انجمنها بازوی کمکی دولتها/ کتاب «داستان نیشابور» منتشر میشود
گفت و گوی خبرگزاری ایبنا (کتاب ایران) با من
موسس «انجمن داستان سیمرغ نیشابور» از گردآوری مجموعهای با عنوان «داستان نیشابور» شامل آثار منتخب داستاننویسهای شناخته شده این شهر خبر داد و ابراز امیدواری کرد این کتاب امسال و یا سال آینده منتشر شود.
به گزارش خبرنگار ایبنا در خراسان رضوی، نیشابور یکی از شهرهای بزرگ و مهم استان خراسان رضوی و منطقه شرق کشور است. این شهرستان بیضی شکل در امتداد رشته کوههای بینالود قرار دارد. این رشته کوهها که به صورت نواری در جهت شمال غربی - جنوب شرقی شهرستان امتداد یافته، نیشابور را از شهرستانهای مشهد، چناران و قوچان جدا میسازد. نیشابور شهری است خفته در اعماق تاریخ و قرار گرفته بر چهارراه حوادث، شهری پرخاطره و عبرتانگیز و به گفته دکتر اسلامی ندوشن: «کمتر شهری در سراسر ایران میتوان یافت که به اندازه نیشابور عبرت انگیز و پرخاطره باشد. شهر پرشکوه و نازنینی که روزگار مانند پهلوانان تراژدی، بزرگترین عزتها و بزرگترین خواریها را بر او آزموده است» و به گفته دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی: «نیشابور، فشردهای است از ایران بزرگ...» که تاریخ آن را باید از گوشه و کنار کتابهای کهنه و سفالهای عتیق موزهای بیگانه و سنگ قبرهای شکسته فراهم آورد.
نیشابور طی دوران گذشته خود، به دلیل حضور اسطورهای و پر حادثه در تاریخ کهن ایران زمین، داشتن سابقه طولانی و درخشان در فرهنگ و تمدن زبان پارسی، قرار گرفتن در مسیر جاده ابریشم و شاهراه ارتباطی خراسان بزرگ و نیز به واسطه برخورداری از موقعیت ممتاز طبیعی باعث شده تا رنگین کمانی از گنجینههای با ارزش تاریخی و گردشگری با شهرت ملی و حتی جهانی را در دل خود جای دهد.
بجز آرامگاههای خیام، عطار، کمال الملک و استاد مشکاتیان، نقاط دیگری همچون دبیرستان خیام، آنشکده آذر زرین مهر، قدمگاه رضوی، آرامگاه ابوعثمان مغربی، گنبد بزرگ آجری مهرآباد (شه میر)، عمارت و باغ امین اسلامی، سایت باستانی شادیاخ، بازار سرپوشیده، مسجد جامع نیشابور، کاروانسرای شاه عباسی از بناهای تاریخی نیشابور به شمار میرود.
فارغ از معرفی نویسندگان و مفاخر مختلف ادبی از این شهر، وجود کتابفروشیهای متعدد و اهالی کتابخوانی، انجمنهایی نیز در حوزه کتاب و داستان در این شهر فعالیت دارند. «انجمن داستان سیمرغ نیشابور» یکی از این محافل و مراکز ادبی این شهر است که از سال 1394 کار خودش را در نیشابور آغاز کرده است و در شرایط کرونایی نیز همچنان چراغش روشن است.
مصطفی بیان، داستاننویس و موسس انجمن داستان سیمرغ نیشابور که داستاننویسی را از نوجوانی با انتشار داستانهایش در مجلههای «کیهان بچهها»، «سروش نوجوان» و «سلام بچهها» آغاز کرده است و اولین مجموعه داستان مستقل خودش را با عنوان «بزقاب» در سال 1398 توسط نشر روزنه منتشر کرده است، در گفتوگویی با خبرنگار ایبنا از فعالیتهای این انجمن گفت.
وی میگوید: سال 1394 «انجمن داستان سیمرغ نیشابور» و جایزه مستقل «داستان سیمرغ» را پایهگذاری کردیم. در این سالها تا قبل از شروع پاندمی کرونا، بیش از 200 نشست هفتگی داشتیم و همچنین دعوت از نویسندگان مطرح ملی و انجمنهای ادبی سایر شهرستانها مثل مشهد و اسفراین از برنامههای این انجمن ادبی بوده است.
وی اضافه میکند: تاکنون داستانهای منتخب دورههای اول تا سوم جایزه داستان سیمرغ را در مجموعهای با عنوان «در خانه ما کسی یانگ را دوست نداشت» و همچنین داستانهای منتخب دوره چهارم جایزه داستان سیمرغ را در مجموعهای با عنوان «پری خورجنی» گردآوری و در سالهای 97 و 98 توسط نشر داستان منتشر کردیم.
بیان با اشاره به اینکه «انجمن داستان سیمرغ نیشابور» از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و همچنین موسسه خانه کتاب و ادبیات ایران مجوز دارد، یادآور میشود: این انجمن از روز اول با حمایت بخش خصوصی و مردمی شروع به فعالیت کرده است و تمام فعالیتهای ادبی و فرهنگی این انجمن مانند نشستهای ادبی، دعوت از نویسندگان سایر نقاط کشور و نیز برگزاری پنج دوره جایزه داستان سیمرغ، با حمایت شرکتها، موسسات تولیدی و افراد حقیقی انجام شده است.
وی ادامه میدهد: بر این باورم که انجمنها و سازمانهای مردم نهاد در تمام عرصهها میتواند بازوی کمکی برای بخش دولتی باشند و برای انجام این کار نیاز به حمایت از سوی بخش خصوصی و شرکتهای صنعتی است. امروزه بسیاری از فعالیتهای ادبی، هنری، علمی و محیط زیستی در کشورهای پیشرفته غربی، توسط انجمنها، سازمانهای مردم نهاد و دانشگاهها انجام میشود؛ و بخش صنعت میتواند به عنوان بخشی از «مسئولیت اجتماعی» را بر دوش بگیرد در انجام این گونه برنامهها مشارکت داشته باشد.
موسس انجمن داستان سیمرغ نیشابور میگوید: امروز نیشابور، با وجود چهرههای ملی مانند خیام، عطار، کمال الملک و پرویز مشکاتیان به عنوان یکی شهرهای مطرح در حوزه ادبیات و موسیقی در کشور شناخته شده است. همچنین با داشتنِ شرکتهای بزرگ صنعتی مانند فولاد و همچنین شهرکهای صنعتی بزرگ و فعال به عنوان یکی از شهرستانهای صنعتی موفق در شرق کشور مطرح است. این فرصتی بسیار طلایی برای نیشابور است.
وی با بیان اینکه از زمان شروع پاندمی کرونا، مانند بسیاری از بخشهای فرهنگی و هنری از سرعت انجمن کاسته شده است، تاکید میکند: ما باید با سبک جدید زندگی آشنا شویم زیرا به احتمال زیاد کشور ما و حتی جهان، حداقل در دو سه سال آینده درگیر این بیماری باشد. به همین دلیل تلاش کردیم با برنامهریزی جدید، فعالیتهایمان را به صورت مجازی و غیرحضوری ادامه بدهیم. به عنوان مثال، آیین اختتامیه پنجمین جایزه داستان سیمرغ، زمستان سال گذشته به شکل مجازی و با حضور داوران برگزار شد. تلاش ما این است که برنامهها و ارتباطهای مان را با سایر انجمنها و نویسندگان سراسر کشور به شکل مجازی حفظ کنیم.
بیان ادامه میدهد: مهمترین برنامههای ما در امسال و سال آینده، چاپ داستانهای منتخب پنجمین جایزه داستان سیمرغ و سامان دادن و گردآوری مجموعهای با عنوان «داستان نیشابور» است که شامل آثار منتخب داستاننویسهای شناخته شده نیشابور است. این کتاب، بستری است برای معرفی و شناساندنِ ادبیات داستان نویسی نیشابور، که امیدواریم این کتاب امسال و یا سال آینده منتشر شود.
بیان اضافه میکند: در طول سالهای گذشته دو مجموعه داستان توسط نشر داستان منتشر کردیم که شامل داستانهای منتخب چهار دوره جایزه داستان سیمرغ با عنوان «در خانه ما کسی یانگ را دوست نداشت» و «پری خورجنی» بوده است. همچنین داستانهای منتخب پنجمین دوره جایزه داستان سیمرغ را به نشر داستان سپردیم که مراحل مجوز چاپش را طی میکند؛ امیدواریم مجوز چاپ این کتاب هر چه زودتر داده شود.
وی میگوید: جان مردم نیشابور در کنار شعر و موسیقی با داستان و داستان پردازی آمیخته است. اگر چه داستانهای تمثیلی منطق الطیر عطار در قالب شعر بیان شده است اما عطار نیشابوری، مانند فردوسی و نظامی، داستان سرا بوده است. امروز نیشابور، نویسندگان خیلی موفقی دارد که از کتابهای برخی از آنها در جوایز ادبی مانند مهرگان و واو تقدیر شده و تک داستانهای برخی از نویسندگان جوان این شهرستان در جشنوارههای مختلفی برگزیده و تقدیر شده است.
