرویشان شده است. «رئیس علی دلواری» در داستان، یک مبارز بی باک و ستودنی هست و من هر جا که از زبان او حرفی زدهام دقت داشتهام بر اساس مستندات تاریخی باشد؛ و درنهایت نیز همان طور که داستان نشان میدهد براثر خیانت کشته میشود. من باور دارم همانطور که در داستان «پشتیبان» توصیف کردهام، زنان ایران نسبت به خاک و خانواده به شدت غیرت دارند و عشق به این دو با قلب و جان زن ایرانی تنیده شده. این داستان در جایزه ملی خلیجفارس مورد تقدیر قرار گرفته شد. قسمتهایی از این داستان را در نشست بزرگداشت روز ملی خلیج فارس خواندم؛ فردای آن نشست، چند نفر از عزیزان نیروی انتظامی را گذری در خیابان دیدم که جلو آمدند و بابت نوشتنش تشکر کردند. نظر مساعد آنها برایم بسیار باارزش بود. در جامعه امروز ایران، شخصیتی مثل گلناز در داستان «وکالت بیارزش» را بسیار شاهدیم. یکی از دیالوگهای مهم این داستان: «احمقها کسانی هستند که هیچوقت دروغ نمیگویند». من بشخصه در میان داستان هایی که نوشتهام «وکالت بیارزش» را خاص دوست دارم. راستگویی و تعهد به اصول اخلاقی صفات بسیار برجسته و با ارزشی هستند که متاسفانه در جامعه امروزی رنگ باختهاند و اگر تک و توکی پایبند باقی مانده باشد به دید افرادی ساده لوح نگاه میشوند. و حرف آخر. من تا به حال هر چه نوشتهام داستان کوتاه بوده اما خیلی دوست دارم رمانی با استناد به اتفاقات تاریخ در جنگ جهانی اول بنویسم. البته آقای ابوالقاسم طالبی فیلمی با عنوان «یتیمخانه ایران» ساختهاند که اشاره به قحطی و کشتار هشت میلیون ایرانی از جمعیت هجده میلیونی به دنبال اشغالگری انگلیس در آن زمان دارد. یک نسلکشی خاموش و فجیع که متاسفانه این بخش از تاریخ یعنی قحطی بین سالهای 1295 تا 1297 به عمد توسط دست نشاندههای افکار انگلیسی سانسور شده است. و عجیب اینکه با داشتن این همه نویسندگان صاحب قلم توانا ما هیچ رمانی که در قالبی داستانی به فجایع آن زمان بپردازد نداریم. از دل این هشت میلیون زن و مرد قحطی زده که گربه، گوشت مردار و نان با خاک اره میخوردهاند رمان های بسیاری میشود نوشت. همین اتفاق اگر در اروپا میافتاد رمانهای تاثیرگذار بسیاری دربارهاش نوشته میشد. ما این را به وطن واجدانمان بدهکاریم و اینها همان تاریخی هست که بچههای ما باید بدانند و رویش فکر کنند؛ و در آخر سپاسگزاری میکنم از شما و انجمن داستان سیمرغ نیشابور که با توجه و حمایتشان احساس سبز در خانه بودن را همیشه برایم تداعی کردهاند. چاپ شده در دو هفته نامه «آفتاب صبح نیشابور» / شنبه 5 آبان 97تاثیرات ادبیات کلاسیک فارسی در داستان نویسی معاصر فارسی
عنوان مقاله: تاثیرات ادبیات کلاسیک فارسی در داستان نویسی معاصر فارسی با نگاهی به کتاب «تاثیر ادبیات کلاسیک فارسی در داستان نویسی معاصر» نوشته معصومه صادقی در ادبیات کلاسیک ایران با نمونه های متنوعی از آثار ادبی مواجه می شویم که در توسعه ی روایت و نثر داستانی ایفای نقش کرده اند. از افسانه های اسطوره ای و تاریخی گرفته تا آثاری که به روش کشور داری و آداب درباری می پردازند مثل سیاست نامه نظام الملک، منظومه های تعلیمی چون مصیبت نامه ی عطار و مخزن الاسرار نظامی؛ تمثیل های فلسفی و رمزی از قبیل حی بن یقظان ابن سینا و آثار سهروردی مانند آواز پر جبرئیل؛ مناظره هایی به قصد آزمونِ قهرمان که ریشه در درخت آسوریک دارند و در ادبیات رواییِ فارسی به شکل های گوناگون در آمده اند؛ و قصه هایی با بن مایه ی سفر به عالم ملکوت مثل ارداویراف نامه یا سیرالعباد الی المعادِ سنائی؛ یا داستان های عاشقانه که نمونه هایی متعددی در حماسه ی شاهنامه دارد اما در دوره ی غزنوی به صورت داستان هایی مستقل در می آید و در ویس و رامینِ فخرالدین اسعد گرگانی و خمسه نظامی شکل خاص خود را می یابد. ادبیات کلاسیک فارسی گنجینه ای سرشار از واژگان اصیل فارسی، ترکیبات واژگانی، بازی های زبانی (آرایه های ادبی) و همچنین اندیشه ها، مضامین، درونمایه های داستانی و نیز شیوه ها و شگردهای بیانی است که داستان نویس امروز می تواند با بهره گیری، تاثیر و الهام از آنها در خلق اثر هنری خود با دقت بیشتری عمل کند. برای شناخت چگونگی اثر پذیری داستان معاصر از ادبیات کلاسیک، لازم است علاوه بر آشنایی با ادب کلاسیک، آثار داستانی ای که از ادبیات کلاسیک فارسی تاثیر پذیرفته اند نیز با دقت مورد مطالعه و بررسی قرار گیرند تا به رگه های تاثیرپذیری آن از متون کهن و سنت ادبی پی برد. اگر چه می توان تاثیرپذیری های ادبی را در دو حوزه ی «صورت» و «محتوا» مورد بررسی قرار داد:- تاثیرات زبانی
- کاربرد واژگان کهن: ادبیات کلاسیک فارسی گنجینه ای غنی از واژگان است و طبیعتا نویسنده که ابزار آفرینش ادبی اش را واژگان تشکیل می دهد، با مطالعه و انس با ادبیات کلاسیک فارسی، بهتر و بیشتر واژگان را می شناسد و دایره ی واژگانی خود را گسترش می دهد. از سوی دیگر نویسنده گاه به تناسب روایت نیاز دارد از واژگان کهن بهره بگیرد و شناخت ادبیات کلاسیک او را از این نظر نیز یاری می رساند.
