بایگانی دسته بندی ها: نقدهای ادبی من

زن در آثار داستانی ایوان تورگنیف

عنوان مقاله: زن در آثار داستانی ایوان تورگنیف

با نگاهی به سه کتاب «پدران و پسران»، «رودین» و «آشیانۀ اشراف» اثر ایوان تورگنیف

ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه در ۱۰ نوامبر سال ۲۰۱۸ در دویستمین سالگرد تولد «ایوان تورگنیف»، از بنای یادبود و خانه موزۀ ایوان تورگنیف در خیابان اوستوژنکای شهر مسکو بازدید کرد. پوتین در بخشی از سخنرانی کوتاهش گفت: «قبل از هر چیز اجازه بدهید به شما در دویستمین سالگرد تولد ایوان تورگنیف، نویسنده بزرگ روسی تبریک بگویم. تصور ادبیات کلاسیک روسیه بدون او غیرممکن است. امروز برای رونمایی از بنای یادبود ایوان تورگنیف در مسکو گرد هم آمده ایم…. می‌دانیم که او سال‌های زیادی را در خارج از کشور گذراند؛ بسیاری از شاهکارهایش در آنجا شکل گرفت…. با این حال، ایوان تورگنیف همیشه یک نویسنده روسی و یک مرد روسی باقی می ماند.» 

«ایوان سرگیویچ تورگنیف» در اواسط پاییز سال ۱۸۱۸ در ولایت آریول روسیه به دنیا آمد. پدرش، افسری بازنشسته از یک خانوادۀ اصیل روسی بود؛ اما چندان ثروتی نداشت. مادر ایوان که زنی بسیار مستبد و سنگدل بود از خانوادۀ متوسط اشرافی و بسیار ثروتمند بود. از این روی مادرش، هم در خانه حکومت می کرد و هم بر دهقانان. خاطراتِ تلخِ دورانِ کودکی ایوان، بعدها سرچشمۀ داستان هایش، به خصوص داستان بلند «پدران و پسران» و «رودین» شد.

ایوان به دلیل علاقۀ مفرط به ادبیات وارد رشتۀ زبان شناسی در دانشگاه مسکو شد و پس از یکسال تحصیل به دانشگاه پترزبورگ رفت. دانشگاهی که نویسندۀ بزرگی همچون «نیکلای گوگول» در آن کرسی استادی داشت. پس از اتمام درس، عازم آلمان شد و به تحصیل فلسفۀ هگل که در آن زمان شهرتی بسزا داشت، پرداخت. آشنایی با روشنفکرانی آرمان گرا و آنارشیست بنام، همچون «میخائیل باکونین» خاطرات و دانسته هایی را برای او به ارمغان آورد.

ایوان پس از چهار سال تحصیل در رشتۀ فلسفه و ادبیات جدید اروپای غربی در سن ۲۲ سالگی به روسیه بازگشت. یکسال بعد، برای اخذ کارشناسی ارشد فلسفه، بار دیگر به دانشگاه پترزبورگ رفت.

روزگاری که تورگنیف به سوی شهرت ادبی پیش می رفت، دوران زمامداری «نیکلای اول» _  معروف به «نیکلای تازیانه زن» _ بود. نیکلای اول، دیکتاتوری مستبد و بی رحم بود که مخالفان و منتقدان خود را اعدام و یا تبعید می کرد. نویسندگان، شاعران، روزنامه نگاران و روشنفکران بسیاری مانند ایوان تورگنیف جلای وطن کردند و یا مانند داستایفسکی، در سال ۱۸۴۹ بازداشت و برای پنج سال به سیبری تبعید شدند.

در قرن نوزدهم، ناکارآمدی، انزوا و عقب ماندگی اقتصادی حکومت نیکلای اول، همزمان با رشد اقتصادی، انقلاب صنعتی و پیدایش لیبرالیسم اروپای غربی، به خیزش و جنبش های سیاسی و اجتماعی در روسیه منجر شد. از مهم ترین این جنبش ها، جنبش ۱۴ دسامبر ۱۸۲۵ روسیه است که اشراف، افسران و نظامیان آزادی خواه بر علیه حکومت نیکلای اول به پاخواستند اما با سرکوب خشونت آمیز حکومت تزار روسیه مواجه شدند.