موسس «انجمن داستان سیمرغ نیشابور» در پایان یادآور میشود: این انجمن، به عنوان تنها انجمن فعال در حوزه ادبیات داستان نویسی شهرستان نیشابور با هدف کشف و معرفی استعدادهای جوانان، ارتقاء ادبیات داستاننویسی شهرستان و نیز تبادل تجربیات با نویسندگان مطرح و انجمنهای فعال سایر نقاط کشور شروع به فعالیت کرد. شعار ما این است که میخواهیم نیشابور را علاوه بر شعر و موسیقی با ادبیات داستاننویسی به ایران و همچنین جهان معرفی کنیم.
منتشر شده در سایت خبرگزاری ایبنا / چهارشنبه 3 شهریور 1400
https://www.ibna.ir/fa/longint/309749/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%85%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF
گفت و گو با سولماز اسعدی، داستان نویس جوان نیشابوری ساکن سوئد
داستان نویس نیشابوری مقیم سوئد از شهرزاد درون خود می گوید. کفت و گوی مصطفی بیان با سولماز اسعدی چاپ شده در نشریه «آفتاب صبح نیشابور» / شماره 73 / دوشنبه 28 تیر 1400 سولماز اسعدی، متولد تیر ماه سال 1367 ، داستان نویس جوان نیشابوری و در حال حاضر ساکن سوئد است. او فارغ التحصیل کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی است و داستان نویسی را به طور جدی از ابتدای دهه ی نود، با حضور در کلاس های داستان نویسی محمدرضا گودرزی، محمدجواد جزینی و حسین سناپور در تهران و کارگاه داستان نویسی عباس معروفی در خارج از کشور شروع کرد. تک داستان های او در جوایز معتبر کشوری مانند: جمال زاده، سیمرغ، سقلاتون، فرشته، بهاران و خاتم برگزیده شد. همچنین برخی از داستان ها و نقدهای ادبی او در مجلات اینترنتی کافه داستان، عقربه، مِلپومن و نشریه داستان و سفر منتشر شده است. دو داستان «کُن فیکون» و «تاج رز برای شاه بی سر» در مجموعه داستان های برگزیده جایزه داستان سیمرغ در سال های 97 و 98 به همت «انجمن داستان سیمرغ نیشابور» و توسط نشر داستان و نیز یکی از تک داستان های او با عنوان «آچمز» در مجموعه داستان های برگزیده آکادمی گردون به همت عباس معروفی در نشر گردون آلمان به چاپ رسیده است. آنچه میخوانید گفتوگویی است با این نویسنده جوان شهرمان درباره ی جهان داستانی اش. امروز نیشابور با برگزاری پنج دوره جایزه مستقل و خصوصی «داستان کوتاه سیمرغ» صاحب یک جایزه معتبر ادبی شده است و در جامعه ی ادبیات داستان نویسی ایران، جایگاه ویژه ای پیدا کرده است. آيا برگزاری جوایز مختلف ادبی مثل جایزه ادبی «داستان سیمرغ» به رشد و ارتقای ادبيات داستانی ايران کمک می کند؟ جوایز ادبی اگر علی رغم مشکلاتی چون کمبود بودجه و مجوز برگزاری و ... بتوانند به صورت مستقل و به دور از حواشی، برای سال های متوالی ادامه یابند؛ سکوی پرش مناسبی برای بسیاری از نویسندگان جوان خواهند بود. این جوایز علاوه بر این که نقش مشوق و معرف را ایفا می کنند؛ به نویسنده ی تازه کار این فرصت را می دهند تا اثر خود را از دید چند نویسنده ی صاحب نظر ارزیابی کرده و رفته رفته نقاط قوت و ضعفش را دریابد. خود من هم نخستین بار به واسطه ی این جوایز، در جوامع ادبی شناخته شدم. درباره داستانِ «دیدن پسر صددرصد نامطلوب در عصر دلگیر ماه آبان» حرف بزنید. داستانی که شما را جز برگزیدگان پنجمین دوره جایزه داستان سیمرغ معرفی کرد. شبی در یک مهمانی فامیلی، یکی از اقوامم که قبلا مامور اداره ی بهداشت بوده، تعریف می کرد، چه طور زمانی برای ریشه کن کردن مالاریا، پشه های آنوفل اطراف بُنه کوه را از بین می برده است. من تا به حال چیزی در این مورد نشنیده بودم. شیوه ی کشتن پشه ها و لذتی که به نظر می آمد او از این کار برده است؛ به نظرم غریب و جالب آمد. دو سه روز بعد زمانی که یکی از کلاس های دانشگاهم تشکیل نشده بود، شروع به نوشتن طرحواره ای کردم که در ذهنم شکل منسجم داستانی نداشت. متاسفانه داستانم در آن زمان نیمه تمام ماند. دو سال بعد در سوئد، زمانی که داشتم فایل های Word را مرتب می کردم (معمولا لپ تاپ من پُر از طرح داستان های نصفه و نیمه است) تصمیم گرفتم این داستان را کامل کنم. همیشه اطرافیانم از من انتقاد کرده اند که «چه قدر تلخ می نویسی!» و همین تحریکم کرد خود را محک بزنم و به این داستان تازه، رنگ و بویی طنزآلود بدهم. فکر نویسنده شدن نخستین بار کی به ذهن تان خطور کرد؟ من اولین داستانم را وقتی اول دبستان بودم، نوشتم. خوب یادم است با پدر و مادرم لج کرده و یک ساعتی بی سر و صدا در اتاقم ماندم و فقط نوشتم. آن ها نگرانم شدند و دست آخر آمدند ببینند دارم چه کار می کنم! شاید همیشه همین تنهایی و یا راحت نبودنِ ارتباط کلامی با دیگران بوده که مرا به سمت خواندن و نوشتن زیاد سوق داده است. در دوران دبیرستان هم، مدام داستان هایی می نوشتم که شخصیت هاش، خودم و همکلاسی هام بودیم. دوستانم داستان هایم را دوست داشتند و برای ادامه یافتن ماجراها به من ایده می دادند؛ البته گاهی هم دلخور می شدند که چرا فلان بلا را در داستان سرشان آورده ام! من کارهای دیگری مثل نقاشی و کاریکاتور را هم امتحان کرده ام، مثلا زمانی در خانه ی کاریکاتور ایران، شاگرد بزرگمهر حسین پور بودم. اصولا در خانواده ی پدری ام همه هنری بلدند! از نوازندگی و نقاشی گرفته تا سفالگری و خطاطی و خیاطی؛ اما راستش هیچ کدام از این ها به اندازه ی کافی مناسب من نبود. فقط اولین باری که در سال 90 به کارگاه داستان نویسی رفتم، احساس کردم در جایگاه درستی در زندگی، قرار گرفته ام. ريشه يک ايده چگونه از داستان هایت درمی آيد؟ همیشه یک جرقه است. من نمی توانم بگویم: «خوب! می خواهم داستانی در مورد فقر، عشق یا جنگ بنویسم!» این جوری هیچ وقت کار نمی کند، حداقل برای من. چون داستان مصنوعی و خشک از آب در می آید. ایده ها در یک لحظه و مثل جرقه می آیند. در هنگام نوشتن هم، خیلی اوقات نمی دانم می خواهم چه کار کنم، اما همین که شروع می کنم، خودش می آید. من اسمش را گذاشته ام کمک گرفتن از فرشته ی الهام. جرقه های اولیه می تواند با خاطره ی یکی از نزدیکانم زده شود، یا با تماشای یک آگهی تلویزیونی، یا حتی بوی عطری خاص. خیلی از اوقات هم وقتی اتفاق تلخی در زندگی خودم رخ داده، سعی کرده ام به قولی تهدید ها را به فرصت تبدیل کنم. این مواقع به خودم می گویم: «خیلی سخته، ولی تاب بیار بعدا می تونی ازش یک داستان فوق العاده در بیاری!» آیا برای نوشتن داستان کوتاه صرفا حضور در کلاسهای داستاننویسی کافی است؟ چند سال پیش، افتخار این را داشتم که چند ماهی در آکادمی گردون زیر نظر عباس معروفی، قلم بزنم. یک جمله ی ایشان را هیچ وقت فراموش نمی کنم. همان اول کار به ما گفتند: کارگاه های داستان نویسی و یادگیری تکنیک ها فقط نیمی از راه است، اما نویسنده هم باید یک شهرزاد درون، داشته باشد. من هم معتقدم داشتن استعدادِ روایت گری بسیار مهم است. وضعیت داستاننویسی امروز را چگونه ارزیابی میکنید؟ وضعیت امروز داستان نویسی ایران را از لحاظ عرضه، مثبت می دانم. وجود علاقه مندان فراوان به داستان نویسی، تنوع سبک ها، کمرنگ شدن تقلید از بزرگان عرصه ی داستان، تعدد نگارش داستان ژانر، افزایش تعداد جشنواره ها و مسابقات داستان نویسی و رشد کارگاه های آموزشی و تاسیس کانون ها و همچنین توسعه ی فضای مجازی برای برگزاری نشست های داستانی به رشد کمی و کیفی داستان کمک شایانی کرده است. گرچه از سویی به دلیل وجود سرگرمی های دیگر و افزایش هزینه های تولید کتاب کاغذی، تیراژ کتاب ها با افت زیادی مواجه شده است و بسیاری از نویسندگان تازه کار برای چاپ کتاب شان با مشکل مواجهند. از طرف دیگر دغدغه های اقتصادی هم، عموم مردم را نسبت به مطالعه بی علاقه کرده است. به نظر می رسد، خوانندگان داستان در این سال ها بیشتر نویسندگان و منتقدان ادبی هستند. آیا اثر جدیدی هم در دست چاپ دارید؟ بله. برای چاپ کتاب مستقلم با یکی از انتشارات به توافق رسیده ام و مجموعه داستانم در انتظار مجوز ارشاد است. ان شاالله به زودی خبرهای خوب آن را با شما و دیگر دوستان به اشتراک می گذارم. و سخن آخر: امیدوارم ادبیات داستانی، در صدمین سالگرد داستان نویسی ایران، بتواند جایی در بازار جهانی پیدا کرده و به این ترتیب به ادبیات بین المللی پیوند بخورد و بیش از پیش شناخته شود. تصور می کنم، نگارش به زبان انگلیسی، ترجمه ی آثار نویسندگان ایرانی به زبان های دیگر و به کارگیری فنون مارکتینگ در عرضه ی داستان ایرانی با همت نویسندگان و ناشران می تواند آینده ی بهتری را برای ادبیات داستانی ایران رقم بزند. مصطفی بیان / داستان نویسگفت و گو با امیر خداوردی
وقتی مینویسی دایرۀ گستردهتری از مخاطبین را به متن دعوت کردهای!