- نثر شاعرانه: در قرن های پیش در شکل داستانی رمانس، نثر شاعرانه فراوان به کار می رفت زیرا با ماهیت رمانس سازگاری داشت. اوج این نثر در گلستان سعدی است. بنابراین می توان کاربرد نثر و زبان آهنگین در داستان های امروز را تاثیر نثر کهن دانست.
- ویژگی های بلاغی: ویژگی های بلاغی و آرایه های ادبی از دو جنبه مورد توجه است؛ اول صرف استفاده از این آرایه ها به عنوان شیوه ای برای آرایش کلام که گذشتگان در آثارشان فراوان آنها را به کار می بردند، دوم آرایه هایی که از جنس ادبیات کلاسیک است و رنگ و بوی همان آرایه ها را دارد و به همان صورت در ادبیات کلاسیک دیده می شود.
- ویژگی های دستوری متاثر از ادبیات کلاسیک فارسی: برخی ویژگی های دستوری مانند نحو خاص جملات، جابه جایی ارکان جمله همچون تقدم فعل بر فاعل و مفعول، کاربرد حرف اضافه به شیوه ی خاص، حذف فعل با قرینه و بی قرینه ... از ویژگی های نثر گذشته ی فارسی است که در برخی داستان های امروزین نیز دیده می شود و کاربرد آنها رنگ کهنگی و قدمت به اثر می بخشد و گاهی در ایجاد لحن، فضاسازی و شخصیت پردازی داستان ها موثر است
- تاثیرات شگردی
- براعت استهلال: به بیان ساده «خوش آغازی تناسب بین مقدمه و موضوع اثر» است.
- نماد پردازی: آشکارترین و گسترده ترین نمادی که سیمین دانشور در رمان «سووشون» به کار می گیرد، نماد «خانه» است برای همه ی ایران. هوشنگ گلشیری در این باره می نویسد: «تقابل خانه و باغ زری با کل ایران، که یکی اشغال شده است و آن یک نیز اشغال می شود و با مرگ یوسف، تمام و کمال به غارت می رود.»
- زاویه ی دید: تغییر زاویه دید و راوی در داستان، آنجا که نویسنده با آگاهی و برای روایتی مناسب تر آن را انجام می دهد از شگردهای داستانی محسوب می شود.
- داستان در داستان: نمونه ی جاویدان این شیوه ی قصه نویسی، «هزار و یک شب» است که در داخل یک قصه، یعنی قصه ی «شهرزاد و شهریار»، قصه های زیادی روایت شده است.
- مداخله گری راوی: روایت با زاویه دید سوم شخص یا دانای کل از قدیمی ترین اشکال روایت است. راوی در اصل همان نویسنده است که بر همه چیز آگاه و داناست. هوشنگ گلشیری در مقاله ی «حاشیه ای بر رمان های معاصر» می نویسد: «گزینش نظرگاه دانای کل به تنهایی نه حسن است و نه عیب، بلکه استفاده نامناسب از آن است که به روایت و کل اثر لطمه می زند. برخی منتقدان، این نوع روایت گری را برگرفته از شیوه قصه نویسی و قصه گویی در ادبیات کهن می دانند که با شیوه های داستان نویسی امروز چندان همخوانی ندارد.
- کاربرد شعر در میان نثر: کاربرد شعر در میان نثر از ویژگی های متون کلاسیک فارسی چون گلستان سعدی، مرزبان نامه، کلیله و دمنه و ... است.
