نشست نقد و بررسی مجموعه داستان «جوالدوز شیطان» نوشته ی محمد اسعدی
نشست نقد و بررسی مجموعه داستان «جوالدوز شیطان» نوشته ی محمد اسعدی
با حضور : مرتضی قربان بیگی، حجت حسن ناظر، مصطفی بیان، هادی خورشاهیان، مجید نصرآبادی، سرور محمدی و سیما رحمتی
شنبه / 18 شهریور 96 / پژوهش سرای مهندس سینا مسیح آبادی
قصه نگفتن برای کودکان چه تاثیری در تربیت آنها دارد؟
عنوان گزارش : قصه نگفتن برای کودکان چه تاثیری در تربیت آنها دارد؟ در روزگار نه چندان دور، زمانی که خبری از اینترنت، ماهواره و شبکه های مجازی نبود؛ با غروب آفتاب بچه ها دور کرسی زغالی می نشستند و پدربزرگ یا مادربزرگ قصه گفتن را شروع می کردند. از قصه های شاهنامه و گلستان سعدی تا خسرو و شیرین نظامی گنجوی. در پس این قصه ها نکات آموزشی و اخلاقی را با زبانِ ساده ی قصه به بچه ها منتقل می کردند. اما انگار با آمدن بخاری های چند شعله ی گازی و رفتنِ کرسی ها از خانه ها، قصه های شیرین هم همراهشان خانه ها را ترک کردند. دیگر تلویزیون برنامه ی زیبای «خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره» را پخش نمی کند و دیگر پدر و مادری بعد از یک روز پُر کار حال و حوصله ی قصه گفتن برای فرزندش را ندارد. دلایل مختلفی برای اهمیت قصه گفتن برای کودکان از نگاه جامعه شناسان و داستان نویسان وجود دارد و این نکته را باید بدانیم که یکی از مهم ترین ابزار تربیت فرزندانمان «قصه گفتن» است. هنر «قصه نویسی» یا «قصه گویی»، گرفتن دانه های حوادث، تجربیات و معنی دار کردن و چیدن آنها در کنار هم است. ما با استفاده از ابزار «قصه گویی» می کوشیم معنای واقعی «زندگی صحیح» را به فرزندانمان بفهمانیم و همین کوشش دریچه ی فکری به سوی دنیای پراکنده و شیرین زندگی را می گشاید. «بهاره ارشد ریاحی» داستان نویس، منتقد ادبی و داور اولین و دومین جایزه داستان کوتاه سیمرغ نیشابور می گوید: «کودکان مانند خمیر نرمی انعطاف پذیرند و تشنه ی یادگیری. آشنا کردن کودکان با قصه تاثیرات مثبت زیادی در تقویت تخیل آنها دارد. کودکی که قصه میشنود در سنین بالاتر و به محض کسب توانایی خواندن و نوشتن به خواندن کتاب داستان علاقه پیدا میکند. قصه نگفتن برای کودک فضا را برای جایگزینی کتاب با کامپیوتر، موبایل و بازیهای کامپیوتری باز میکند. ذهن کودک در برابر رنگ و لعاب و جذابیت های بصری این فضاها آسیب پذیر است و این کودک به زودی مستعد تنبلی ذهن، آسیبهای بینایی، اختلالات خواب و در موارد شدیدتر مشکلات رشد ذهنی و جسمی خواهد شد.» «زهره اکبرآبادی» مربی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نیشابور و قصه گوی برتر کشور در مورد ارتباط بچه ها با قصه توضیح می دهد: «به گمانم آدم حرف ها و آموزش هایی هر چند ساده را می تواند با قصه بهتر به بچه ها بفهماند و ارتباط بچه ها با قصه می تواند راه را برای رسیدن به مطلوب ها ساده تر کند و طبعا بچه هایی که از این امکان دور هستند بخش مهمی از فرصت تجربه دانسته های دیگران را از دست نی دهند و شاید همین امر موجب جایگزینی تفکری دیگر گونه در آنها شود تفکری که با شنیدن قصه ها می تواند بهتر و ساده تر جهت دهی شود.» ما با استفاده از ابزار «قصه گویی» تجربه های صحیح و شخصی خود را با زبانی نرم و ساده در اختیار فرزندانمان قرار خواهیم داد. موقعی که فرزندانمان در برابر تجربه ی شخصی ما قرار می گیرند، مجبور می شوند که نسبت به آن جهت عاطفی بگیرد، چرا که انسان درباره ی تجربیات خود و به ویژه درباره ی شنیدنِ بعضی پندهای اخلاقی و آموزشی، فکر می کند. «نشاط داودی» رمان نویس نیشابوری و نویسنده ی رمان های «رنگ خاموشی» و «باد ما را خواهد برد» معتقد است: «کودکان با قصه ها می توانند هم ذات پنداری کنند. با قهرمان داستان تجربه کنند. تجربه هایی که شاید هیچگاه در دنیای واقعی نمی توانند بدست بیاورند. با نگفتن قصه این فرصت بسیار شیرین و آموزنده را از کودکانمان دریغ می کنیم.» همچنین «سیما رحمتی» رمان نویس نیشابوری و نویسنده ی رمان «شوکران» پاسخ می دهد: «قصه نگفتن برای کودکان اولین اثر منفی که دارد این هست که ذهن خلاق کودکان پرورش پیدا نمی کند و از دنیای تخیلات و اندیشه دور می مانند.» چرا پدرها و مادرها دیگر قصه نمیگویند؟ «بهاره ارشد ریاحی» یکی از مهمترین دلایل این معضل را کتاب نخواندن و نبودن فرهنگ کتابخوانی بین پدر و مادرها می داند و می گوید: «کتاب نخواندن پدر و مادرها تا حد زیادی متاثر از فضای خانوادگی و تربیت آنها از سنین کودکی است. با اینکه فضای مجازی یکی از بزرگترین موانع انسان مدرن برای کتابخوانی است ولی به نظر من دغدغه پدر و مادرها به تنهایی برای آشنایی کودک با قصه و تمایل او به کتاب و کتابخوانی کافی است.» «نشاط داودی» و «سیما رحمتی» معتقد هستند که مشغله ی کار و شرایط اقتصادی برای والدین عذر موجهی شده که دیگر برای کودک شان قصه نگویند و در اوقات فراغت چنان در دنیای مجازی غرق شده اند که ترجیح می دهند به جای قصه گفتن، کودک را تشویق به دیدن کارتن یا انجام بازی های کامپیوتری کنند. متولدین دهه ی شصت و ماقبل آن به خوبی برنامه ی «زیر گنبد کبود» را به یاد دارند. در این برنامه بهرام شاه محمدلو در نقش آقای حکایتی به ایفای نقش می پرداخت. در این برنامه با یک قصه، موضوعی بیان می شد و وظیفه بعدی بر عهده بازیگران بود که به نحوی موضوع را بسط بدهند و مسئلهای که در داستان ایجاد شده بود را با کمک آقای حکایتی حل کنند. در این میان، آقای حکایتی که شالی بر گردن و کتاب قصهای بزرگ در دست داشت، به شیوه کاملا غیر مستقیم و بدون آنکه مستقیما پندی دهد، تلاش میکرد تا آن پیام مورد نظر را به مخاطب کودک برنامه منتقل کند. در این لحظات بود که بازیگران با هم توافق میکردند که آقای حکایتی قصهای را برایشان تعریف کند و بعد با یک ریتم تند دکور صحنه متناسب با داستان تغییر می کرد. معتقد هستم که قصه گو باید با زبان قصه آشنا باشد. اگر هم قصه می گوییم نباید خیلی مکانیکی و از روی عادت و بدون توجه به متن خوانده شود. ما باید با قصه زندگی کنیم تا بتوانیم حس خوبی را از قصه به شنونده منتقل کنیم. اگر قصه خوانی را از روی رفتار و عادت روزانه آغاز کنیم به مرور کم کم عادی و خسته کننده می شود. بازی رایانه و شبکه های مجازی رقیب قصه هستند؟ «بهاره ارشد ریاحی» نویسنده ی رمان «تقویم تصادفی» می گوید: «در سنین بالاتر از 7 سال و به خصوص در سنین نوجوانی که بچهها در محیط مدرسه زمان زیادی را با گروه همسالانشان سپری میکنند تاثیرپذیری آنها از دوستانشان بیشتر از محیط خانواده و پدر و مادرهایشان است ولی در صورتی که والدین از سنین کم برای کودکانشان قصه بگویند، برای آنها کتاب بخرند و به عنوان الگوهای رفتاری به طور مداوم جلوی آنها کتاب بخوانند میتوانند تاثیرات پایهای و قدرتمندی در ناخودآگاه آنها داشته باشند.» «سیما رحمتی» بازی های رایانه ای و تلویزیون و کارتون را رقبای اصلی قصه می داند و پاسخ می دهد:«چرا که در این بازی ها کودکان خود به تنهایی می توانند اوقات خود را پر کنند اما زمانی که قصه باید گفته شود یک نفر باید برای کودک وقت بگذارد.» زهره عزیز آبادی، کارشناس ارشد جامعه شناسی از دانشگاه تهران با اشاره به نظریه پردازان این حوزه مانند موریس هالبواکس بیشتر بر نقش فرهنگ در انسجام دهی به جامعه به مفهوم حافظه جمعی اشاره می کند و می گوید: «به زعم وی یادبود های جمعی، جشنواره ها، داستان گویی و نوشته های ضبط شده رویدادها را ثبت و ضبط و از دوره ای به دوره بعد انتقال می دهند. در واقع این نظریه پردازان به نقش عناصر فرهنگی همچون قصه گویی که یادآور خاطرات خوب و قهرمانی های یک ملت است در انسجام دادن به یک ملت تاکید دارد. همچنین هویت افراد جامعه از طریق تاریخ شفاهی و حافظه جمعی تعریف می شود. در واقع به رسميت شناسی و پـذيرش گذشته بخشی از فريند ايجاد محيط پيرامون و هويت فرد در آن جهان است. بنابراین کودکان از طریق یادگیری داستان ها و اسطوره های یک ملت بخشی از هویت خود را ساخته و تعریف می کنند. هر ملتی به منظور حفظ فرهنگ و انسجام خود نیاز به عناصر اسطوره ای و نمادهای جمعی دارد تا بتواند تداوم آن را در نسل های بعدی حفظ کند.» جامعه شناسان بر این باور هستند که: از نگاه رفتار شناسی، وقتی مادر یا پدری کنار بستر فرزندش دراز میکشد و برای او قصه میگوید رابطه عاطفی بین او و فرزند برقرار میشود. قصهگویی بیشتر جنبه برقراری ارتباط عاطفی دارد و باعث می شود فرزند با آرامش در کنار پدر و مادر خود بخوابد و از اضطراب و استرس فاصله بگیرد. سعی کنیم با استفاده از ابزار «قصه گویی» این رابطه ی عاطفی و پیام های آموزشی و تشویقی خود را به فرزندانمان منتقل کنیم تا در آینده شاهد جامعه ای پویاتر و شادتر باشیم. مصطفی بیان چاپ شده در ماهنامه «خاتون شرق» / شهریور 1396شخصیت پردازی در داستان کوتاه «شیرینی عسلی» نوشته ی هاروکی موراکامی