اوایل تابستان سال گذشته، رمان «جنون خدایان» نوشته ی امیر خداوردی توسط نشر ثالث منتشر شد.
جالب اینجاست که این رمان، به موضوعات مهم سال 99 ، مانند همه گیری و شیوع ویروس ناشناخته، جنگ های دو همسایه شمال غربی کشورمان (جنگ قره باغ) و شرایط ناگوار اقتصادی که دامن مردم جهان و دولتمردان را در برگرفته است؛ پرداخته است. رمان «جنون خدایان» یک رمان متفاوت است و نمی شود آن را در یک مقاله و یا یک مصاحبه معرفی کرد. این رمان به مسائل مختلفی مانند: نقش باورهای خرافه که امروز تبدیل به اعتقاد و باورهای شبه روشنفکری شده اند ، پرداخته است.
امیر خداوردی ، نویسنده و منتقد ادبی ، متولد سال 1359 است. رمان «آلوت» ، دومین رمان منتشر شده ی اوست که در سال 1397 نامزد نهایی جایزه «جلال آل احمد» و شایسته تقدیر هیئت داوران دومین جایزه «احمد محمود» بوده است.
آنچه می خوانید گفت و گو با «امیر خداوردی» درباره ی کتاب جدیدش و جهان داستانی اوست.
رمان «جنون خدایان» در اوایل تابستان سال گذشته منتشر شد. زمانی که مردم درگیر همه گیری ویروس کرونا و و مشکلات اقتصادی بودند! جالب اینکه در این رمان نوعی نگاه پیش گویانه را (راجع به همین مسائل) شاهد هستیم.
پیشگویی شاید تعبیر دقیقی نباشد، شاید پیشبینی مناسبتر باشد، و این اصلاً چیز عجیبی نیست، مثلاً وقتی بارها بیماریها تنفسی در گوشه و کنار جهان رخ داده است، پیشبینی وقوع دوباره و گستردهی آن چیز غریبی نیست. واضح بود که بشر به زودی با بیماری های همهگیر و پاندمی روبرو خواهد شد. همینطور با توجه به اوضاع اقتصادی کشور، گران شدن اجناسی مثل مرغ قابل پیشبینی است. و به همین قیاس توسعه پیدا کردن جنبش منهم (Me too)، یا درگیری دو کشور ارمنستان و آذربایجان، یا روگردانی عمومی از پزشکی و تمایل به درمانهای سنتی و یا خرافهدرمانی. اینها چیزهایی بود که موقع نوشتن «جنون خدایان» اتفاق افتاده بود البته به این شکل که امروز با آن روبرو هستیم بروز و ظهور نداشت.
رمان به جریان های نوظهور و باورهای خرافی که بیشتر شمایل امروزی یافته و تبدیل به باورهای نو شده اند و گاهی شکل علمی به خود می گیرند، اشاره کرده است. شخصیت «خالد بیات» به نوعی به قشر و گروهی اشاره می کند که این باورها و اعتقادات نوظهور را شکل علمی داده اند. «روان پزشک ها» و «جادوگرهای دنیای مدرن»؛ که به «انسان» نگاهی ابزاری دارند در موسسه خالد بیات توسط کاربران تبلیغ شود. دکتر خالد بیات این نوع تبلیغ را موثرترین و ماندگارترین نوع تبلیغ می داند. هنگامی که کاربر الف موسسه را به کاربر ب معرفی می کند، مانند مومنی است که دیگری را به ایمان دعوت می کند.
البته سلین که اولین راوی داستان است، دکتر خالد بیات را دشمن خودش میداند. این نگاه و صدای او بر رمان غالب میشود، طوری که وقتی نوبت به خالد میرسد هر چقدر از خود دفاع میکند باز هم نمیتواند ما را قانع کند که کارهایش را توجیه کنیم. اما اگر کمی از بالاتر و با فاصله به مسائل نگاهی بیاندازیم، خواهیم دید؛ کسی مثل الچین هم به نوع دیگری به شبهعلم مبتلاست، او هم همه چیز را میخواهد در قالب عقدههای روانی خلاصه کند، هر اتفاقی را و هر آدمی را از همین دریچهی محدود قضاوت میکند. همانطور که خالد با نظریهی فئینوها چنین کاری میکرد و همه چیز را به موجودات منفی ربط میداد، و همینطور سیمور که جهان را در چند مفهوم محدود یعنی قدرت، ارده، ترس و نیرنگ، خلاصه میکند و به دنبال ابرانسان است و آن را ابتدا در آقای بو میبیند. همهی این ها از این جهت که واقعیتهای جهان را تقلیل میدهند و یک پاسخ کلی برای همهی سؤالات ارائه میدهند از رویکرد علمی فاصله گرفته و به شبه علم مبتلا میشوند.
بعد این سؤال مطرح میشود که پس علم و رویکرد علمی چیسیت؟ وقتی میگوییم این علمی است و این شبه علم است یعنی چه؟ چیزی که سلین در موردش فکر میکرد و نمیفهمید چطور میتوان به آن پاسخ داد.
با خواندنِ رمان «جنون خدایان» به این نتیجه می رسیم که از کرونا خطرناک تر ، ویروسی است که «مغز» را مورد هدف قرار می دهد .
باید در مورد عنوان «خطرناک» دقت کنیم. ما میدانیم که ویروس موسوم به کرونا به ما آسیب میرساند، اما آیا میشود به طور قطع گفت که باروها و عقاید همواره به ما آسیب میرسانند؟ اگر منظور از خطرناک بودن احتمال آسیب باشد، بله موافقم، عقاید و باورها میتوانند و ممکن است آسیبهایی به مراتب شدیدتر از کرونا به ما برسانند.
چرا آدم ها در رمان «جنون خدایان» با هم فرق دارند؟ این تفاوت به ژنتیک بر می گردد یا محیط؟ شاید واقعا موجود یا موجودات منفی وجود دارند؛ هر چند خالد بیات همیشه می گوید نمی شود گفت وجود دارند یا ندارند.
چون آدم هستند و آدمها با هم فرق دارند. یکی از درگیری های سلین همین پیدا کردن منشأ تفاوتهاست، این سؤال چیزی است که میتواند پای امور ماورایی را به زندگی و افکار ما باز کند. این است که ما را به سمت پذیرفتن ادیان، مذاهب، عقاید و باورهای مبتنی بر ماورا سوق میدهد.
در خواندن «جنون خدایان» اولین چیزی که توجه خواننده را جلب میکند تغییر در زاویه دید است که موجب نوعی سردرگمی در خواننده می شود. آیا این تغییر در راه شکل دادنِ ماهیت و درونمایه رمان بوده است؟
تغییر در زاویه دید از «آلوت» شروع شد، آنجا راویِ دانای کل گاهی اول شخص میشد و نه فقط به عنوان راوی و ناظر که به عنوان یکی از شخصیتها علاقه داشت ظهور کند و در روند داستان تاثیرگذار باشد و در انتها هم کار خود را کرد. در «جنون خدایان» این را گسترش دادم. به یک اپیدمی بدل شد که از سلین شروع میشد و به دیگران انتقال مییافت. یعنی اصل قضیه. چنانچه در آلوت هم اصل قضیه همین بود؛ تطور و ظهور امر غایب در عالم مادی.
به نظر خودم خیلی واضح بود اما چند نفر از دوستان نویسنده که کار را خواندند گفتند برای مخاطب سخت شده، این بود که یک صفحه به اول رمان و چند صفحه در خلال آن اضافه کردم و توضیح دادم که این یک بیماری است و گفتم که بیمار چه وضعی دارد. با وجود این، بله ظاهراً چون این فرم کمی جدید به نظر میرسد، و مخاطب داخلی در برابر کارهای تألیفی کمتر با تأمل و دقت کار را میخواند، کمی سخت به نظر میرسد. اما به گمانم خواننده کمی که جلوتر برود، به نقطهی مکاشفه خواهد رسید؛ جایی که همهچیز برایش واضح میشود و میتواند نه تنها از نوشته لذت ببرد، بلکه خود را در آن و در ادامهی این بیماری پیدا کند.