- تاثیرات اندیشگانی (مضامین و درونمایه ها)
نشست نقد و بررسی رمان «طریقِ بسمل شدن» آخرین اثر محمود دولتآبادی
در نشست بررسی آخرین اثر محمود دولت آبادی مطرح شد؛
مهمترین ویژگی دولت آبادی کاربرد واژگان کهن و نثر شاعرانه اوست
نشست نقد و بررسی رمان «طریقِ بسمل شدن» آخرین اثر محمود دولتآبادی، بعد از ظهر شنبه دوم تیر ماه با حضور زهرا ابویسانی، مجید نصرآبادی و مصطفی بیان در کتابخانه دکتر علی شریعتی شهرستان نیشابور برگزار شد.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) مصطفی بیان در ابتدای این نشست گفت: «رسالت یک رمان چه می تواند باشد؟ مگر غیر از سرگرم کردن خواننده است؟ البته که همین طور است. رسالت ابتدایی رمان، سرگرم کردن خواننده است. آیا در این رمان کشمکش میبینیم؟ آیا رویارویی دو نیروی متقابل در این رمان میبینیم؟ آیا ارائه نتیجهای برای این رویارویی میبینیم؟ آیا دولتآبادی در این داستان میخواهد کسی یا چیزی پیروز شود و کسی یا چیزی ببازد؟»
این داستان نویس و منتقد ادبی به ویژگیهای داستاننویسی محمود دولتآبادی اشاره کرد و توضیح داد: «مهمترین ویژگی بارز داستاننویسی دولتآبادی، کاربرد واژگان کهن و نثر شاعرانه اوست. در این رمان، تاثیر آشنایی نویسنده با ادبیات کلاسیک فارسی در نثر و زبان داستان مشاهده میشود. این اثر از نظر زبانی و مضامین تحت تاثیر آثاری کلاسیک و تاریخی قرار گرفته که دولتآبادی بارها به مطالعه آنها پرداخته است. نویسنده، رمان را از بزنگاه حساس و مناسبی شروع میکند. داستان با یک بحران و صحنه آغاز میشود. با شلیک یک گلوله، آغاز یک جنگ. بسملشدن. بحرانی که به یکباره مخاطب را در خود میکشد و با داستان همراه میکند.» بیان ادامه داد: «با وجود اینکه زاویه دید کلی رمانِ طریق بسمل شدن، دانای کل است. گاه نویسنده زاویه دید را تغییر میدهد. مانند فصل گفتوگوی کاتب و سرگرد عراقی. نویسنده در این فصل، شخصیتهای داستانی خود را مورد خطاب قرار میدهد؛ این شیوه بر احساس صمیمیت، همذات پنداری و نزدیکی با شخصیتهای داستانی میافزاید. زبان، زاویه دید و شروع نقطه بحران در این داستان کاملا شبیه رمانِ «جای خالی سلوچ» دولتآبادی است. انگار داستان دوباره تکرار شده است. این تکرار و شباهت برای نویسندگان بزرگی چون دولتآبادی یک زیان محسوب میشود.» زهرا ابویسانی نیز در این نشست گفت: «عنصر اصلی این قصه یک روایت است. یک روایت اصلی همراه با چند روایت دیگر در لایههای پنهانی نقل میشود. نام کتاب خودش یک مفهوم استعاری است. یک نگاه بسیار متفاوت به موضوع جنگ و انسان دارد. این داستان یک مخاطب آگاه را میطلبد؛ مخاطبی که با تاریخ و فلسفه آشنایی نسبی یا کامل داشته باشد. بنابراین گفتوگوهای فلسفی و تاریخی بسیار زیاد در این رمان وجود دارد. به نظر میرسد یک روایت در این کتاب گفته شده اما انگار روایتهای دیگری در موازات داستان کشیده میشود اما چون راویان متفاوت هستند مثلا ستوان ایرانی، سرگرد عراقی و دانای کل صحبت میکند انگار، خودانگاری نویسنده به نام کاتب در داستان حضور دارد. این شخصیت کاتب را می توان با خیلی عقاید امروز دولت آبادی مقایسه اش کرد. در واقع شخصیت کاتب در این داستان یک اصلاح طلب است.»این مدرس و پژوهشگر ادبیات در ادامه توضیح داد: «یکسری شخصیتها در این داستان به نظر من پردازش نشده است. بیان این داستان غیر متعارف است در نتیجه این بیان متعارف یک آفرینش ادبی خلق میکند تا تولید یک قصه. به نظر من این غیر متعارف بودنِ این داستان هم بسیار جالب است. به نظر میرسد که دولتآبادی بسیاری از استعارههای مفهومی را در این روایت به کار برده است. دقیقا این استعاره مفهومی را از زبانِ ستوان ایرانی بسیار میشنویم. هر لحظه به کبوتر بودن فکر میکند از لحاظ شخصیتپردازی در گفتوگوها متوجه میشویم که کبوتر عشق نرسیده شخصیت داستان است. ستوان ایرانی نقش ترغیبی دارد اما سعی میکند دیگران را امیدوار کند و به اخلاقیات توجه میکند مانند از بین نبردنِ اسیر. نگاه دولتآبادی به جنگ با نویسندگان دفاع مقدس متفاوت است. ظاهرا دولت آبادی احساس کرده باید این حرفها گفته شود و زمانش به نظر من زمانی است که نویسنده تصمیم می گیرد این داستان را بنویسد.»