بعد از شکست جنبش دسامبر ۱۸۲۵ در زمان نیکلای اول، مدارس، دانشگاه ها، نشریات و انجمن ها با تشکیل پلیس مخفی تحت نظارت مستمر قرار گرفتند.

در همین دوران نیکلای اول بود که جنگ های ایران و روسیه همزمان با پادشاهی فتحعلی شاه قاجار در ایران، رخ داد که نتیجۀ این جنگ ها، عهدنامۀ ننگین ترکمنچای بود.

ایوان تورگنیف در همین زمان به فرانسه گریخت و به مدت طولانی در پاریس زندگی کرد. در آنجا با بزرگان ادبیات فرانسه از جمله فلوبر و امیل زولا از نزدیک آشنا شد. با انتشار رمان «پدران و پسران» در سال ۱۸۶۲ و در سن ۴۴ سالگی، نامِ او در اروپای غربی پُرآوازه و نخستین نویسندۀ روسی بود که در اروپا شناخته شد.

بعد از انتشار کتاب «پدران و پسران»، دورانِ دیکتاتوری «نیکلای اول» جایش را به «الکساندر دوم» داد. الکساندر دوم، برخلاف نیکلای اول، به «تزار رهایی بخش» معروف شد. در این سال ها، فضای خفقان و سانسور در هم شکسته و اهل قلم جانی دوباره گرفتند. اما اصلاحات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، آزادی بیان و تقسیم املاک در بین دهقانان در دورانِ «الکساندر دوم» نتوانست جلوی جنبش های کارگری و روشنفکران را بگیرد. روسیه قرن نوزدهم، شاهد رشد اقتصادی و انقلاب صنعتی اروپای غربی و آغاز جنبش های جدید مانند جنبش نهیلیسم در بین روشنفکران و تحصیل کردگان آزادی خواه بود. 

تورگنیف با اوضاع سیاسی و اجتماعی کشورش آشنایی کامل داشت و با خوی معتدل و ملایمی که داشت، سعی می کرد با گروه ها و افراد مختلفی که در جامعۀ آن روز روسیه حضور داشتند، ارتباط و نزدیکی داشته باشد.

ایوان تورگنیف اولین کتابش _ رودین _ را در سال ۱۸۵۶ در سن ۳۸ سالگی در مجلۀ سورمنیک (معاصر) به چاپ رساند و رمان «پدران و پسران» را که از جمله شاهکارهای وی به شمار می آید در سال ۱۸۶۲ در سن ۴۴ سالگی منتشر کرد.

درونمایه داستان «پدران و پسران»، نفاق و جدال بین دو نسل پیر و جوان و طبقات اجتماعی است. «بازارُف»، قهرمان داستان، نمادی از یک جوان تحصیل کرده و روشنفکر صادق و نیهیلیست قرن نوزدهم روسیه است که در چهرۀ قهرمانِ داستان «رودین» متجلی می شود. 

تورگنیف، بنا به گفتۀ خود همیشه پای بند به اصلاحات، سیاست معتدل و مخالفت با هر نوع خشونت و انقلاب مسلحانه بود؛ حتی در داستانِ «پدران و پسران»، شخصیت اصلی داستان، بازارف را به باد انتقاد می گیرد. بازارف، نمایندۀ نسل جوان تحصیل کردۀ روسی است. او فردی است که با هر نوع سنت و سلطه ای سر مخالفت دارد. بازارف، جوانی قاطع و قوی است اما مانند تمام قهرمانان داستان های تورگنیف، شخصی سرخورده و منفعل است. بنا بر جریان داستان، بازارف در نهایت به بیهودگی عقاید و مبارزۀ خود ایمان می آورد و بدون اینکه کاری مهم و تاثیرگذار انجام دهد، جان می دهد.