رمان «جنون خدایان» طيف خاصی از مخاطبان را می طلبد؛ زمان نوشتن هم به مخاطب خاصی فکر می کنيد و برای او می نويسيد يا اساسا چيزی به نام مخاطب ايدهآل را برای کتابهايتان متصور نمی شويد؟
موقع نوشتن کمترین توجه را به مخاطب دارم، بیشتر برای خودم مینویسم. موقع بازنویسیهای مکرر است که مخاطب در نظرم میآید. شاید دلیل اینکه از نوشتن اولیه بیش از بازنویسی لذت میبرم همین است. آنجا برای خودم است و اینجا برای دیگری.
مخاطبی که بتواند هر چیزی که تو موقع نوشتن در نظر داشتی با خواندن متن بدست بیاورد محال است، وجود ندارد. هر خوانندهای خودش هست و متن و دنیا و ماجرایی که ممکن است با دنیا و ماجرای تو نقاط اشتراک زیادی داشته باشد اما به هر حال مالِ تو نیست مال اوست. وقتی مینویسی برای اینکه این نقاط اشتراک بیشتر و بیشتر بشوند تلاش میکنی این طور دایرهی گستردهتری از مخاطبین را به متن دعوت کردهای. البته همیشه چیزهایی مثل تعاصر، مثل هموطن و همشری بودن هست که هم میتواند به تقویت اشتراکات کمک کند و هم میتواند مانع از آن شود که خواننده متن را جدی و دقیق بخواند. من مخاطبی را فرض میکنم که با ادبیات جهان آشناست و میخواهد بدون گارد گرفتن در برابر متن از خواندن لذت ببرد.
امروز در عصری زندگی میکنیم که از آن به عنوان «دوران پساحقیقت» یاد میشود. آيا داستان نويسی در دوران «پساحقيقی» کنونی دشوار است؟
هر چند لغتنامهی آکسفورد به این اصطلاحِ پسا حقیقت توجه نشان داده و این مسأله خصوصاً بعد از به قدرت رسیدن ترامپ در ایالات متحده شایع شده است اما به گمان من چیز جدیدی نیست. همواره تاریخ شاهد این بوده که واقعیتهای عینی (یا دستآوردهای علمی) در شکلدهی افکار عمومی کمتر از جذابیتهای هیجانی و باورهای فردی تأثیرگذارند. و خب، یکی از کارکردهای رمان به چالش کشیدن همین تمایلات گلهای و هیجانهای عمومی بوده و هست.
چه چیزی الهام بخش رمان «جنون خدایان» بود؟
چیزهای زیادی بود. یکی شخصیت آقای بو بود که از مدت ها پیش توی زندگی ما میلولید و نمیدانم از کجا آمده بود. شخصیتی بود که من و دختر کوچکم با آن بازی میکردیم. من با دستم شکلکی در میآورد و آن شکلک آقای بو نام داشت که دخترم را اذیت میکرد.
از کی به نوشتن علاقهمند شدید؟ چه کتابهایی روی شما تاثیرگذار بوده یا باعث شدهاند که بخواهید نویسنده شوید؟
اگر بخواهم تاریخی برای این موضوع در نظر بگیرم، پانزدهم تیرماه سال ۱۳۷۳ را انتخاب میکنم، یک ماه قبل از تولد پانزده سالگیام بود. به خواندن کتابهای غیر درسی علاقه داشتم، کتاب ها برای برادر بزرگم بود. تا اینکه کتابی از موریس مترلینگ خواندم. آن موقع این جور کتاب ها خیلی رواج داشت. حس میکردم خیلی از چیزهایی که میخوانم کامل نیست، خیلی چیزها نیاز به بازنگری دارد. این بود که تصمیم گرفتم بنویسم. توی یک دفتر برای خودم مینوشتم. البته داستان نبود، هر چیزی بود که به ذهنم میرسید و فکر میکردم باید یک جایی مکتوبش کنم. کمی بعد، به داستان نوشتن علاقهمند شدم که مثلاً خیالهای خامم را این طور برای خودم نگهدارم و با دیگران به اشتراک بگذارم.
برخی نويسندگان بزرگ مثل آليس مونرو و ری برادبری به تدريس داستاننويسی اعتقادی ندارند. به نظر شما می توان نوشتن داستان را ياد گرفت؟ آيا هنر داستان نويسی اکتسابی است؟
این موضوع که که منشأ هنر چیست و آیا اثر هنری ضرورتاً از طریق آموزش و اکتساب بدست میآید یا امری ماورای آموزش است و به استعداد، نبوغ، فرشتهها، خدایان یا چیزهایی از این قبیل باز میگردد، بحث چند هزار سالهای است. آن قدر در موردش حرف هست که نوبت به اظهار نظر من نمیرسد. بلکه این وسط من هم یکی از اقوالی را که وجود دارد اختیار میکنم و آن اینکه هنر، آفرینش است نه صنعتی اکتسابی. با این حال در دایرهی کارهای ارادی قرار میگیرد و از جنس وحی نیست. بنابراین به آموزش اعتقاد دارم. آموزش در کار هنری به شما یاد میدهد راهی را که دیگران پیمودهاند تکرار نکنید و راه خودتان را پیدا کنید.
مصطفی بیان / داستان نویس
منبع: سایت ادبیات داستانی کافه داستان
http://www.cafedastan.com/1400/01/25/
گفت و گو با حامد اناری ، منتخب اول ، بخش منطقه ای ، پنجمین جایزه ملی داستان سیمرغ
می خواهم روزی فیلم خودم را بسازم
گفت و گو با حامد اناری ، منتخب اول ، بخش منطقه ای ، پنجمین جایزه ملی داستان سیمرغ
چاپ شده در هفته نامه «خیام نامه» ، شماره 482 ، دوشنبه 11 اسفند 1399
«حامد اناری» متولد شهریور سال 1380 در نیشابور است. او کمتر از بیست سال سن دارد و با نگارش داستان «عروس عاشورا» داوران کشوری «پنجمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ» را شگفت زده کرد. استعدادی جدید در ادبیات داستان نویسی نیشابور . با پشتکار و راهنمایی بزرگان ، در آینده ای نزدیک می توانیم شاهد ظهور نویسنده ای نو در ادبیات داستان نویسی نیشابور و ایران باشیم.
«حامد اناری» در پنجمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ در بخش «منطقه ای» (ویژه نویسندگان ساکن نیشابور و متولدین نیشابور در داخل و خارج از کشور) به عنوان برگزیده ی اول ، تندیس سیمرغ و جایزه نقدی یک میلیون تومانی را دریافت کرد.
آنچه می خوانید گفت و گو با «حامد اناری» درباره جایزه ادبی سیمرغ و جهان داستانی اوست.
فکر نویسنده شدن نخستین بار کی به ذهن تان خطور کرد؟
«هنوز هم به طور قطع تصمیمی روی این موضوع ندارم. یعنی خودم رو محدود به یک مسیر نکردم. اما میدونم چند سال آینده رو میخوام توی این مسیر حرکت کنم. چون میتونم در کنارش زمان بیشتری برای مطالعه داشته باشم.
فکر میکنم داستان نویسی مسیر مناسبی است برای من که سن و سال زیادی ندارم و تازه کارم و نیاز به یادگیری زیادی دارم. چون اصولا نوشتن رو میشه اغلب اوقات یک تجربهی انفرادی دونست، این خلوت کمک زیادی به من میکنه. در مورد بازیگری بگم که تجربهی حضور روی صحنه رو دارم. از سال نود و دو، با گروه تئاتر سایه شروع به کار کردم. البته که تجربهای جدی برای بازیگری نبود، چون من صرفا دانش آموزی بودم که فراغتم رو با تئاتر کار کردن، حالا در هر سطحی پر میکردم. در حال حاضر الویت من بازیگر شدن نیست. مدتی هست که از این هدف فاصله گرفتم. چون قبلا دوست داشتم که در دانشگاه رشتهی بازیگری قبول بشم. اما به مرور فهمیدم که ادبیات نمایشی رشتهی مناسبتری هست برای یکی مثل من.
بنابراین اصراری برای داستاننویسی یا نمایشنامه نویسی و فیلمنامه نویسی ندارم. از همشون لذت میبرم و هرجا ضرورتی رو کشف کنم برای انجامش حرکت میکنم.
من دلم میخواد روزی فیلم بسازم. فیلم خودم رو. نمیدونم اون روز با امروز چقدر فاصله داره. بنابراین خودم رو از این قضیه دور نمیدونم.»