زهرا ابویسانی ادامه داد: «دولت آبادی یک نگاه حماسی در این داستان دارد. آب در آیین باستان رمز جاودانگی، زندگی و تداوم را بیان می کند. گذر از آب نمادی از حمایت ایزدی از قهرمان ایرانی است. تانکر آب در تپه صفر که اسرای ایرانی و عراقی دوست دارند به آن برسند این زنده بودن هر دو طرف در گرو رسیدن به منبع آب و زنده ماندن، نمادین است. نویسنده در جایی دیگر دو موضوع سمبلیک را نیز مطرح میکند. موضوع ماده شیری که بیتوجه به دوست یا دشمن تشنگان زمین را با شیر خود سیراب میکند و دیگری تبدیل شدن انسان به کبوتر.» مجید نصرآبادی در ادامه این نشست به موضوع زبان اشاره می کند: «در جای جای این داستان کلمات و ترکیبات عامیانه و بومی را زیاد میبینیم. من معتقدم باید برای پیشرفت داستاننویسی، ادبیات کلاسیک را خواند. یک نویسنده ایتالیایی به نام ایتالو کالوینو کتابی با عنوان «چرا باید کلاسیک را خواند؟» منتشر کرده است. این که ما فکر میکنیم داستان نقل یک خاطره است کاملا اشتباه است. دولتآبادی کاملا با زبان آشناست. ما در این کتاب شیوههای روایت ذهنی یا جریان سیال ذهن را داریم. نویسنده به سمت حدیث نفس گویی نمیرود و خودِ دانای کل وارد تکنیک تداعی معانی میشود مانند متن پشت جلد کتاب. که بسیار دلنشین و حرفه ای است که نشان از مهارت دولت آبادی در موضوع دارد.» این مدرس و منتقد ادبی با اشاره به دیدگاه هرمنوتیک فلسفی گادامر توضیح داد: « کسی که ماشه را میکشد و به دیگری نظر می افکند، دیگری را چه می بیند؟ یک حیوان می بیند یا قوطی یا شی خاص؟ اینجاست که نویسندگان و فلاسفه ورود پیدا میکنند. دولت آبادی پس از جنگ این داستان را مینویسد و از دور به این مسئله نگاه میکند. گادامر سه رابطه میان «من و تو» با «دیگری» برقرار می کند. اول دیگری یا تو را در مقام ابژه یا ابزار می بیند. دوم فرافکنی تاملی و سوم سنتی که سخن می گوید. گادامر میگوید باید دیگری را به رسمیت بشناسیم. دولت آبادی، کاراکترها را در این رمان به نحوی طراحی میکند که مثلا کاراکتر سرگرد عراقی، از طرفی، دیگران را یک شی میبیند و از طرف دیگر، عرب بودن را بر عجمیت ارجحیت میدهد. در مقابل کاراکتر کاتب، انسان دوست است و به رسالت قلم اشاره می کند. همچنین کاراکتر راوی ایرانی، نمی خواهد اسیرش کشته شود و به اخلاقیات اشاره می کند.»@ایبنانشست نقد و بررسی رمان «طریقِ بسمل شدن» اثر محمود دولت آبادی
نشست نقد و بررسی رمان «طریقِ بسمل شدن» اثر محمود دولت آبادی با حضور : دکتر زهرا ابویسانی مجید نصرآبادی مصطفی بیـــان زمان: شنبه دوم تیر ماه 1397 / ساعت 16:30 الی 18:30 مکان: نیشابور ، خیابان شهید جعفری، کتابخانه دکتر علی شریعتی ، سالن مرجعگفت و گو با لیلا پاپلی یزدی به بهانه انتشار رمان جدیدش
گفت و گو با لیلا پاپلی یزدی به بهانه انتشار رمان جدیدش «لیلا پاپلی یزدی»، متولد خرداد 1357 در پاریس و دارای مدرک دکتری باستان شناسی است. «زندگی خانم کاتیوشا ب. و همکاران تمام فلزی اش» اولین رمان منتشر شده ی اوست که اواخر سال 1396 توسط انتشارات روزنه روانه ی بازار کتاب شد. پاپلی یزدی معتقد است که یک نویسنده ی حرفه ای نیست، هرگز در هیچ کارگاه داستان نویسی شرکت نکرده است و حتی هرگز داستان هایش را برای مخاطبی نخوانده است. او می گوید: «روش من اینگونه است که می گذارم ذهنم آزادانه خیال پردازی کند. خودش جهان مورد نظرش را خلق کند و در آن زندگی کند.» لیلا پاپلی یزدی، ساکن نیشابور است. او در کنار انتشار رمان، در حوزه تخصصی اش کتاب و مقالات مختلفی منتشر کرده است. آنچه می خوانید گفت و گویی است با لیلا پاپلی یزدی پیرامون رمان جدیدش که گریزی نیز زده می شود به جهانی داستانی او. وقتی دو فصل اول کتاب تان را خواندم؛ تصمیم گرفتم مجدد آن را با نگاه جدیدتر بخوانم. تصور می کنم نویسنده در این رمان خواهان حقیقت است. طالب ارزش هایی است. ارزش هایی که در انسان ها گم شده است؛ مانند شخصیت اصلی داستان تان (کاتویشا). فرصت برای جبران آینده ندارد و نمی تواند آینده را پیش بینی کند و برخلاف او، گربه ها این توانایی را دارند و در نتیجه جای انسان را اسلحه ها می گیرند! گربه های داستان، گربه هایی هستند دستکاری شده، همچون اسلحه ها و بخش هایی از بدن آدم اسلحه ها، اینها در واقع