شخصیت پردازی در داستان کوتاه «شیرینی عسلی» نوشته ی هاروکی موراکامی داستان در مورد یک مثلث عشقی بین جانپی، تاکاتسوکی و سایوکو است که در دانشگاه با هم دوست می شوند. جانپی سی و شش سالش بود. در توکیو در دو رشته ی بازرگانی و ادبیات قبول شده بود. بدون کم ترین تردیدی ادبیات را انتخاب کرد و به پدر و مادرش گفته بود بازرگانی می خواند. آنها به هیچ وجه حاضر نمی شدند خرج تحصیلش را در رشته ی ادبیات بدهند. اما خودش هیچ علاقه ای نداشت چهار سال از بهترین سال های زندگی اش را با خواندن کارکرد و اثرات اقتصاد تلف کند. فقط می خواست ادبیات بخواند تا در آینده نویسنده بشود. جانپی با کارهای نیمه وقتی که در کنار داستان نویسی می گرفت، زندگی اش را می چرخاند. هر داستانی را که تمام می کرد، نشان سایوکو می داد، نظرات روراست و صمیمانه ی او را می شنید و بر اساس پیشنهادهایش با حوصله آنها را ویرایش و بازنویسی می کرد. جانپی عضو هیچ کدام از انجمن های قصه نویسی هم نبود. جانپی برای داستان کوتاه ساخته شده بود. خودش را در اتاقش حبس می کرد، در به روی هر چیز و هر کار دیگری می بست، و بعد از سه روز کار پیوسته و متمرکز، دست نویس اولیه اش را تمام می کرد. بعد از چهار روز آن را به سایوکو و ویراستارش می داد که بخوانند. تاکاتسوکی، پشت کنکوری و از جانپی یک سال بزرگ تر بود. پسری سرزنده و با اراده بود. رفتار و قیافه اش خیلی زود بقیه را جذب می کرد و خیلی راحت توی هر جمع سر دسته می شد. اما توی درس ها کم می آورد. ادبیات تنها رشته ای بود که در کنکور قبول شده بود. دوست داشت خبرنگار یک روزنامه معتبر بشود. سایوکو قصد داشت ادبیات انگلیسی را تا استادی دانشگاه ادامه بدهد. مطالعه اش زیاد بود و رمان زیاد می خواند. بعد هم راجع هر کدام از رمان ها با شور و حرارت حرف می زد. موهای زیبایی داشت و در چشم هاش برق هوش و تیزی خاصی دیده می شد. بی شیله پیله بود، احساس و افکار خودش را با ملایمت ابراز می کرد، با این حال شخصیتی قوی و محکم داشت. وضع بی قیدی داشت و آرایش نمی کرد. یک جور طنز منحصر به فرد هم در وجودش بود و هر وقت چیز خنده داری می گفت، ادای شیطنت آمیزی در می آورد. جانپی تا پیش از این که سایوکو را ببیند، هیچ وقت عاشق نشده بود و نمی توانست احساس خودش را به سایوکو بروز بدهد. اما تاکاتسوکی برخلاف جانپی خیلی راحت احساسش را به سایوکو منتقل کرد. جانپی با شنیدن این خبر از دوستش تاکاتسوکی، مات و مبهوت شد. تصور می کرد دیگر حق انتخاب ندارد. دلخور و عصبانی نبود. عشق و عاشقی تاکاتسوکی و سایوکو را طبیعی ترین اتفاق دنیا می دانست. به نظر جانپی، تاکاتسوکی تمام ویژگی های لازم را داشت و خودش هیچ کدام را نداشت. آنها شش ماه بعد از فارغ التحصیلی ازدواج کردند. سایوکو سرِ سی سالگی حامله شد و دخترش، «سالا» را به دنیا آورد. آن موقع سایوکو استادیار بود. سالا علاقه به شنیدنِ داستان داشت. سالا هیچ وقت چیزی از قصه نمی فهمید، زیرا در وسط قصه فقط سوال می کرد. هاروکی موراکامی در بیان وضعیت، موقعیت، رفتار و خُلقیات شخصیت های داستان «شیرینی عسلی» ثابت قدم بوده و در آفرینش شخصیت هایش آزادانه عمل می کند. نویسنده از کوچکترین جزئیات اخلاقی و احساسی شخصیت های داستانش برای خواننده می نویسد تا خواننده بتواند با شخصیت های داستان همذات پنداری کند. در داستان کوتاه اغلب مجالی برای شخصیت پردازی نیست و شخصیت پردازی بیشتر در رمان کارساز و مهم است؛ اما موراکامی با یاری گرفتن از شرح و توضیح مستقیم، آدم های داستانش را به خواننده معرفی می کند. این روش از شیوه های شخصیت پردازی در داستان نویسی است که نویسنده به طور مستقیم، خصوصیت ها و خصلت های