ريشه يک ايده چگونه از داستان هایت درمی آيد؟
«بیشتر از یک تصویر شروع میشه. تصویری که حاوی سوال باشه. مثلا تصویری که باهاش ذهن من مشغول این داستان شد، تصویری یک زن بود که چمدان به دست، بدون دو راهی رفتن و موندن ، مونده. و در انتها هم نمیره. یعنی برای خودم فرض کردم که چیزهای زیادی در زندگی اون زن هستن که دارن اذیتش میکنن ولی باز هم این زن از خونه بیرون نمیره. این روش من نیست. یعنی من هم یاد گرفتم. خب مثلا من شنیدم که آقای اصغر فرهادی ساختن دربارهی الی رو از یک تصویر شروع میکنه، که مرد میانسالی رو به دریا ایستاده و شونههاش میلرزن. ایدههای منم اغلب این شکلی گسترش پیدا میکنن. و این شکلی نیست که مثلا بشینم و مشخص کنم که خب حالا راجع به فلان معضل بنویسم. بحثی که خیلی مفصل است؛ اما باز هم خودم رو محدود به شیوهای نمیکنم. در این زمینه و خصوصا در ادبیات نمایشی، قانون و قاعدهی مستحکمی نداریم.»
درباره داستانِ «عروس عاشورا» حرف بزنید. داستانی که شما را برگزیده ی پنجمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ نیشابور معرفی کرد. (ایده نوشتن و چرا این داستان را نوشتید)
«اسم عروس عاشورا رو با اینکه دقایق آخر انتخاب کردم، اما من واقعا دوسش دارم. و نکتهی مهمی که این داستان داره و من تا آخر عمرم فراموشش نمیکنم، تاثیری بود که مامانبزرگم روی ایدهی من داشت. متاسفانه ایشون دو روز قبل از اختتامیهی جایزه ادبی سیمرغ فوت کردند و عمرشون به دیدن این نتیجه قد نداد و خب طبیعتا این جایزه بیشتر به من مزه میداد اگر این طوری نمیشد. گذشته از این حرفها فرد دیگهای که در کنار من بود و هست، دوست و استاد خوبم، کیان درجزی عزیز . کیان درجزی معلم خوبی بود که نه تنها من داستان عروس عاشورا رو بهش مدیونم، بلکه داستاننویسی رو بهش مدیونم. همواره به من کمک کرد و فکر میکنم اینجا لحظهی مناسبیه که ازش تشکر کنم. اما خود داستان عروس عاشورا خب از ابتدا عروس عاشورا نبود. انگار یک پروسه و یک فرایندی داشت تا یکم پخته بشه. و خب توی این فرایند دچار دگرگونیهای زیادی شد و خب این مسئله هم دور از انتظار نیست. بنابراین خیلی خودم رو درگیر چگونگی خلق این اثر نمی کنم. درسته نکاتی داره این اثر در حال حاضر که من ازشون خوشم میاد. اما خب باید فاصله بگیرم و زیاد خودم رو درگیر یک سری از تعریفها و توصیفات نکنم و از فکر و خیال فاصله بگیرم.»
درباره جایزه داستان کوتاه سیمرغ صحبت کنید. آیا این جایزه خصوصی می تواند در مسیر شناخت و حمایت از داستان نویسان جوان شهرستان نیشابور حرکت کند؟
«جشنوارهها مهمتر از نتیجهشون خب انگیزهای ایجاد میکنن برای کار کردن. حس چاپ شدن اثر برای منی که این اولین داستان کوتاهم بود (فراتر از یک تمرین) واقعا جالبه. و خب این حس بخاطر افرادی که این فرصت رو به من دادن بوجود اومده. این باز شدن درها به روی یک نفر همواره میتونه هم فرصت باشه و هم تهدید. خوشبختانه من راهنماهای خوبی داشتم. و کمک گرفتن از این عزیزان. دست اندرکاران انجمن داستان سیمرغ نیشابور تلاشهای مسئولانهای در این زمینه داشتند. امیدوارم تنهی این درخت روز به روز استوارتر بشه و در باد و طوفانها خم نشه، چون نتیجهی این دلسوزیها قطعا روزی به بار خواهد نشست. عزیزانی که در جمع صمیمانهی انجمن حضور داشتند که من از هر کدومشون آموختم. آقای مصطفی بیان و دیگر همکارانشون در این رویداد، زمینهی خوبی رو برای من و امثال من فراهم کردند. استاد حجت حسن ناظر که به من لطف زیادی داشتند.
در آخر هم باید فرصتی باشه تا به دوستان دیگری اشاره بکنم که سهمی در این لحظه دارن. خوشبختانه خانوادهای داشتم که از من حمایت کردن. با اینکه این مسیر آیندهی واضحی نداشت، باز هم به تصمیم من احترام گذاشتند. من به یاد دارم که تصمیم داشتم کنکور تجربی بدم و مسیرم رو به شکل متفاوتی از امروز، دنبال کنم. استاد علی سیدانی من رو توی خیابون دیدند و با صحبتهاشون باعث شدند اون جرقهی لازم در من بوجود بیاد. حداقل چیزی که اینجا صدق میکنه این مسئلهست که در من در صورت عدم آشنایی با معلمهایی که الان دارم، شاید چندین سال دیگه به نقطه میرسیدم. یعنی طول میکشید تا خودم به این برسم که چی میخوام یا شاید اصلا نمیفهمیدم. اما خب از این نظر شانس زیادی آوردم.»
مصطفی بیان
گفت و گو با مرتضی امینی پور ، منتخب اول ، پنجمین جایزه ملی داستان سیمرغ
برای نوشتن داستان باید آدم ها را تماشا کنی همه به فکر سیر کردن جسم و روح خودند!
گفت و گو با مرتضی امینی پور ، منتخب اول ، پنجمین جایزه ملی داستان سیمرغ
چاپ شده در هفته نامه «خیام نامه» ، شماره 482 ، دوشنبه 11 اسفند 1399
مرتضی امینی پور ، داستان نویس و نمایش نامه نویس ، متولد سال 1366 ، تحصیل کرده رشته مدیریت بازرگانی و ساکن امیدیه خوزستان است. او از ابتدای دهه ی هشتاد مشغول به نمایشنامه نویسی و کارگردانی تئاتر است و 21 نمایش را کارگردانی و به روی صحنه برده است. در سال 84 گروه تئاتر کامیاب را تاسیس کرد که همچنان بعد از گذشت پانزده سال به صورت حرفه ای فعالیت دارد و در جشنواره های معتبر کشور رتبه ها و جوایز زیادی را کسب کرده است.
رتبه ی اول نمایش نامه نویسی را در «ششمین و هشتمین جشنواره تئاتر خیابانی» در سال های 93 و 95 ، «بیست و سومین جشنواره تئاتر لاله های سرخ» را در سال 96 و «یازدهمین جشنواره تئاتر کودک و نوجوان» را در سال 97 از آن خود کرد. مرتضی امینی معتقد است: «آرامش و پالایش روح را در صحنه های شگفت انگیز تئاتر یافته است.»
او داستان نویسی را به طور مستمر و جدی در سال های گذشته آغاز کرده است و داستان هایش در دو جایزه ادبی «صادق هدایت» و جایزه ادبی «بیژن نجدی» در سال های 97 و 98 برگزیده شده اند. امسال ، داستان «ناگهان» ، منتخب اول در «پنجمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ» در نیشابور معرفی شد.
«پنجمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ» با حضور داوران مرحله پایانی ، شیوا مقانلو ، منصور علیمرادی و جواد پویان در دوران کرونایی ، شامگاه جمعه 19 دی ماه 1399 با آیین پایانی مجازی به کار خود خاتمه داد.
آنچه می خوانید گفت و گو با «مرتضی امینی پور» درباره جایزه ادبی سیمرغ و جهان داستانی اوست.
فکر نویسنده شدن نخستین بار کی به ذهن تان خطور کرد؟
«هر انسانی برای رها شدن از دردها، رنج ها و دل سپردن به آرامش پناهی نیاز دارد که باید آن را کشف کند. و من این پناه را از نوجوانی در جادوی روح قلم و تن جاودانه کاغذ یافتم. درست زمانی که با لذت انشا می نوشتم و قصه های ایرانی را می خواندم عطش نوشتن در من شکل گرفت و دل سپردم به واژه هایی که با تولدشان روح را آماده می کردند.»
ريشه يک ايده چگونه از داستان هایت درمی آيد؟
«به عقیده من هر نویسنده باید بیش از دو چشم داشته باشد تا بتواند پنهان ترین اتفاقات و لایه های زیرین جامعه خودش را بهتر ببیند. جامعه ای که پر است از انسان هایی که شبانه روز غرق در دغدغه ها و رنج هایی هستند که چون صندوقچه ای پر از ایده برای نوشتن اند. آدم ها و اتفاقات زندگی شان سر زنده ترین ریشه ها را در ایده داستان های من دارند. آدم هایی که باید نوشته شوند و دردشان را فریاد زد تا بلکه بتوانیم جهان بهتری برای نسل های بعد خودمان به یادگار بگذاریم و گره هایی باز کنیم تا زنده بودن، کیفیت بهتری به خودش بگیرد. و چه ابزاری بهتر از داستان و چه جادویی قوی تر از ادبیات که آینه زندگی است.»
آیا پروژه انتشار کتابی در دست دارید؟
«بله. علاوه بر مجموعه داستانی که در دست تهیه هست، یک کتاب در مرحله ویراستاری و صفحه آرایی دارم که حاصل 10 سال تحقیق و پژوهش درباره اساطیر ایرانی، گاهشماری و جشن های ایران باستان است. کتابی که بسیار به نسبت نمونه های مشابه کامل تر است و می تواند دایره المعارفی درباره اساطیر ایرانی باشد. و امید است که در سال جدید به چاپ برسد و در اختیار همگان قرار گیرد.»