ساخته ی سیستم هستند. داستان شما، نسبتا شبیه انقلاب رومانی در سال 1989 است. سرنگونی رژیم کمونیستی در رومانی و نهایتا دستگیری و اعدام نیکلای چائوشسکو. شما در این رمان به چائوشسکو اشاره می کنید. نامه ای که کاتیوشا روی میزش دید و گمان کرد از اداره گربه ها آمده باشد کاملا شبیه نامه ای است که آغازگر داستانِ انقلاب رومانی و اعلام نارضایتی مردم از حاکمیت است. همچنین که نویسنده در صفحه 77 می نویسد: «می شود الگوی انقلاب فرانسه را به بقیه انقلاب ها تعمیم داد.» تخصص من باستان شناسی معاصر و سیاسی است. بنابراین پیش فرض ذهنم به گونه ای بررسی ساختارهای حاکمیتی تمامیت خواه هست و این در داستان هایم هم نمود دارد. از سویی، تمام حاکمیت های مستبد از الگوهای مشابه ای پیروی می کنند هر چند از منظر زمینه های اجتماعی و زمانی متفاوت باشند. ساختار حاکمیتی در زمانه ی کاتیوشا هم همینگونه است. یعنی ساختی است بر مبنای شکلی از ایدئولوژی و بر پایه ی یکسان سازی بسیار شدید. درست مثل ساخت های توتالیتر دیگر. منتها به نظرم در این روایت آن چیزی که مهم تر است نحوه ی مقاومت مردمانی هنوز فرهیخته در مقابل این ساختار مستبد است. اگر با انقلاب های کمونیستی آشنا باشیم راحت تر می توانیم با شخصیت «کاتیوشا» در رمان تان همذات پنداری کنیم. راز کاتیوشا، رازی مخوف است که از منظر اسلحه ها می تواند مستحقق مرگ باشد. راز کاتویشا، خواندنِ کتاب در شهری است که کتابخانه اش جز صد کتاب تایید شده کتاب دیگری ندارد. نکته جالب توجه این است کاتویشا در این فضا با دوستانِ غیرفلزی اش که اتفاقا موجوداتی فرهیخته اند آشنا می شود و از همه مهم تر، اینکه هنوز به امکان «تغییر» باور دارند. بله! این مردمان، هنوز به تغییر باور دارند و البته راه این تغییر از منظر آنان از مسیر کتابخانه می گذرد. من به عنوان نویسنده، در مورد شباهت این فضا با ساختارهای کمونیستی نظری ندارم. به نظرم این ساختار، یک حاکمیت بسته است شبیه هر حاکمیت مستبدانه ی دیگر. نام چائوشسکو شاید بیشتر نوعی تصادف است یا نوعی ادای دین به نویسنده ی مورد علاقه ام هرتا مولر، تا غرضی برای ربط دو زمینه به هم. اینجا قواعد خودش را دارد و دنیایی کاملا ذهنی است. خواننده البته قطعا آزاد است که زمینه ی کتاب را با هر جای دیگری یا هر زمان دیگری مقایسه کند ولی از منظرِ منِ نویسنده این جهان مستقل است. نمادهای محتلفی را در رمان تان شاهد هستیم. زینب، کاتیوشا، زن مراد (پری دریایی)، ارشمیدس در جسم های مختلف. انگار انسان، حیوان، فلزات و ماورای طبیعت آمده اند تا عشق و نفرت پس از قرن ها در رنگ و موسیقی و کتاب و کتابخانه و کتابفروشی به جهان بینی ما انسان ها کمک کنند. سوالی که قرن هاست ذهن انسان را درگیر کرده است اما پاسخی برای آن نیافته است. شاید همان راز پنهانی است که در ذهن کاتویشا است. من قصد نداشته ام سمبلیسم را وارد نوشته ام بکنم. اینها بیشتر از اینکه نماد باشند، تبارند. ما به مثابه انسان، موجودی هستیم از طبیعت فاصله گرفته که در واقع زندگی مان مخلوط شده با حیات فلز و کاغذ و رنگ و دست ساخته های خودمان. هر شخصیت در رمان کاتیوشا، تبار دارد و خلق الساعه پا به عرصه ی وجود نمی گذارد. در مورد کاتیوشا، هولناک ترین پرسش تبار و هویت است. اینکه کیست و چرا بدنش و روحش چنین غریب واکنش نشان می دهند؟ شاید همین است که کاتیوشا این فرصت استثنایی را دارد که هویتش را خودش مشق کند. چرا تصمیم گرفتید آدم ها را به اسلحه تبدیل کنید؟ اسلحه شناسی خلاقانه، جاسوس شناسی و شیوه ژنتیکی و غیر ژنتیکی تلفیق انسان و حیوان و شی با فلز اسلحه. آیا ما شاهد انقراض بشر هستیم؟ من تصمیم خاصی در این مورد نگرفته ام. لازم است یادآوری کنم، من یک نویسنده ی حرفه ای نیستم، هرگز در هیچ کارگاه داستان نویسی شرکت نکرده ام و حتی هرگز داستان هایم را برای مخاطبی نخوانده ام، از این رو طرح داستانی به شیوه ی حرفه ای نمی نویسم. روش من اینگونه است که می گذارم ذهنم آزادانه خیال پردازی کند. خودش جهان مورد نظرش را خلق کند و در آن زندگی کند. قاعدتا ذهن من جهانی را که می سازد بر اساسِ اندوخته ها و مطالعاتش است. از آنجا که شاخه ی تخصصی من باستان شناسی معاصر است، در مورد اسلحه ها زیاد می خوانم. اسلحه از بدوِ شهرنشین شدن انسان همراهش بوده است. پیش از آن سلاح بیشتر برای شکار استفاده می شده اما پس از تمدن، سلاح برای تسخیر و تصرف و کشتار هم نوع هم به کار گرفته شده است. از منظرِ منِ باستان شناس، سلاح از آدمی جدا نیست. تنِ آدمی ظرفیت اندکی برای دفاع طبیعی دارد، نه چنگاله ای ببرسان دارد نه دندان هایی شبیه خرس، نه قدرت دوندگی یوز نه بینایی و سرعت عقاب. از این رو، اختراع سلاح شاید نوعی واکنش به ضعفی ساختاری در طبیعتِ بدنِ آدمی است. این است که در واقع من آدمی را تصویر کرده ام که می بینم نه لزوما شکلی از تغییر ژنتیکی را. این آدم، آدم – اسلحه، از منظر خودش تکامل یافته ی آدمی است که قدرت دفاع اندکی دارد. من در مورد انقراض بشر نظر خاصی ندارم حقیقتا. رمان شما دارای ساختاری بسیار موثر و لایه های مختلف است همراه با دیدگاه های متفاوت و نگاه به جهان بینی و فلسفه وجودی انسان. خودتان هرگز در این ساختار ادبی گم نشده اید؟ احتمالا حدود سی سال است که داستان می نویسم ولی وقتی این امر برایم جدی شد که در سال 1389 به دلایل فشارهای سیاسی شغلم را از دست دادم. من هیئت علمی دانشگاه در رشته ی باستان شناسی بودم. از دست دادن شغل برای یک معلم فقط از دست دادن راهکار معیشت نیست، بلکه از دست دادن فضای گفتگو و دیالوگ است. همین است که وقتی معلمی شغلش را از دست می دهد، زمان تا ابد کش می آید. روز آدم پُر می شود از ساعت هایی که نمی دانی باهاشان چه کنی. من نه فقط شغلم که فضای زندگی ام را هم از دست دادم و برای نخستین بار در زندگی ام مجبور شدم در شهری کوچک زندگی کنم و عملا دیالوگ من محدود شد به خانواده ام. در این وضعیت، نوعی دیالوگ ذهنی را انتخاب کردم. تصمیم گرفتم با خیال پردازی ام علمی تر برخورد کنم. بنابراین دنیاهای ذهنی ام را می نویسم. ساخت بسیار پیچیده ی ذهنی و دنیایی که خلق می کنم، کمکم می کند نیاز کمتری به جهان واقعی داشته باشم و از سویی قدم زدن درون این جهان، آرام ترم می کند. بنابراین پاسخ سوال شما منفی است. من از پیچیده بودن این جهان لذت می برم و هرگز در لابیرنتهای عجیبش گم نمی شوم. یکی دیگر از نکات قابل توجه در رمان شما، حضور شخصیت های فراوان در داستان است. در فصل های ابتدایی رمان به معرفی برخی از شخصیت های داستان مثل آقای تامپلا، مراد و ایشتار، تیستو، پروفسور اودیپوس و غیره می پردازید. چرا شاهد این همه شخصیت داستانی در کتاب تان هستیم!؟ توضیح دقیقی نمی توانم بدهم. همانطور که عرض کردم من هرچه را در دنیای ذهنی ام تجربه می کنم می نویسم و قاعدتا وقت هایی که با موجودات زیادی سر و کار دارم، شخصیت های داستان هم متعدد می شوند و بالعکس. شخصیت های کاتیوشا، باد شمال، تیستو، ابابیل و زینب، از نظر من شاید جذاب ترین شخصیت های داستان هستند؛ انتقال حجم قابل توجهی از بار معنایی داستان به عهده آنهاست. راحت می توانیم اندیشه های برخی از فلاسفه در مورد «فلسفه وجودی و یا زیستنِ انسان» را در این شخصیت های داستان و فضای رمان درک کنیم. بله و البته از منظر من دوگانه ی آسمان سرخ و کاتیوشا و رابطه پیچیده و توام با هراس و احترام این دو به وضعیت موجودیت می دهد. همه ی اینها که نام بردید، موجوداتی هستند خاکستری. حتی شخصیت های منفی هم لزوما اهریمن نیستند. اینها همه در عین حال قربانی سیستمی هستند که تلاش می کند با دخل و تصرف در تنِ موجودات از آنها چیزِ دیگری بسازد. آنچه آنها را در سوهای مختلف یک طیف قرار می دهد واکنش ها و انتخاب های آنهاست. این گزاره دقیقا باور ذهنی من در زیست جهانِ واقعی ام هم هست. اینکه ما به مثابه انسان و کنشگر در مقابل پدیده های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مشابهی قرار می گیریم اما آنچه ما را متفاوت می کند، شکلِ کنشگری ما و تفاوت میدان های بازی است که انتخاب می کنیم. همه ی ما به مثابه انسان، خاکستری هستیم و تنها بازی ماست که تنالیته ی رنگ وجودی ما را روشن تر یا کِدِرتر می کند. آیا هنگام نوشتن به مخاطبان و خوانندگان نیز فکر می کنید؟ کاتیوشا چهارمین رمانی است که من نوشته ام و البته ما بین اینها ده ها داستان کوتاه هم نوشته ام اما هرگز نوشته هایم را منتشر نمی کردم. شاید تصویر خودم از خودم بیشتر باستان شناسِ معاصر است تا هر پدیده ی دیگری. کاتیوشا اما این شانس را داشت که خوانده شود، توسط استادِ محترمی که کتاب به او تقدیم شده است. او پیشنهاد داد که کاتیوشا منتشر شود و یاری اش کرد تا تنِ کاغذی بپوشد. با این مقدمه در واقع خواستم بگویم من هیچ احتمالی برای منتشر شدن کاتیوشا وقت نوشتنش نمی دادم، از این رو تنها فضای ذهنی ای که مشاهده کرده ام و درونش زیسته ام را توصیف کرده ام. مصطفی بیان / داستان نویس این گفت و گو در دو هفته نامه «آفتاب صبح نیشابور» ، شماره 45 ، دوشنبه 27 فروردین 97 به چاپ رسیدگفت و گو با معصومه دهنوی ، نویسنده برگزیده سومین جایزه داستان کوتاه سیمرغ