آدم های داستانش را توضیح می دهد. کل ماجرای این داستان درباره ی زندگی و تحولات درونی و ظاهر جانپی است. در اینجا چون کل ماجرا، حول محور جانپی می گردد، نویسنده درباره خصوصیت، عقاید، رفتار و همه و همه به خواننده اطلاعات می دهد؛ پس جانپی شخصیت اصلی داستان به حساب می آید. سایوکو با تاکاتسوکی ازدواج می کند و بر رفتار جانپی تاثیر می گذارد. خواننده تا حدودی با شخصیت سایوکو و تاکاتسوکی آشنا می شود، اما نه به اندازه شخصیت جانپی. در ابتدا و انتهای داستان خیلی کم با دو شخصیت خرس ماساکیچی و تانکیچی آشنا می شویم و خواننده متوجه می شود که این شخصیت های فرعی تا حدی در تحولات و شکل گیری شخصیت جانپی نقش دارند. «بایست راهی پیدا می کرد که قصه ی ماساکیچی و تانکیچی را تمام کند. حتما راهی برای نجات تانکیچی از باغ وحش وجود داشت. یک بار دیگر، داستان را از اول در ذهنش مرور کرد. خیلی زود، فکری به سرش زد و کم کم شکل گرفت. تانکیچی هم همان فکر سالا را کرده بود: با عسلی که ماساکیچی جمع کرده بود، شیرینی عسلی می پخت» (متن داستان). مبانی نظری داستان نویسی نشان می دهد که استفاده از شیوه «توصیف مستقیم» برای نویسنده های تازه کار کم و بیش خسته کننده است البته ناگفته نماند اگر مثل هاروکی موراکامی نویسنده ای ریزبین و خوش بیان باشید می توانید موثر واقع شوید. «پیرل هاگریف» منتقد داستان می نویسد: «استفاده از توصیف مستقیم اگر به شکلی موجز و مختصر مورد استفاده قرار بگیرد، در داستان کوتاه هم می تواند موثر باشد.» یکی از شگردهای موراکامی در این داستان این است که برای توصیف آدم های داستانش از جزئیات موثر در یک پاراگراف استفاده کرده است یعنی فقط ویژگی های آدم های داستانش را انتخاب و ذکر کرده که هویت اصلی شخصیت داستانش را نشان می دهد. تا سوال احتمالی در ذهن خواننده ایجاد نگردد. نویسنده در این داستان به ما می آموزد که هیچ قانون و قاعده ی معجزه گری وجود ندارد. بهترین روش برای خلق شخصیت های داستان مان این است که نویسنده، شخصیت های داستانش را با ذهن، حواس و احساسات اش درک کند. برای این که به شخصیت داستان مان نزدیک شویم، باید تلاش کنیم او را به خوبی بشناسیم. آن موقع است که موفقیتمان در زنده کردن او بیشتر می شود. داستان «شیرینی عسلی» نخستین بار در ماه اوت 2001 در مجله نیویورکر و سپس در مجموعه داستانش، «پس از زلزله»، چاپ شد. «دلم می خواهد قصه بنویسم که با تمام چیزهایی که تا حالا نوشته ام فرق کند. دلم می خواهد از آدم هایی بنویسم که رویایی در سر دارند و در آرزوی روشنایی، منتظرند شب تمام شد تا بتوانند عزیزان شان را در آغوش بگیرند.» (متن داستان). مصطفی بیان چاپ شده در شماره ی 85 مجله ادبیات داستانی چوک / شهریور 1396نشست ادبی چرا نویسندگان خودکشی می کنند؟ در نیشابور
نشست ادبی چرا نویسندگان خودکشی می کنند؟ برای نخستین بار در کشور به همت انجمن مردمی و مستقل داستان سیمرغ نیشابور نشستی با عنوان «چرا نویسندگان خودکشی می کنند؟» با حضور دکتر فریبرز استیلایی، مرتضی قربان بیگی، مصطفی بیان، مجید نصرآبادی و تعداد زیادی از داستان نویسان و علاقه مندان به داستان شهرستان نیشابور در عصر سه شنبه 31 مرداد ماه در کتابکده فراندیشه برگزار شد. این نشست ادبی با استقبال زیاد علاقه مندان قبل از آغاز جلسه روبروی شد و بیش از پنجاه نفر از داستان نویسان و علاقه مندان به حوزه ی ادبیات داستانی در سالن کتابکده فراندیشه گرد هم آمده بودند تا به موضوع دلایل خودشکی برخی از نویسندگان بپردازند. فریبرز استیلایی، روانپزشک در ابتدای جلسه به موضوع دلایل خودکشی پرداخت و پاسخ داد که چرا انسان ها میل به مرگ دارند؟ او معتقد است که انسان زمانی میل به ادامه زندگی پیدا نمی کند که تصمیم به خودکشی می گیرد. استیلایی می گوید: «خودکشی، آخرین اثر ادبی یک نویسنده است.» مرتضی قربان بیگی به دلایل محیطی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و غیره نویسندگان می پردازد و با اشاره به فیلم سینمایی «من یک فراری از یک گروه زنجیری هستم» توضیح می دهد که عوامل محیطی خیلی مهم تر و بیشتر از عوامل شخصی و فردی در خودکشی یک انسان نقش دارد. این مدرس ادبیات فارسی در ادامه به خودکشی صادق هدایت و غزاله علیزاده اشاره می کند و معتقد است که اعتراض این نویسندگان به عوامل محیطی و اجتماعی و سیاسی باعث از بین رفتن آنها شده است. مصطفی بیان، داستان نویس، معتقد است که ما نمی توانیم به راحتی نویسندگان خود را متهم به ضعف اعتقادی و مذهبی، افسردگی و به بن بست رسیدن آنها کنیم و باید دلایل این کار را در زندگی و آثار نویسندگان بیاییم. وی در ادامه توضیح می دهد: «خودِ نوشتن یک نوع از جنون مزمن است که نویسندگان برخلاف مردم عادی به آن مبتلا هستند که به آن جنون نابغه ها می گویند و اگر این جنون از اراده خارج شود باعث مرگ خالق اثر می گردد.» روز دوم تیر ماه سال جاری، خبر ناگهانی خودکشی «کورش اسدی» نویسنده ی رمان «باغ ملی» و مدرس داستان نویسی، جامعه ی ادبی کشور را در بهت و غم فرو برد. این بهانه فرصتی شد تا برای نخستین بار نشستی با عنوان «چرا نویسندگان خودکشی می کنند؟» در نیشابور برگزار گردد.گفت و گو با محمد اسعدی به بهانه انتشار مجموعه داستان «جوالدوز شیطان»
شیدای شیراز خراسان هستم. گفت و گو با محمد اسعدی به بهانه انتشار مجموعه داستان «جوالدوز شیطان» محمد اسعدی، متولد خرداد 1339 در شهر نیشابور. فارغ التحصیل دوره لیسانس اقتصاد از دانشگاه علامه طباطبایی و فوق لیسانس مدیریت اجرایی از پردیس فارابی دانشگاه تهران. حدود بیست سال است در فرهنگسراهای تحت پوشش سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران در پست های مدیریت فرهنگی و هنری و مالی و اداری مشغول فعالیت است. در حال حاضر معاون مالی و اداری مدیریت مراکز فرهنگی و هنری منطقه سه تهران و فرهنگسرای ارسباران است. فعالیت هنری را در سال ۱۳۶۰ با آموزشِ نوازندگی ویلن و تئوری موسیقی با آقای منوچهر اشرف زاده آغاز کرد. بعد از یک سال کار، به علت محدودیت های آموزش موسیقی در آن سال ها و عزیمت به تهران، نگارش داستان کوتاه را در سال ۱۳۶۳ با استاد ناصر ایرانی در کانون پرورش فکری آغاز کرد و در همان سال ها داستان کوتاه «دوچرخه قرمز» در مسابقه داستان کوتاه جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران به عنوان مقام دوم برگزیده و در مجموعه داستان «بعد از باران» از انتشارات جهاد دانشگاهی چاپ شد. در دهه شصت و هفتاد، عضو انجمن ادیب نیشابوری و انجمن سخن نیشابور زیر نظر استاد بی ریای گیلانی متخلص به «شیدا» و درکنار دکتر محسن ذاکرالحسینی، دکترجواد محقق نیشابوری، حیدر یغما و خانم نوشین گنجی و دیگر شعرای نیشابور، در زمینه شعر کار کرد. علی رغم علاقه فراوان به فعالیت های فرهنگی و هنری، مدت ها به دلیل خدمت سربازی و مشغله کاری و ازدواج فرصت فعالیت هنری و ادبی را پیدا نکرد. فعالیت مجدد خود را از سال ۱۳۹۰ با کسب مقام در جشنواره شعر رضوی آغاز کرد. فعالیت داستانی جدی را از سال ۹۳ با حضور در کارگاه های داستان محمدرضا گودرزی آغاز کرد. داستان کوتاه «ویلن طلایی» به مرحله نهایی مسابقه داستان کوتاه جشنواره افسانه ها و دومین جایزه داستان کوتاه سیمرغ در سال، ۹۴ و ۹۵ راه یافت. همچنین در سوگواره شعر عاشورایی در شیراز در سال ۹۵ با شعر «دست دستان» نائل به کسب مقام اول شد. در سال 95 در جشنواره مجازی کتابخوانی که در سطح ملی توسط فرهنگسرای عطار نیشابوری برگزار گردید با تحلیل رمان سرزمین گوجه های سبز برنده نوبل 2009 از نویسنده آلمانی به نام هرتا مولر مقام دوم را کسب کرد. همچنین در سال 96 داستان کوتاه «فراموشی» در جشنواره نسیم کلمات، شایسته تقدیر شناخته شد. در حال حاضر با حضور در کارگاه ها و نشست های داستانی و شعر به داستان خوانی و شعرخوانی و نقد داستان در تهران مشغول است. به بهانه انتشار مجموعه داستان «جوالدوز شیطان» در تیر ماه امسال توسط انتشارات خورشید آفرین گفت و گویی با او داشتیم. شما به عنوان یک نویسنده نیشابوری، در کتاب جدیدتان ادای دینی به دیار خود داشته و نشانه هایی از مکان زندگی تان را در جای جای داستان ها آورده اید: عاشق نیشابور و به تعبیری شیراز خراسان بزرگ هستم. خود را مدیون این شهر و بزرگان آن از جمله عطار، خیام، ابوسعید ابوالخیر، ادیب نیشابوری و دیگر بزرگان و همچنین نویسندگان