به عنوان یک داستان نویس، مشکل کتابخوانی در جامعه ما چگونه حل می شود؟
«پاسخ به این سوال چیزی نیست که تنها من به عنوان یک داستان نویس بتوانم بگویم و راهکاری پیدا شود. این مشکل ریشه ای باید بسیار عمیق بررسی و راهکار برایش ساخته شود. ما مردمان این سرزمین که هویت و اصالتمان در دل قصه ها و افسانه هایی ست که از دیر باز عاشقانه به شنیدن و خواندنشان دل می سپردیم، حالا شده ایم کسانی که چهار خط قصه خسته مان می کند. و با چیزی که من در ریشه های بی آب این اتفاق می بینم، به گمانم هر سال از کتاب ها دورتر می شویم، بدون آنکه کسی جز خودمان بتواند نجاتمان دهد.»
درباره داستانِ «ناگهان» حرف بزنید. داستانی که شما را برگزیده ی اول ، پنجمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ نیشابور معرفی کرد.
«ناگهان ، داستانی ست که از دل جامعه بیرون آمده است. جامعه ای با آدم هایی پر از درد و رنج که تن به کارهایی می دهند تا عقده ها و حسرت هایش را بدون توجه به انسانیت و اخلاق تسکین دهند. خواه مرگ باشد، خواه خیانت، خواه سیاه کردن روح و ویرانی وجدان خفته خود. دیگر هیچ چیز برای این آدم ها مهم نیست جز سیری جسم و روحشان. برای نوشتن داستان آدم ها چه ایده بهتر از اینکه تماشایشان کنیم؟»
به نیشابور سفر کرده اید؟
«برای من همیشه یکی از بهترین تجربیات زندگی دل سپردن به سفر و دیدن شهرهای مختلف با فرهنگ و آداب متفاوت بوده است. و در تجربه های سفرم دو بار به شهر نیشابور سفر کردم و از بذر شعری که خیام و عطار در آن کاشته اند لذت برده ام. شهری زیبا و با تمدن که در آن تماشای بقایای شهر تاریخی شادیاخ بسیار شگفت انگیز بود.»
آيا برگزاری جوایز مختلف ادبی مثل جایزه مستقل و خصوصی «داستان کوتاه سیمرغ» به رشد و ارتقای ادبيات داستانی ايران کمک می کند؟
«به هیچ وجه نباید در این مورد شک کرد. چرا که استقلال ادبیات یکی از نجات بخش ترین راه ها برای رهایی از این کرختی و نخوت است. در سالیان اخیر بسیاری از نویسندگان بزرگ و حتی نویسندگان جوان بخاطر بی توجهی ها و بی مهری های نهادهای دولتی بانی ادبیات، اعتمادشان را از دست داده اند و همگی یا گوشه گیر شده اند یا در جستجوی این استقلال هستند. و برگزاری چنین جوایزی می تواند بستری باشد برای شناخت نویسندگان جوان در جای جای این سرزمین و قرار دادن آنها کنار نویسندگان بزرگی که می توان بسیار از تجربه و دانش شان آموخت. چرا که ادبیات دنیایی دارد که ما هر چقدر به سمت مقصد برویم باز یک قدم برای رسیدن می ماند و همواره باید بیاموزیم.»
و سخن آخر:
«برای من برگزیده شدن در جایزه ادبی سیمرغ نیشابور که نشان می دهد با برگزاری پنج دوره سر پا ماندن ، راه درستی را پیش گرفته تجربه بسیار لذت بخش و افتخار آمیزی است که امیدوارم برای همه نویسندگان جوان اتفاق بیفتد.»
مصطفی بیان
گفت و گو با مریم آمارلو
داستان کوتاه «سگ ولگرد» صادق هدایت مرا با فضای خاص داستان نویسی آشنا کرد. گفت و گو با مریم آمارلو به تازگی رمان «عطر مرگ در خیاط خانه مادام» نوشته مریم آمارلو توسط انتشارات سیب سرخ به چاپ رسیده است. مریم آمارلو متولد سال 1359 در نیشابور و یکی از نویسندگان جوان و پُرکار است. سه رمان، یک مجموعه داستان و یک مجموعه شعر در سال های گذشته از او منتشر شده است. دو رمان او : «درهایی به اتاقک زیر آشپزخانه» (نشر مروارید) و «گم و گور» (نشر نصیرا) نامزد جایزه ادبی نوفه در سال های 97 و 98 شد. اغلب آثار مریم آمارلو با استقبال گرم منتقدان و اهالی ادبيات مواجه شده و او تا به حال جوايز فراوانی را از جشنوارههای ملی دريافت كرده: جايزه ادبی لیراو، جشنواره داستان کوتاه پرراس و جشنواره داستان نویسی افسانه ها . همچنین برخی از داستان های او در مجله ی ادبی فصل شیراز، فصلنامه ادبی سدا، مجله ادبی جن زار و مجله ی نقطه بند منتشر شده است. امسال نیز ، داستان «بودن یا نبودن» نوشته ی مریم آمارلو در مجله ی ترک زبان ترکیه (مجله ی کاغذی لاجوردی) ترجمه و منتشر شده است. مریم آمارلو در کنار نوشتن، در ساخت چند فیلم کوتاه داستانی و انیمیشن حضور داشته است که برخی از آنها به جشنواره های فیلم منطقه ای راه یافته است. او دوره های فیلمسازی را در انجمن سینمای جوان نیشابور در سال های ۸۴ تا ۸۶ گذراند. و همزمان در تئاتر گل و قداره ، به کارگردانی جواد گنجی نوشته ی بهزاد فراهانی برداشت آزاد از داش آکل هدایت نقش بلقیس را از جوانی تا پیری ایفا کرده و نیز در تئاتر مجلس ضربت زدن هم ایفای نقش کرده است. همچنین در انجمن سینمای جوان نیشابور چند فیلم کوتاه داستانی و انیمیشن ساخته و با بچه های انجمن سینما جوان همکاری داشته است. مریم آمارلو توضیح می دهد: «در سال ۹۰ دوباره به تهران بازگشتم و دورههای فیلمسازی را در موسسه ی کارنامه در کلاس های استاد ناصر تقوایی دنبال کردم و چند فیلم کوتاه ساختم و در همان حین شروع به مطالعه ی جدی ادبیات کردم.» چه انگیزه ای باعث شد به نوشتن رو بیاورید؟ در ابتدا داستان کوتاه سگ ولگرد مرا با فضای خاص داستان نویسی صادق هدایت آشنا کرد و در کنارش خواندن شاملو ، جهت داد به کلمه ها و فضاهای من در داستان کوتاه و شعر و بعد رمان شازده احتجاب گلشیری و رمان های رب گری یه ، ترجمه ی منوچهر بدیعی، ژلوزی ، در تو در تو و مجموعه مقالات رب گری در کتاب آری و نه به رمان نو، مرا در حد خودم با فضای رمان پست مدرن آشنا کرد که در کنارش مجموعه آثار مارکز به خصوص طوفان برگ وکسی به سرهنگ نامه نمی نویسد به این جریان جهت داد و همچنین داستان های معاصر آمریکای لاتین، اینها بیشترین چیزهایی هست که من از آنها تاثیر گرفته ام و رمان ها و داستان های دیگری مثل شام خانوادگی از ایشی گورو ، زنی در ریگ روان ، در جستجوی زمان از دست رفته، خانواده ی روگن زولا، مرگ قسطی سلین ، موج ها و به سوی فانوس دریایی ویرجینیا وولف و همچنین آثار بکت و نمایشنامه های آلبی و مک دونا و نمایشنامه های دیگری که الان حضور ذهن ندارم و هم اکنون که در حال خواندن مجموعه کارهای داستایفسکی و تالستوی هستم که به نظر من شیاطین و برادران کارامازوف و ابله و رستاخیز و مرگ ایوان ایلیچ از کارهای خوب شان است. شما که هم رمان می نويسيد و هم داستان کوتاه، فکر می کنيد داستان کوتاه نوشتن سخت تر است یا رمان ؟ رمان یک جریان و روایت کاملا مستقل هست به ابعاد یک ابدیت از یک ابتدا تا یک انتهایی که می تواند در ذهن مخاطب همینطور ادامه داشته باشد با کاراکترهایی که می آیند و می روند و دارای گذشته و حال و آینده هستند با تمام خوشحالی ها و دردها و رنج ها و اتفاقاتی که براشون می افتد، این قالب یک رمان است که یک چیز بدیهی ست اما این به کنار آنچه که مهم است شیوه ی این روایت و نگاه مستقل نویسنده به تمام احساس ها و افکار فارغ از هر جریان دیکته شده ای طوری که رمان جهان خاص خودش را خلق کند و جهان جدیدی را به ما ارایه بدهد با نگاه ها و راهکارها و آرمان های خاص خودش و مختص دنیایی که در آن خلق شده. داستان کوتاه یک برش از زندگی ست و اصلا قرار نیست اتفاقی در آن بیفتد یا نیفتد ، ممکنه که یک چیز عجیب و غریبی در آن رخ بدهد و ممکنه که اصلا هیچ اتفاقی نیفته مثل شام خانوادگی ایشی گورو که بعد از خواندنش در ذهن ما اتفاق می افتد، داستان کوتاه هیچ تعهدی به مخاطبش ندارد و در هیچ قید و بندی نیست حتی نویسنده ی داستان کوتاه وقتی خودش را در حین نوشتن داستان از هر پیش زمینه ی فکری رها کند ،جریان نوشتن او را به سمتی میبرد که بعد از تمام شدن داستان تازه نویسنده متوجه ی ساختار نوشتار که خودبخودی و به صورت نامریی در اثر لایه های فکری نویسنده شکل گرفته می شود. به نظر من شیوه ی روایت در «خشم و هیاهوی» فاکنر نمونه ی برگزیده یک رمان پست مدرن است به خصوص فصل اول. مصطفی بیان / 16 اسفند 1399 منتشر شده در وبلاگ انجمن داستان سیمرغ نیشابور http://simurgh-dastan.blogfa.com/post/246گفت و گو با شیوا مقانلو
ادبیات معاصر ما کلید اصلی را گم کرده است
گفت و گوی من با شیوا مقانلو / روزنامه آرمان ملی / یکشنبه 27 مهر 1399 / شماره 847
شیوا مقانلو متولد سال 1354 ، داستان نویس، مترجم و مدرس است و داوری چند جایزه ادبی را در کارنامه دارد. سال 1392 برنده دیپلم افتخار جایره ادبی مهرگان برای مجموعه داستان «آنها کم ازماهی ها نداشتند» شد. برخی از داستانهای کوتاه شیوا مقانلو تاکنون به زبانهای انگلیسی، لهستانی، ترکی استانبولی و کردی ترجمه و در مجلات چاپ شدهاند.