در سال های ۱۸۴۰ و ۱۸۶۰ در روسیه دو دستۀ مهم حاکم بر افکار ادبی و اجتماعی بودند:

۱ ) اسلاووفیل ها که معتقد به حفظ فرهنگ گذشتۀ روسیه بودند و با کاپیتالیزم و فرهنگ مغرب زمین که کم کم به روسیه نفوذ می کرد، مخالفت شدید می ورزیدند و آن را محکوم به فنا می دانستند. این گروه به شدت مذهبی و پایبند به نظام سیاسی سنتی بودند.

۲ ) دستۀ دوم، جوانان تحصیل کرده و غرب دیده بودند که آرمان آنها اصلاحات سیاسی و اجتماعی بود. این دسته معتقد بودند که روسیه از اروپای غربی و انقلاب صنعتی اروپا عقب مانده است و باید با فرهنگ و تمدن جدید ارتباط برقرار کند.

ایوان تورگنیف که خود آشنایی کامل به فرهنگ و زندگی مردمانِ آلمان و فرانسه داشت، موافقِ دستۀ دوم و مخالف هرگونه خشونت و مبارزۀ مسلحانه با حاکمیت و دولت تزار بود. تورگنیف اعتقاد داشت آیندۀ روسیه به پذیرش جنبه های مثبت فرهنگ غرب وابسته است و نمی توان با تمام دنیا به ویژه غرب ارتباط نداشت!

ایوان در صفحۀ ۱۹۵ کتابِ «رودین» می نویسد: «روسیه می تواند بدون هر یک از ما سر کند ولی هیچ یک از ما قادر نیستیم بدون روسیه سر کنیم… خارج از ملیت نه هنری وجود دارد و نه حقیقتی و نه زندگی، هیچ چیز وجود ندارد.» بدبختی در این است که حکومت تزار و همچنین رودین و بازارُف، روسیه را نشناختند و این واقعا یک بدبختی بزرگیست.

زن در آثار داستانی ایوان تورگنیف

ایوان تورگنیف، نویسندۀ رئالیسم انتقادی و لیبرال سنتی بود. گرایش غرب گرایانه داشت و نماد روشنفکری در روسیه قرن نوزدهم بود؛ روشنفکری صادق که سلاحی جز قلم، اندیشه و بیان نداشت. او مبارزی آرمان گرا و خواهان اصلاحات برای جامعۀ زمانِ خود بود. بارها، باورها و داستان هایش از طرف دوستانِ سنتی و رادیکال مورد توهین و فحاشی قرار گرفت. با این وجود ایوان با همۀ گروه ها ارتباط دوستانه داشت.

برخلاف شخصیت های مرد در داستان های تورگنیف که آرمان گرایان منفعل بودند؛ شخصیت های زن در داستان ها، با اراده و کاردان هستند. دختران جوانی که در جامعۀ سنتی و مستبد حکومت تزار از حق تحصیل و از کمترین حقوق اجتماعی برخوردار نبودند. تورگنیف برای دختران و زنان جوان، شخصیت و ارزش قایل بود. معتقد بود اشخاصی که برای عقل زن ها ارزش کافی قایل نیستند آدم های بسیار بی انصافی هستند (صفحه ۷۶ داستان رودین).

ناتالیا (در داستان رودین) و آسیا (در داستان آسیا) دختران باهوش و خوش اخلاقی هستند که علاقه به کتاب، تاریخ، ادبیات و تحصیل داشتند و می خواستند مانند مردانِ جوان در جمع مردم و در بطن جامعه حضور فعال داشته باشند. بدبختی در این است که مردانِ جوان، روشنفکر و اهل قلم به اهمیت وجود دختران و زنانِ جوان دورۀ خود پی نبردند و این واقعا یک بدبختی بزرگی برای روسیه قرن نوزدهم بود!

«کسی که در راه آرمان بزرگی مبارزه می کند نباید به فکر خویش باشد. زن هم مانند مرد، دارای استعداد و قدرت است. زنان جوان از مردان جوان خودپسند روی گردان هستند. زنان جوان حتی در زمانی که عاشق می شوند، قادراند فداکاری کنند و در راه آرمان از عشق بگذرند. فداکاری و ایثار را درک می کنند؛ چون خودشان قادر به فداکاری اند.» (صفحه ۱۲۶ داستان رودین).