علاقه به نوشتن و کتاب خواندن را مادرم به من هدیه داد. گفت و گو با معصومه دهنوی ، نویسنده برگزیده سومین جایزه داستان کوتاه سیمرغ آیین اختتامیه «سومین جایزه داستان کوتاه سیمرغ» به همت انجمن داستان سیمرغ نیشابور، عصر پنجشنبه 28 دی ماه با حضور مدیران، داستان نویسان، هنرمندان، داوران کشوری و علاقه مندان به داستان و داستان نویسی در پردیس سینمایی شهر فیروزه نیشابور برگزار شد و در مجموع از میان 110 داستان رسیده از نویسندگان نیشابوری، از سراسر کشور، معصومه دهنوی با داستان «فنس پاره»، تندیس سیمرغ، دیپلم افتخار و جایزه نقدی یک میلیون و پانصد هزار تومانی را به خانه برد و رتبه ی اول را کسب کرد. «معصومه دهنوی»، متولد دی ماه سال هفتاد و یک و ساکن نیشابور است. او در جشنواره ی های مختلف ادبی مانند کبوتر حرم (سال های 1395 و 1396) و بخش رمان «داستان انقلاب» رتبه های برتر و شایسته تقدیر را دریافت کرده است. همچنین در اولین جایزه داستان کوتاه سیمرغ برای داستان «بازی» مقام اول را از آن خود کرد. معصومه دهنوی، نویسنده پُرکار و موفق در بین نسل جوان شهرستان نیشابور است. او مادر سه دختر است؛ اما با این وجود با اشتیاق فراوان می نویسد و کتاب های بسیاری مطالعه می کند. از او می پرسم: «آیا برای فرزندان تان کتاب می خوانید؟» پاسخ می دهد: «بله. کتاب می خرم و کتاب امانت می گیرم. دخترهای من پریا، محیا و یکتا هر سه کارت کتابخانه دارند و با کارت خودشان کتاب امانت می گیرند. سعی می کنم بیشتر این کتاب ها را برایشان بخوانم. از کتاب ها و قصه های صوتی برای زمان خواب استفاده می کنم. کتاب ها بیشتر سلیقه ی خودشان است (علاقه ای به تحمیل سلیقه به بچه ها ندارم) ولی سعی می کنم توجه شان را به تصویرهای زیبا و خلاقانه ی کتاب ها جلب کنم که برای تصویرسازی ذهنی و پرورش تخیل راه کار خوبی است.» از معصومه دهنوی در مورد نقش زنان در جامعه می پرسم و او پاسخ می دهد: «مشکل کار بعضی از خانم ها تا جایی که من دیده ام و درک کرده ام بیشتر وقت گذرانی پای سریال های کلیشه ای، درد دل های چند ساعته ی تلفنی و سر زدن به آرایشگاه های مختلف برای مطابق بودن با مد روز است، وگرنه همه استعدادهای مختلفی دارند که با وقت گذاشتن به آن ها میرسند. حالا همه زن و مرد را برابر می بینند و وقتی که فرد برای خودش ارزش قائل باشد مردم هم برای او ارزش قائل هستند.» می پرسم: «فکر نویسنده شدن نخستین بار کی به ذهن تان خطور کرد؟» پاسخ می دهد: «در دوران مدرسه با یک گروه با استعداد از بچه ها کتاب میخواندیم و داستان مینوشتیم. حالا که به آن روزها فکر میکنم میبینم که برای آن سال ها و آن محله ها خیلی گروه حرفه ای و فرهیخته ای داشتیم، البته بقیه ی بچه ها در پا گرفتن این گروه مشوق بودند. ما خودمان را با کتاب خفه می کردیم و دستنوشته هایمان را برای همدیگر میخواندیم. هیچ کدام از آن جمع نوشتن را ادامه نداد در حالی که شاید استعداد بقیه در تکنیک و جمله نویسی و بقیه ی ملزومات نوشتن از من بیشتر بود، شاید نقطه ی قوت من توی آن جمع تخیل قدرتمندم بود؛ توی ذهنم چند دنیای مختلف و مجازی میساختم و هم زمان هم زندگی مجازی ذهنی داشتم هم زندگی واقعی و هنوز هم سعی میکنم به عنوان یک درونگرا با همین دنیاها تجربه کسب کنم. با همه ی این ها من خودم را نویسنده نمی دانم چون مدتها نوشتن را رها کرده بودم و حدودا دو سال است که دوباره می نویسم؛ ولی علاقه به نوشتن و کتاب خواندن را مادرم به من هدیه داد که کتابخوان قهاری بوده و هست. به شدت اعتقاد دارم که بچه ها همان چیزی میشوند که از پدرها و مادرهایشان میبینند.» می پرسم: «به