تابستان امسال رمان جدید او با عنوان «اسرار عمارت تابان» به همت نشر نیماژ راهی بازار کتاب شد که در مدت زمان کوتاهی به چاپ دوم رسید. «اسرار عمارت تابان» رمانی معمایی – پلیسی – ماجراجویی است. سه شخصیت اصلی داستان عازم کاوشی محرمانه در عمارتی اربابی و رازآلود در خراسان شمالی با عنوان قلعه بلقیس می شوند.
آنچه می خوانید گفت و گو با «شیوا مقانلو» درباره ی کتاب جدیدش و جهان داستانی اوست.
پس از تجربه چند مجموعهداستان، «اسرار عمارت تابان» نخستين رمان شما است. چه شد که به سراغ رمان رفتيد و ايده نوشتن آن از کجا آمد؟
از تمام چيزهايي که از کودکي بهشان علاقه داشتهام، با آنها دمخور بودهام و برايم اهميت داشتهاند: تاريخ، باستانشناسي، اشياي عتيقه، فرهنگ، زادبوم؛ و همينطور هم معما و پازل و بازيهاي فکري؛ و بعد هم عشق و انسان. به خاطر شغل پدرم - دبير تاريخ- و علاقه مادرم به ادبيات، از کودکي با رمان و سفرنامه بزرگ شدم و شايد بيش از آدمها، با کتابها دوست و مانوس بودم. از همان وقت ادبيات خارجي را زودتر از ادبيات ايراني شناختم و دوست داشتم، و ادبيات معمايي فاخر و پيچيده هم هميشه برايم محبوب بوده است. از سوي ديگر، و بهعنوان يک زن ايراني با تمام مشکلات متصل به اين عنوان، هميشه هم از نزديک گرفتاريهاي جنس خودمان را لمس کرده و تلخيش را چشيدهام و هم شخصيتهاي قدرتمند زن را تحسين کردهام. مسائل زنان را به شکل علمي هم دنبال کردهام، پاياننامه کارشناسي ارشدم «پستفمينيسم و سينما» بود؛ گرچه هرگز رويکرد راديکال نداشته و سعي کردهام هر دو طرف بازي را ببينم. ضمنا، نقدهايي جدي به فضاي يکنواخت و تکراري و محنتزده ادبيات معاصرمان دارم که بهرغم توليد برخي آثار ارزشمند، بهنظرم کليد اصلي رمان را که «ترکيب قصه خوب با تکنيک خوب» است، گم کرده؛ يا درگير قصههاي تخت عامهپسند است يا درگير تکنيکهاي مبهم و زبانبازيهاي فرمي. من ميخواستم در کتابم از اينها دور باشم و راه سومي را بروم که بهنظرم شالوده رماننويسي دنيا بر همان بوده و هست. بنابراين «اسرار عمارت تابان» بزنگاهي بود که تمام اين علاقهها گرد هم بيايند.
شما يک فصل کامل از اين کتاب را به حادثه تاريخي حمله مغول اختصاص دادهايد، اما در ادامه رمان به جنبههاي تاريخي اين حادثه کمتر پرداختهايد و ژانر معمايي – پليسي پُررنگتر شده است. اگر ژانر تاريخي اين داستان در کنار ژانر معمايي – پليسياش پُررنگتر ميبود آيا بر جذابيت رمان افزوده نميشد؟
در نوشتن اين رمان ترکيب يک تکنيک دقيق و ساختار فرمي حسابشده با يک خط روايي روشن و زبان راحت، اهميت زيادي داشت؛ بنابراين هر قدر از تکنيکي استفاده کردهام به نظرم روايت هم همانقدر ميطلبيده. فصل شب حمله مغول، از نظر زباني با باقي فصلها متفاوت است؛ فصل پانزده هم که روايتش مربوط به حدود نيم قرن قبل ميشود يک فرم زباني جديد دارد: يعني سه خط روايي و زباني در يک الگوي واحد درهم تنيده شدهاند. بين برخي دوستان نويسنده و منتقد سوء برداشتي درمورد مفهوم چندصدايي و پليفوني باختيني وجود دارد که بهنظرم از برخي کارگاههاي داستاننويسي آمده: اينکه فکر ميکنند چندصدايي در رمان يعني هر فصل کتاب فقط از زبان يکي از شخصيتها روايت شود و تمام! حاصلش ميشود رماني که فقط اسم آدمها فرق دارد، اما همه يکجور حرف ميزنند و نهايتا زاويهديد راويها از آشپزخانه به سالن عوض ميشود، که در اين صورت اگر کل کتاب را هم يک راوي تعريف کند فرق چنداني نميکند. درحاليکه شما در چندصدايي بايد کل ساختار را به بازي بکشانيد و دگرگون کنيد، توهم راست يا دروغ ايجاد کنيد، و داستانهاي متضاد و باورپذيري از کاراکترهاي مختلف پيش بکشيد: يعني کاري که پستمدرنها به کرات انجام دادند. من اگر اين تکنيک را بيشتر اجرا ميکردم، از شيوه اصلي روايتي خودم منحرف ميشدم، درصورتيکه ميخواستم خط روايتي قصهمحور و راحتخوانم را حفظ کنم. خلاصه، سعي کردم هم پليفوني را نشان دهم و هم از بازي زياد پرهيز کنم.
انسان هميشه به دنبال کشف رازهاي دستنيافتني است. اين رمان برخلاف فضاي تکراري رمانهاي شهري و آپارتماني در يک منطقه نيمهکوهستاني در خراسان شمالي و در يک عمارت تاريخي و مرموز رخ ميدهد و فضايي جديد و رازآلودي را براي خواننده ترسيم ميکند. چه دليلي باعث شد به سراغ اين ژانر ادبي برويد؟
يکي از دلايل همان نقدهايي است که به ادبيات معاصرمان دارم. شخصيتهاي خيلي از آثار ما همان خود نويسنده هستند با مشاغلي آشنا و تکراري: نويسنده، روزنامهنگار، کتابفروش، گالريدار، کافهدار، و دانشجو. يعني جهان ترسيمشده براي کاراکترها از حد جهان زيسته خود نويسنده فراتر نميرود، مکانها هم که به قول شما تکراري. من نبايد به کار ديگران ايراد بگيرم، بلکه اگر توانايياش را دارم بايد آستين بالا بزنم و شکل مورد تاييد خودم از رمان را بنويسم. بيشتر حواسم به ايجاد سبک خودم است، تا مخالفت با سبک ديگران. طبعا شايد طرفداران آن نوع ادبيات آپارتماني روزمره هم کار من را دوست نداشته باشند يا نقدش کنند. مطمئنا هم اين کتاب و هم باقي آثارم به روي نقد بازند، چون نقد خوب مرا براي کارهاي بعدي آمادهتر ميکند. در کل، به نظرم هرکس بايد به هر الگويي باور دارد، درست و کامل پيادهاش کند. ضمنا بهعنوان داور جشنوارههاي ادبي در شهرهاي مختلف، بارها داستانهايي در فضاهاي بومي و اقليمي ديدهام که گرچه اداي ديني بودهاند به فضاهاي خاص و مهجور ايران، اما تکنيک درستي نداشتهاند و نتوانستهاند به استاندارد داستان نزديک شوند. کشور ما پر از رمزورازهاي داستاني است، هم در تاريخ و هم در جغرافيايش. شايد کمکاري و خستگي ماست که دنبال اينها نرفتيم و ترجيح دادهايم حرفهاي روزمره و معمولمان را رمان کنيم. البته نمايش صرف و ساده زيستبوم و جغرافيا هم خستهکننده است و وظيفه کتابهاي درسي. بايد حواس مخاطب را در دل يک قصه به اينها جلب کرد.