و شعرای معاصر این شهر از جمله فریدون گرایلی، خانم نوشین گنجی، یغمای نیشابوری، استاد محمد پروانه، دکتر جواد محقق نیشابوری و دکتر محسن ذاکرالحسینی، استاد حجت حسن ناظر عزیز، استاد مجید ملانوروزی، دکتر محمود اسعدی از دوستان هم دوره خودم هستند، و همه دوستان دیگری که بوده و هستند و متاسفانه اسامی شان را فراموش کرده ام یا افتخار آشنایی با آنها را نداشته ام، می دانم. دراین شهر متولد و بزرگ شده ام. بیش از نیمی از عمرم را در این شهر زیسته ام. در جای جایش نفس کشیده ام. در کوهستان هایش چادر زده ام، از آب چشمه های زلال بینالودش نوشیده ام. روستاها و ییلاق هایش را گشته ام. در کوچه و پس کوچه هایش پرسه زده ام. طبیعی ست که احساس دین کنم و به امید خدا در نظر دارم در آینده از نیشابور بیشتر بنویسم. در داستان «جوالدوز شیطان»، شیرین از محمد می پرسد: «می خوای چه کاره بشی؟» محمد پاسخ می دهد: «شاید نویسنده بشم». چه انگیزه ای باعث شد به داستان نویسی رو بیاورید؟ پدرم از کودکی برای من و برادرها و خواهرهایم، در شب های طولانی زمستان «زینت المجالس» و «فَرَج بعد از شدت» می خواند، خوشنویسی می کرد و شعر می سرود، به نظرم او نقش اصلی را در علاقه من به ادبیات داشته است. بعد از او، دخترم سولماز که ایشان هم نویسنده است، مهمترین مشوق من برای آغازی دوباره بود. دوستانی داشتم که صمیمی ترینشان یا شاعر بودند، یا داستان نویس و فیلمساز. مشخصا فریدون هندی و محمدرضا اخباری نیا نویسنده، که متاسفانه هردو، به طور پی درپی مرحوم شدند. شاید یکی از مهمترین انگیزه های هر هنرمند میل به جاودانگی و نیاز به دیده شدن است و چون هنرمند معمولا درون گراست، هنر محملی می شود که بتواند از این طریق در یادها و در دل ها برای خود جایی دست و پا کند. اینکه چرا به داستان روی آوردم فکر می کنم علاقه من به ادبیات فارسی و به خصوص درس انشاء و تشویق هایی که ازسوی دبیران برای انشاها از جمله دبیر فارسی اول راهنمایی استاد فریدون گرایلی و بعد ها استاد محمد پروانه می کردند، همچنین مطالعه کتاب های جلال آل احمد، احمد محمود، بهرام صادقی، هوشنگ گلشیری ، هوشنگ مرادی کرمانی، صمد بهرنگی و در کودکی مهدی آذر یزدی از مهمترین دلایل روی آوردن من به داستان نویسی بود. داستان های تان عمدتا در دهه پنجاه و شصت و در شهرهایی مثل تهران و نیشابور و سایر شهرستان ها اتفاق می افتد. دهه پنجاه و شصت مصادف بود با اوج دوران نوجوانی و جوانی من، بروز احساسات و هیجان های درونی، حسرت ها، رنج ها، عشق و عاشقی ها و از طرفی انقلاب و تحولات اجتماعی و سیاسی و تبعات آن و دیگر مسائل روحی و روانی که ذهن جوان را در آن سن و سال تحت تاثیر قرار می دهد از طرفی و از طرف دیگر قبولی دانشگاه در سال 57 و در سال 59 وقوع انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه به مدت سه سال، رفت و آمدهایی که در طول 8 سال دوره دانشجویی به تهران و نیشابور انجام می دادم، آن دوره را به شکل گیری خاطرات من در این دو شهر سوق داد. داستان «مَلی» تان را خیلی دوست دارم بنظرم این داستان حرف های زیادی برای تامل و اندیشیدن دارد. مثلا شخصیت داستانی آراد (که نام یک فرشته است)، یک معلم ادبیات و عاشق شعر و ادب است که گاهی دُمی هم به خمره می زند با این وجود در پایان داستان همه ی اهالی شهر در مراسم تشییع جنازه اش شرکت می کنند. حقیقتش من به نظریه مرگ مولف معتقدم. به نظرم داستان وقتی که تمام شد و چاپ شد، دیگر متعلق به نویسنده نیست. مولف محور نیست، متن محور هم نیست. معتقدم داستان یا رمان و یا هر متن ادبی دیگر خواننده محور است چون هر خواننده ای با توجه به مقتضیات ذهنی، برداشت خودش را دارد و عملا نویسنده دیگر خیلی کاره ای نیست. البته بعضی ها هم معتقدند که ترکیبی از همه ی این هاست. یعنی مولف، متن، و خواننده، هر سه در برداشت کلی از متن کمک کننده هستند. من معمولا در مورد داستان هایم حرف نمی زنم و توضیح نمی دهم. چون به پیوست کتابم نیستم و داستان باید بتواند از خودش یا از نویسنده اش دفاع کند. داستان نوشته شده و از من جدا شده و هرکسی می تواند برداشت خودش را داشته باشد. با این توضیح، چون سوال فرمودید، می