دختران و زنان جوان قرن نوزدهم روسیه چه می خواستند؟ آنها می خواستند شانه به شانۀ مردانِ جوان در رسیدن به آرمان های بزرگ مشارکت داشته باشند. می خواستند در تحقق آرمان ها و اهدافی که مربوط به خودشان بود، مشارکت داشته باشند و تصمیم بگیرند.

اما جامعۀ سنتی، تزاری و حتی روشنفکران و غرب دیدگانِ جوان روسی هنوز اعتقادی به قدرت و نبوغ دختران و زنانِ جوان خود نداشتند. آنها باور داشتند امور زنان در زاییدن و خانه داری خلاصه شده است و در ایران هم می گفتند: برای رودابه همین بس است که پسری مثل رستم بزاید. هنر زنان را همین بس بود که شیرانِ نر بزایند.

در حالی که ایوان تورگنیف در دو قرنِ پیش اعتقاد داشت که دختران و زنانِ جوان، در کنار «مادر بودن»، نقش های مهمِ دیگری نیز در شکل دادن به اجتماع و فرهنگ بشری داشته و دارند؛ که در تاریخ بشر و همچنین تاریخ کشورمان، نمونه های بسیاری است که زنان در دربار و یا در پشت میدانِ نبرد، ابتکار عمل را به دست می گرفتند و از بروز جنگ جلوگیری می کردند.

چاپ شده در نشریه «آفتاب صبح نیشابور» / شماره ۱۰۱ / ۱۰ دی ۱۴۰۱

مصطفی بیان / داستان نویس

نگاهی به داستان بلند «جان غریب» نوشتۀ ملاحت نیکی

نگاهی به داستان بلند «جان غریب» نوشتۀ ملاحت نیکی، نشر بان، ۲۲۳ صفحه، ۶۰ هزار تومان، چاپ دوم، زمستان ۱۴۰۰

مصطفی بیان / داستان نویس

چاپ شده در ماهنامه ادبیات داستانی چوک / شماره ۱۵۰ / بهمن ۱۴۰۱

«من غریبه ام. همیشه بوده ام. حتی در شهر خودم هم احساس غربت کرده ام.» (صفحۀ ۳۸ و ۳۹)

شخصیت اصلی داستان، جوانی تحصیل کرده به نامِ «آزاد» است که مانند تمام جوانان تحصیل کردۀ کشورمان بعد از تحصیل دچار چالش، سرخوردگی اجتماعی و هرج و مرج روزانۀ جامعۀ پُرتلاطم و سیاست زده می شود.

یک شب، آزاد به طور اتفاقی با مردی به نامِ نقدلو آشنا می شود. نقدلو صاحب کارخانۀ سازندۀ قطعات خودرو است. نقدلو از او می خواهد به کارخانه اش بیاید و آزاد نیز قبول می کند.

شکل و فضای داستان، محیط کارگری مردانه را می سازد. مردهای این داستان به طور اغراق آمیزی، مودب، حرف گوش کن و سنجیده هستند که این در فضای جدی کارگری کمی نامانوس است!

در صفحۀ دوم داستان، نام ده کارگر می آید: شهباز، علی، ناصر و … که گویا قرار است در شکل گیری مسیر داستان و شخصیتِ قهرمانِ داستان نقش داشته باشند.