شمــا را بيشتــر بهعــنوان داستانکوتاهنويس ميشناسيم. پس از تجربه اين رمان، داستانکوتاهنوشتن سختتر است يا رمان؟ تفاوت بين داستان کوتاه و بلند (رمان) را در چه چيزي ميبينيد؟
نوشتن يک داستان کوتاه «خوب» از هر کاري سختتر است! چون بايد تمام عناصر داستان را که بين رمان و داستان کوتاه مشترک است، با کمترين فضا و کاراکتر ممکن پيش بُرد و گره درستي انداخت و ديالوگهاي خوبي چيد. بخش سخت رمان، تمرکز و پيوستگي و حفط روايت اصلي در عين داشتن خردهروايتهاست، همينطور هم تحقيق و پژوهش و کار ميداني. البته شايد براي يک داستان کوتاه هم نياز به پژوهش داشته باشيد اما قطعا در حدي کمتر. اين دو از نظر اصول روايتي فرقي ندارند، فقط اينکه بايد در ريتم و چينش خاص خودشان درست رعايت شوند. در برخي رمانها کاراکترها صفحات متوالي حرف ميزنند بياينکه کنشي رخ دهد که روايت را جلو ببرد. يا برعکس، در برخي داستانهاي کوتاه، پاراگرافهاي زيادي فقط صرف توصيف صحنه و موقعيت ميشود و داستان تازه در انتها شکل ميگيرد. نويسنده، چه کوتاهنويس و چه بلندنويس، بايد ريتم کارش و نيز نياز قالب داستاني موردنظرش به فضاسازي و ديالوگ و شخصيتپردازي را بشناسد.
آيا آينده ادبيات داستاني ما و نويسندگان فعال در کشورمان روشن است؟ براي ارتقا و شکوفايي ادبيات داستاني، چه عوامل و راهکارهايي به ذهن شما ميآيد؟
بله روشن است، به شرط و شروطي: يکي اينکه جبههگيري متعصبانه عليه ادبيات خارجي نداشته باشيم. متاسفانه چندسالي است برخي دوستان نويسنده عليه آثار ترجمه جبهه ميگيرند و عدم استقبال از آثار داخلي را وفور آثار ترجمه ميدانند، درصورتيکه اين معلول است و نه علت! شايد اگر بهتر بتوانيم وسعت ديد و تنوع داستاني و شخصيتي قصههايمان را زياد کنيم، مخاطب بيشتري هم جذب کنيم. نويسندههاي جوان ما که ادبيات خارجي را بيشتر ميخوانند و دنبال ميکنند، بهتر با شيوههاي جديد داستانگويي در جهان آشنا ميشوند و روشهاي نو را ميآموزند. بههرحال دنيا عوض ميشود و ما هم بايد با آن هماهنگ باشيم و با داستان روز همراه شويم، در عين داشتن حواسجمع نسبت به فولکلور و فرهنگ قومي خودمان. البته مسائل مربوط به مميزي ارشاد هم اينجا مهم است چون به تجربه همگان، حساسيت روي آثار تاليفي بيشتر از ترجمه است و قاعدتا دست نويسندهها در انتخاب و پرداخت موضوع بستهتر است. در کل، براي موفقيت در داستاننويسي بايد مهارتي داشته باشيم مرکب از شناخت ادبيات کلاسيک ايراني و بهرهگيري از گنجينه لغت قوي فارسي همراه با شناخت رويکردهاي جديد داستاننويسي در جهان. البته تمرين مستمر و هر روز نوشتن هم که شرط اصلي است، و قبل از آن هم استعداد ذاتي.
برخي نويسندگان بزرگ مثل آليس مونرو و ري برادبري به تدريس داستاننويسي اعتقادي ندارند. به نظر شما ميتوان نوشتن داستان را ياد گرفت؟ آيا هنر داستاننويسي اکتسابي است؟
داستاننويسي يک قابليت ذاتي و بالفطره است که با قرارگيري در محيط درست و مناسب، بالفعل و شکوفا ميشود. اين محيط مناسب، اول از همه فضاي کتابخوانياي است که در کودکي براي فرد ميسر ميشود؛ يعني اگر کسي نه استعدادش را داشته باشد و نه از کودکي در محيط باشد، در بزرگي با هيچ کلاس و کارگاهي نويسنده نخواهد شد. اما براي يک آدم مستعد و آماده، کلاسهاي نويسندگي – Âäåã ÇÒ äæÚ ÇÕæáí æ ÎáÇÞÇäå æ äå ˜ÇÑÇååÇí ÞÇáÈÒäí í˜ÓÇä ÈÇ ØÑÍåÇí ʘÑÇÑí- ÍÊãÇ ˜ã˜ ãí˜äÏ ÊÇ ÈÇ ÇÕæá ÍÑÝåÇí äæÔÊä ÂÔäÇ Ôæíã. ÈÏæä åãÑÇåí ÇÓÊÚÏÇÏ æ ʘäí˜ íÇ ÝÞØ ÏáäæÔÊå ˜áíÔåÇí ÏÇÑíã æ íÇ ÏÇÓÊÇä ã˜Çäí˜í Èíäã˜.
در کارنامه ادبي شما داوري چند جشنواره ملي ديده ميشود. آيا برگزاري جشنوارههاي مختلف ادبي به رشد و ارتقاي ادبيات داستاني ايران کمک ميکند؟
جشنواره ادبي هم مثل هر امر ديگري در دنيا، فينفسه خوب يا بد نيست بلکه بسته به شرايط برگزارياش موفق يا ناموفق ميشود. اين موفقيت به چند مساله بستگي دارد: يکي استمرار و پايداري جشنواره. بسيار جايزه بودهاند که با هياهو ولي فقط براي يکيدو دوره ظهور کرده و به سرعت هم خاموش شدهاند. طبعا بنيه مالي جشنواره هم نقشي اساسي در تداومش دارد، و تضميني است براي داشتن داوران حرفهاي و جوايز درخور. شرط دوم همين وجود داوران مورد اطمينان و باسواد است؛ و شرط سوم حمايت آتي جشنواره از برگزيدگانش: چه چاپ واقعي مجموعهداستانهاي برگزيده و چه معرفي آنها به نشريات ادبي. يعني رسالت يک جشنواره تازه از بعد از اختتام آن شروع ميشود. رسالت ما هم به عنوان داور اين است که تمام آثار را با دقت و جديت بخوانيم، و فارغ از هر پيشداوري امتياز بدهيم و پاي حرفمان هم بايستيم. من معمولا استعدادهاي خوبي در شهرستانها ديدهام که انتخابشدنشان در جشنوراه برايشان قوت قلبي بوده به ادامه راه؛ ولي اين تمام راه نيست. داور برميگردد سر زندگياش، و اين متوليان جشنواره هستند که بايد موفقيتها را تداوم ببخشند.
چرا در سينماي ما و دنياي فيلمنامهنويسي جايزهاي براي اقتباس ادبي در نظر گرفته نشده است؟ آيا اثر قابل اقتباس نداريم يا مشکل از فيلمنامهنويسي است؟
مشکل هم از سمت سينماست و هم از سمت ادبيات. نقطه ضعف سينماي ايران که سالهاست همه ميدانند اما قدمي جدي براي رفعش برنميدارند، فيلمنامه است. خيلي از کارگردانها دوست دارند و فکر ميکنند ميتوانند يکتنه همه کار بکند و فيلمنامه هم بنويسند؛ تهيهکننده هم دستمزد قابلي براي فيلمنامه درنظر نميگيرد؛ يعني با اينکه اساس يک فيلم فيلمنامه است اما به عنوان بخش فرعي با آن روبهرو ميشوند که گويا از عهده هر کسي برميآيد. ضمنا خيلي از اسامي تعيينکننده و مطرح سينماي ايران در سالهاي اخير، آشنايي درستي با ادبيات و کتاب ندارند و جهان داستان را نميشناسند که بخواهند تعاملي با اهالي ادبيات برقرار کنند. فعلا متاسفانه الگوي ساخت خيلي از سريالهاي شبکه خانگي يا حتي فيلمهاي سينماييمان شده فيلم و سريالهاي عامهپسند ترکي، با مخاطباني زير خط متوسط. از سوي ديگر خيلي نويسندگان ما هم با روايت سينمايي بيگانه هستند و عامدانه يا غيرعامدانه ادبياتي مينويسند که قابليت تصويري ندارد و روايتش بيشتر متکي بر فرمهاي زباني و بازيهاي متني است تا مهياي اقتباس و برداشت تصويري. اين فينفسه بد يا خوب نيست، ولي همانطور که ميبينيم دردرازمدت آسيبزننده است. بهشخصه، هدفم اين بوده که «اسرار عمارت تابان» را طوري بنويسم که کتابي کامل و مستقل باشد که قابليت اقتباس تصويري هم دارد. اميدوارم نظر مخاطبان هم همين باشد.