عنوان یک نویسنده، مشکل کتابخوانی در جامعه ما چگونه حل می شود؟» پاسخ می دهد: «به نظرم اولین مشکل، در طرح این سوال است که نمی گوییم چه کتابی بخوانیم یا چه فیلمی ببینیم. مثلا وقتی که از یک نویسنده یا کارگردان میپرسیم که چرا اثر هنری شما موجی از سیاه نمایی است جواب می دهد که من بخشی از جامعه را به نمایش میگذارم؛ نظر شخصی من این است که این حرف اشتباه است یک اثر هنری یک اخلاق را میسازد هر چه بزرگتر، گسترده تر و تاثیرگذارتر. به دنبال آن مردم از هنر تقلید میکنند. انتخاب یک کتاب، یک اخلاق را در وجود انسان پرورش میدهد، یک فرد باید بداند که چه چیزی میخواند و چه چیزی از آن نصیب او میشود. بعد به دنبال گسترش کتابخوانی برود؛ و باز هم میگویم که رفتار والدین در سلایق کودکان و آیندگان موثر است.» می پرسم: «ريشه يک ايده چگونه از داستان هایت درمی آيد؟» پاسخ می دهد: «سعی میکنم عمیق تر نگاه کنم. قضاوت نکنم و رفتار بعضی از افراد را که از نظر مردم بی معنی و عجیب هستند پیش خودم تجزیه و تحلیل کنم. وقتی متن کوتاه طنز یا جمله ی قابل تاملی می بینم یادداشت میکنم بعد آن ها را گسترش میدهم و مثل پازل کنار همدیگر میچینم.» می پرسم: «چه موقع و چگونه می نويسيد؟ برای نوشتن از مداد، خودكار يا رایانه استفاده میكنيد؟ آيا پيش از شروع به نوشتن يا در هنگام كار عادت های خاصی دارید؟» پاسخ می دهد: «همهی آدم ها مشغله دارند، مشغله هایی که از علایقشان جدا هستند. سعی می کنم توی شلوغی زندگی، بعد از ساعت ده شب و تا حدود سه بامداد بنویسم. سکوت بی نظیر شب بهترین زمان نوشتن برای من است ولی ممکن است برای بقیه متفاوت باشد. قبلا فقط تایپ میکردم اما مدتی کوتاهی است که سعی میکنم اول تصویر صحنه و توصیفات را با خودکار بنویسم و بعد آن را تایپ کنم و گسترش بدهم؛ و عادت خاصم که شاید خندهدار باشد اینکه دوست دارم برای تمرکز حواس توی گوش هایم پنبه ی مرطوب بگذارم، جلوی بیشتر صداهای مزاحم را میگیرد.» [caption id="attachment_778" align="alignnone" width="300"]
نشریه خاتون شرق / نیمه دوم بهمن 96[/caption]
می پرسم: «کمی هم درباره داستان «فنس پاره» حرف بزنیم. داستانی که شما را برگزیده ی سومین جایزه داستان کوتاه سیمرغ معرفی کرد.»
پاسخ می دهد: «این داستان سه هزار کلمه ای برشی چند روزه است از نگهبانی یک دانشجوی دانشکده افسری (به عنوان تنبیه) در کنار یک فنس بریده شده و محل وقوع چند قتل و در کنار یک اتوبان پر رفت و آمد. که با القای توهماتی دربارهی مقتول و زندگی گذشته اش به سمت مرگ خواهی می رود (با توجه به این اخلاق توجیه ناپذیر جامعهی ما که در برابر تقدیر تسلیم میشوند) البته داستان نقص هایی داشت ولی ایده ی داستان از نظر داوران قابل قبول بود.»
می پرسم: «درباره جایزه داستان کوتاه سیمرغ صحبت کنید. آیا این جایزه ادبی می تواند در مسیر شناخت و حمایت از نو قلمان و داستان نویسان شهرستان نیشابور حرکت کند؟»
پاسخ می دهد: «من با سایر نویسندگان نیشابوری آشنایی ندارم اما در مورد خودم با شرکت در جایزه داستان کوتاه سیمرغ احساس کردم می توانم بنویسم و نظراتم را با بقیه ی مردم به اشتراک بگذارم امیدوارم در مورد بقیه ی دوستان جوان هم همین طور باشد. ایده ی برگزاری این جایزه ادبی خصوصی از طرف آقای مصطفی بیان کار بزرگی بود که شهامت می خواست طوری که داور جایزه ادبی آقای حمید بابایی درباره ی این جایزه بگوید شما جایزه ی بزرگی را پایه گذاری کردید که حتی در شهر بزرگ مشهد هم چنین جشنواره ی با کیفیتی وجود ندارد.»
می پرسم: «درخواست یا پیشنهاد شما از رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور؟»
پاسخ می دهد: «لطفا کتاب های کتابخانه های شهرمان را بیشتر و در بازهی زمانی کوتاه تری به روز کنند. تا علاقه مندان به کتاب و نوشتن منابع مطالعاتی بیشتری در اختیار داشته باشند تا با سبک نویسنده های کشوری بیشتر آشنا شوند.»
و حرف آخر:
«امیدوارم همه ی مردم به هدف های بزرگ زندگیشان برسند و با قدرت برای تحقق آنها تلاش کنند. بدترین درد یک جامعه نداشتن هدف و گذراندن وقت به بطالت است؛ و در انتها از همسرم هم به خاطر حمایت هایش تشکر می کنم.
مصطفی بیان / داستان نویس
چاپ شده در دو هفته نامه «خاتون شرق» / نیمه دوم بهمن 1396