داستان از روز سیزده فروردین آغاز می شود. روزی که همه جا تعطیل است و شهر غریب. روزی که کار برای کارگران سخت و طاقت فرسا است. آزاد، از سحر سرکار می آید و شب به خانه برمی گردد. انگار به اجبار با خورشید غریبه شده است. خورشیدش می شود چراغ گازی بزرگ وسط سوله. کار … کار … کار. مثل یک ربات. غریب و بی احساس: «سرچشمۀ غربت کجاست؟ … سرچشمۀ غربت درون خود آدمه.» (صفحه ۴۰ کتاب)

قهرمان داستان، تنها و غریب است. آزاد، از گذشته، مادر و قبرهای بی نام و نشان فراری است. آزاد فراری است؛ از سوال شنیدن و دروغ پاسخ دادن خسته شده است. هر دروغی در نقل دوم و سوم، راست می شود. واقعا «دروغ» به سادگی تغییر رنگ می دهد و «راست» هضم آدم می شود. آدم، باید «دروغ» بشنود اما «آزاد» می خواهد روزی همۀ رازهای گذشته اش را برای کسی فاش کند. نمی خواهد مانند بقیه دروغ بگوید؛ ولی الان می خواهد گم شود میان جمع؛ جمعی که مثل خودش هستند؛ کار … کار … کار. انگار باید ذهن او و جمع، به کار مشغول باشد.

نویسنده در داستان، آهسته و رمزآلود به مسائل اجتماعی و رویدادهای تاریخی بعد از انقلاب می پردازد: «مادر یک بار و فقط یک بار گفته بود بیا! گفته بودم نه. وسط سیاه دامون ایستاده ام. یک آبپاش بزرگ دستم است. سراغ درخت ها می روم و آب شان می دهم. آب نیست، آخر سیاه است. همرنگ جنگل… قدم های بلند بر می دارم و پای هر درختی سیاهی درون آبپاش را می پاشم. پای هر درخت لوحی سنگی است با حرف و شماره ای حک شده رویش. یادم می آید دنبال قبری آمده ام جنگل.» (صفحه ۱۷ کتاب)

آزاد در جریان تجمعات دانشجویی به اصرار «هستی» شرکت می کند. همین حضور آزاد در تجمعات دانشجویی باعث می شود مثل آب خوردن، پرونده اش به دادگاه انقلاب برود و اسمش در لیست دانشجویان ستاره دار قرار بگیرد. مدرک دانشجویی او معلق می ماند و تکلیفش نامشخص.

هستی، همکلاسی اش بود. آزاد به ادبیات و تئاتر علاقه داشت و هستی به روزنامه نگاری و فعالیت های سیاسی. همۀ هم کلاسی هایش با دانشگاه تسویه کرده و مدرک شان را گرفته بودند؛ حتی هستی و دوستانِ سیاسی اش. این وسط، دانشگاه خیلی راخت بر سرِ آزاد خراب شده بود. آزاد هیچ اعتقادی به فعالیت های سیاسی و رادیکال نداشت؛ اما به حکم دادگاه، مدرکش معلق بود.

گذشته، راز، اسم، رسم، نشانی و کتاب ها همه در سیاه دامون چال شده اند. گویا همه چیز به سیاه دامون ختم می شود. عمه منیژه می گوید: «نسلِ من، نسلِ آرزوهای بزرگ و قهرمان پروری بود…. طول کشید تا بفهمم حرف های گنده تو متن سخنرانی ها بزرگ اند و قهرمانان ممکنه کیسۀ آب گرم شون رو بیشتر از متن سخنرانی شون دوست داشته باشند» (صفحه ۱۹۸ کتاب).

داستان «جان غریب» داستان دو نسل است. دو نسلی که با هم غریبه اند. نسل شجاع، مبارز و آرمان گرایی که برای احقاق حق شان به دنبال پیشوا بودند و نسل بعدی که دنباله روی نسلِ آرمان گرا هستند اما سرکوب شده اند و دلسرد و شجاعت نسل قبلی را ندارند.

نویسنده به دو نسل بعد از انقلاب نگاهی می اندازد؛ نگاهی سطحی و شتابزده. تنها تصویری به مخاطب نشان می دهد اما خواننده را وارد فضای آن دوران نمی کند. کلمات نمی تواند با خواننده ارتباط برقرار کند؛ و خیلی سریع، داستان به پایان می رسد. بدون آنکه بدانیم چرا پدر مُرد؟ راز گذشته چه بود؟ سرنوشت آزاد و کلنجار رفتن با درون و گذشتۀ خود چه شد؟ چرا آدم ها با هم غریبه بودند؟ و غیره. در پایان داستان، همۀ سوال ها بی پاسخ می ماند!