توانم بگویم، در داستان مَلی نام «آراد» به عمد انتخاب شده و ادای دینی ست به مظلومیت و پاکی افرادی که فرهنگی هستند، دغدغه ی هنر دارند، حساس اند و نیاز به توجه و آرامش دارند تا بتوانند بگویند، بنویسند، تربیت کنند، بیافرینند، خلاق باشند و زیر ساخت های فرهنگی جامعه را بنا کنند، اما روابط پیچیده انسانی، اقتصادی، و اجتماعی، قوانین خودشان را دارند و بعضا افراد صاحب اندیشه و هنر در معادلات آنها نمی گنجند، بنابراین زندگی شان ضایع می شود و یا به طریقی به قول آقای حسین سناپور در مراسم مرگ کوروش اسدی که گفته بود: «نویسنده های ما نمی میرند، بلکه نفله می شوند.» از طرفی در جواب شما باید بگویم، این افراد واقعا فرشته نیستند و این یک تشبیه است. آنها انسان هستند و قابلیت لغزش هم دارند. ممکن است اصطلاحا دمی هم به خمره بزنند و یا آلودگی های دیگری که بعضا به خود ویرانی آنها هم منجر شود. اما از محبوبیت آنها کاسته نشود. چون دغدغه مردم دارند. چه بسا مراسم تجلیل و یا درگذشتشان، بسیار هم باشکوه برگزار شود. در داستان «سیاه مو» سعی داشتید از تکنیک واقع گرایی جادویی استفاده کنید. از سنت های نادرست و خرافاتی که نسل به نسل و سینه به سینه به ما رسیده و باعث عقب ماندگی تک تک ما شده، نوشته اید. حتی اشاره می کنید به آدم های مومن و با خدای ده : بحث مقدسات و خرافات بحث طولانی ست و تفکیک و تمیز دادن آنها از یکدیگر در این مقال نمی گنجد، ضمن اینکه از تخصص و دانش من هم خارج است. وجود روح از نظر دینی پذیرفته شده است. به نظرم این اعتقادات اعم از درست یا نادرست، همیشه با انسان ها و در همه ی دنیا بوده و باز هم خواهد بود. البته شدت و ضعف دارد. اما از بین رفتنی نیست. بحث جان بخشی به اشیاء یا وجود انرژی در آنها در خیلی از جوامع هنوز طرفدارانی دارد، نظر قربانی، چشم زخم، شاید در اکثر خانه ها یا اتومبیل های ما پیدا شود. در جوامع مدرن امروزی هم هنوز همین بحث ها وجود دارد و کسانی به این قبیل باورها اعتقاد دارند و یا حداقل سعی دارند با آنها مقابله نکنند. باورهای خرافی ریشه در فرهنگ دارد و چیزی نیست که به سادگی از بین برود، حتی بین انسان های مومن. در داستان «زندگی زیبا» اشاره ای دارید به روزگار تلخ نشر و کتابخوانی در ایران. به عنوان یک نویسنده، مشکل نشر و کتابخوانی در جامعه ما چگونه حل می شود؟ متاسفانه با غلبه تکنولوژی های الکترونیکی و فضاهای مجازی از تعداد کتاب خوان ها کاسته شده و کتابخانه معمولا خالی ست. البته در خیلی از جوامع پیشرفته اینطور نیست و کماکان مردم برای خرید برخی کتاب ها در ابتدای انتشار، تا صبح توی صف انتظار می کشند. برای ورود به نمایشگاه کتاب فرانکفورت باید بلیط 35 یورویی تهیه کرد. اما در ایران، ناشرین به هرحال نگران برگشت سرمایه خود هستند. مراکز و نهادها و کتابخانه ها هم که حوزه مسئولیتشان ترغیب کتابخوانی و حمایت از ناشرین و نویسندگان است، اغلب بودجه لازم را ندارند. به نظر من اگر نویسندگان بیشتر بنویسند. ناشران بیشتر منتشر کنند.خوانندگان بیشتر بخوانند و هر راه کاری که بتواند این سه فعالیت را در نظر بگیرد و توسعه دهد، مطمئنا در راه آینده ای امید بخش گام نهاده است و دست یافتن به آن نیاز به تحولی در نگرش سیاست گذاران، برنامه ریزان و مجریان امور فرهنگی و نشر دارد. کمی هم درباره داستان «ویلن طلایی» حرف بزنیم. داستانی که شما را به عنوان نامزد نهایی دومین جایزه داستان کوتاه سیمرغ در اسفند ماه سال گذشته معرفی کرد. این داستان ابتدا قرار بود رمان شود. اما ازجایی که نوشتن رمان نیاز به وقت و تمرکز بیشتری دارد به یک داستان پنج هزار کلمه ای تبدیل شد. این که من مدتی در اداره ارشاد نیشابور تمرین ویلن می کردم و علاقه زیادی به این ساز دارم قطعا یکی از دلایل مهم شکل گیری این داستان بوده است. خاطرات مبهم دوران کودکی، کابوس ها، اوهام، ترس ها، تنهایی و ... همه و همه در نوشتن این داستان بی تاثیر نبوده است که سعی کرده ام تا اندازه ای آن را با تکنیک های روایی مدرن روایت کنم. در مسابقات داستانی از موفق ترین داستان های من بوده و شخصا به آن علاقه زیادی دارم. درباره جایزه داستان کوتاه سیمرغ صحبت کنید. آیا این جایزه خصوصی می تواند در مسیر شناخت و حمایت از داستان نویسان شهرستان نیشابور حرکت کند؟ من اولا به تمامی کسانی که در شکل گیری انجمن داستان سیمرغ نیشابور نقش داشتند به خصوص از دوست عزیز و هنرمندم جناب آقای مصطفی بیان تبریک می گویم و از زحماتی که متقبل می شوند تشکر می کنم. از حامیان مالی و معنوی انجمن و جایزه داستان کوتاه سیمرغ قدردانی می کنم. نیشابور باید خیلی زودتر از این ها در این زمینه فعال می بود و با توجه به بزرگان ادبی که در این شهر بوده اند و هستند، بایستی صاحب سبک و مکتب ادبی باشد که امیدوارم به یاری خداوند و مدیران و مسئولین فرهیخته و دلسوز و عموم مردم و علاقه مندان، نویسندگان و ناشران این مهم هر چه زودتر اتفاق بیافتد. قطعا این جایزه نقش مهمی در ترغیب و شناخت و حمایت از داستان نویسان خواهد داشت که نمونه هایش را در همین دو دوره برگزاری جایزه شاهد بوده ایم. برای همه فعالین عرصه فرهنگ و هنر نیشابور بویژه داستان نویسان و اعضاء انجمن داستان سیمرغ آرزوی موفقیت بیش از پیش دارم. مصطفی بیان / داستان نویس چاپ شده در دو هفته نامه «آفتاب صبح نیشابور» / سه شنبه 27 تیر 96نشست ادبی بررسی رمان «دایی جان ناپلئون»
نشست ادبی بررسی رمان «دایی جان ناپلئون»انجمن کتاب سیمرغ در نشست هفتگی اش در کتابخانه دکتر شریعتی به مناسبت تجدید چاپ رمان «دایی جان ناپلئون» بعد از چهل سال و سالگرد تولد 90 سالگی ایرج پزشکزاد به بررسی این کتاب پرداخت.
این نشست ادبی با مشارکت انجمن داستان سیمرغ عصر شنبه 10 تیر ماه با حضور داستان نویسان و علاقه مندان به داستان و کتاب برگزار شد.
در ابتدای این جلسه سرور محمدی به معرفی این رمان پرداخت و گفت: «در این رمان اساس دیالوگ و گفت و گو است؛ نه توضیح قیافه. و ظاهر آدم ها و تقابل میان واقعیت و خیال است. درونمایه ی این رمان طنز آمیز و انتقادی که با دستمایه قرار دادن عشق دختر و پسری در نوجوانی به شرح اتفاقاتی جذاب در یک خاندان اشرافی روبه زوال در تهران قدیم می پردازد.»
فاطمه سوقندی به محتوی و پیام داستان می پردازد و توضیح می دهد: «اصل مایه داستان توطئه و توهم انگلیس است. میان کشیدن پای بیگانگان. بیشتر مردم و رجال عادت داشتند تمامی ناکامیهایشان را از چشم انگلیسی ها ببینند و نقش آنان را در تمام وقایع پر رنگ تر از چیزی کنند که درحقیقت بود. از این منظر دایی جان ناپلئون نمونه کوچکی از این باور جمعی ایرانیان است.»
دکتر فاطمه مجیدی کدکنی با معرفی کتاب «حیوان قصه گو» اثر جاناتان گاتشال و ارتباطش با رمان دایی جان ناپلئون می گوید: «این توطئه و توهم مخصوص زمان و کشور خاصی نیست در زمان های مختلف و کشورهای مختلف حتی در حادثه یازده سپتامبر به طریقی این توهم جاری بوده است.» این استاد دانشگاه به داستان نویسان جوان توصیه کرد که باید به تاریخ و ادبیات کشورشان مسلط باشند و از آنها وام بگیرند و در نوشته هایشان استفاده کنند.
مصطفی بیان، داستان نویس، به معرفی ایرج پزشکزاد پرداخت و درباره ی رمان گفت: «تفکر و اندیشه ی دایی جان ناپلئونیسم، بیماری بزرگ مردم کشورماست که همین امروز هم در جامعه ی ما و حتی در جمع سیاستمداران و روشنفکران ما دیده و شنیده می شود.»
در پایان جلسه دکتر نوروز در مورد نویسنده ی کتاب توضیح داد: «ایرج پزشکزاد کارنامه ادبی غنی دارد. هر دو سال یک اثر خوب منتشر می کند. کارش را مانند شاملو با ترجمه شروع کرد. پرشکزاد در ابتدا مترجم، مورخ و فیلسوف است و بعد یک رمان نویس.»
رمان «دایی جان ناپلئون» نام رمانی طنز از ایرج پزشکزاد است که در سال ۱۳۴۹ نوشته شد. این رمان که از پر فروش ترین کتاب های ایرانیست با لحنی طنز تیپ های شخصیت های جامعه ی ایرانی را به ریشخند میگیرد. ناصر تقوایی در سال ۱۳۵۵ مجموعه ی تلویزیونی به همین نام ساخت.
این کتاب که قریب به چهار دهه از آخرین انتشار آن می گذرد خوشبختانه نشر فرهنگ معاصر چاپی تازه با حروفچینی جدید و کتاب پردازی شکیل را به بازار ارائه کرده است که می تواند معرف خوبی از این رمان کلاسیک شده برای نسل جدید باشد.
منبع :
پورتال جامع اطلاع رسانی نیشابور
دوهفته نامه « آفتاب صبح نیشابور » / شنبه 10 تیر / شماره 32