«ملاحت نیکی» متولد سال ۱۳۵۳ است. «جانِ غریب» سومین کتابِ اوست که تابستان ۱۴۰۰ توسط نشر بان منتشر شد و زمستان همان سال به چاپ دوم رسید.

یادداشتی دربارۀ رمان «به نام مادر» نوشتۀ سید میثم موسویان

یادداشتی دربارۀ رمان «به نام مادر» نوشتۀ سید میثم موسویان
به نام مادر/ سید میثم موسویان / انتشارات جمکران / ۲۸۲ صفحه / چاپ اول، تابستان ۱۴۰۱ / ۹۸ هزار تومان
 
رمان «به نام مادر»، داستانِ یکی از تیزپروازان و سلحشورانِ سرزمین ایران است؛ که سی و دومین بهار زندگی اش، همزمان شد با مهم ترین حوادث تاریخ قرنِ گذشتۀ سرزمینِ مادری اش.
وقتی خواستند در دادگاه انقلاب به جرمِ مشارکت در کودتای نقاب (کودتای نوژه) حکم اعدام برایش ببرند، همچون دماوند، راست قامت در مقابل حاکم شرع دادگاه انقلاب ایستاد و محکم گفت: «من را اعدام نکنید… من را به عنوان یک سپر انسانی در میدان جنگ استفاده کنید؛ یا مرا از هواپیما به همراه بمب بر سر دشمنان بیاندازید و یا مواد منفجره را به من ببندید تا به خاک دشمن حمله کنم … بگذارید مرگم سودی داشته باشد….» درخواستش به گوشِ خمینی رسید. با درخواستش موافقت شد و به گردانِ پرواز بازگشت.
ابوالفضل در اولین روز جنگ در تاریخ اول مهر ۱۳۵۹ در عملیات کمان ۹۹ (بزرگترین عملیات نیروی هوایی ارتش) شرکت کرد. در این عملیات، ۲۰۰ هواپیمای جنگی حضور داشتند. ۱۴۰ هواپیما از پدافند هوایی ساخت شوروی در عراق عبور کردند و ده ها فرودگاه و آشیانه ی نظامی ارتش عراق را منهدم کردند. این عملیات آنقدر بزرگ و غیر قابل پیش بینی بود که صدام تصمیم گرفت در همان هفتۀ اول از ادامۀ جنگ منصرف شود. طارق عزیز (معاون و از مشاوران نزدیک صدام) تلفنی با بختیار تماس گرفت و گله کرد؛ آمار غلط از تعداد خلبانان و هواپیماهای ایرانی دادید. چون صدام و طارق عزیز، تصور کرده بودند در دادگاه کودتای نوژه، ۳۰۰ خلبان را اعدام کردند و ارتش ایران، خلبان و نیروی هوایی ندارد!
صدام برای سرِ ابوالفضل جایزه سنگینی تعیین کرده بود؛ زیرا او بهترین خلبان لیزر ایران و یکی از بهترین‌ها در جهان بود. اف – ۴ و اف – ۵ را شجاعانه در ارتفاع پست چنان پرواز می داد که می توانست به راحتی روی سر دشمنانش شیرجه برود و تیغ بالِ هواپیمایش روی سر دشمنانش تیغ بیاندازد. او تنها خلبانِ ایرانی بود که در مانور هوایی، هواپیما را از زیر پلِ ورسک رد کرد و از شاه به خاطر چنین نمایشِ شجاعانه ای ساعت طلا جایزه گرفت.
در پنجمین هفتۀ جنگ ایران و عراق، در ۲ آبان ۱۳۵۹ هواپیمای ابوالفضل مورد اصابت موشک قرار می‌گیرد. هر دو خلبان اقدام به اجکت می‌نمایند. خلبان‌های عراقی برخلاف کنوانسیون‌های بین‌المللی که برای چتربازان در آسمان، تأمین جانی قائل هستند، سرگرد ابوالفضل مهدیار و کمک خلبانش را هدف رگبار مسلسل‌های خود قرار می‌دهند و پیکر بی‌جان ایشان در دلِ خلیج فارس فرو می افتد.
رمان «به نام مادر»، تابستان امسال توسط انتشارات جمکران در ۲۸۲ صفحه وارد بازار کتاب شد. میثم موسویان متولد سال ۱۳۶۲ است. سال گذشته برای نگارش رمان «بی نام پدر» نامزد جایزه ادبی جلال شد.
«به نام مادر» یک رمان تاریخی و اجتماعی است که نویسنده بر اساس دلاوری های یکی از سربازان شجاع این آب و خاک نوشته است. تخیل نویسنده هم نیز در شکل گیری کتاب و به جذابیت داستان تاثیر بسزایی داشته است.
«به نام مادر»، داستانِ پُرکشش و جذابی است. با تمامِ این تعاریف، ایرادهایی بر این کتاب وارد است. مثلا شخصیت روانی و محمد که در شکل گیری مسیر داستان بسیار پُررنگ ظاهر می شود؛ یک شخصیت میانی است که آغاز و پایانش برای خواننده کاملا نامشخص است. و یا استفاده از برخی از شخصیت های تاریخی مانند یوسف و زلیخا و یا شخصیت های اسطوره ای مانند سیاوش و ضحاک کاربرد چندانی در داستان ندارند. چه خوب بود، استفاده از این شخصیت ها تنها به ذکر نامِ آنها منتهی نمی شد و نویسنده از ویژگی های روانشناسی کهن الگوها و شخصیت های اسطوره ای در داستان، به ویژه برای شخصیت اصلی داستان استفاده می کرد تا همذات پنداری دو شخصیت سیاوش و ابوالفضل برای خواننده سهل می شد.
نکتۀ آخر به اعتقاد من به عنوان یک خواننده این است که نویسنده ها نباید در نگارش داستان های تاریخی و قهرمانانۀ ملی، باورها و اعتقادات خود را دخیل کنند؛ زیرا این شخصیت ها، قهرمانان ملی هستند و متعلق به همۀ مردمِ ایران با هر گرایش و باور مذهبی. نویسنده نمی تواند شخصیت های تاریخی را به شخصیت های خیر و شر دینی و باورهای خود تقسیم کند؛ زیرا «به نام مادر» یک رمانِ تاریخی و اجتماعی است و نه رمانِ دینی.
در پایان کتاب، و همچنین در بخش میانی داستان المان های دینی به کار رفته است که چه خوب بود نویسنده از حال و هوای عاشقانه و دخالت عواطف و احساسات دینی در نگارش داستان تاریخی فاصله می گرفت.
 
مصطفی بیان / داستان نویس

۱۸ آذر ۱۴۰۱

نگاهی به رمان «بی پدر» نوشتۀ مژده سالارکیا

رمان بی پدر

 مژده سالارکیا

 نشر چشمه / چاپ اول و دوم تابستان ۱۴٠۱

 یک روز جمعه نشستم داستان بلند «بی‌پدر» رو خوندم. داستان ۱۵۱ صفحه‌ای نوشتهٔ مژده سالارکیا که تابستان امسال توسط نشر چشمه منتشر شد و در مدت زمان خیلی کوتاه به چاپ دوم رسید.

 نویسنده، قبل از شروع داستان، پنج بیت از شاهنامه از لحظهٔ مرگ جریره بر بالین فرزندش فرود می‌آورد. همین اشاره نویسنده به این چند بیت شاهنامه، تلنگری است که خواننده را مجاب می‌کند تا داستان را شروع کند. داستانی با زیرساختار اسطوره‌ای و الهام از داستان جریره و فرود شاهنامه.

 داستان با این جمله شروع می‌شود: «یک نفر پس گردنم را می‌گیرد و از خواب می‌کشد بیرون». نویسنده با همین جملهٔ آغازین، خواننده را می‌نشاند تا داستانش را شروع کند. داستان خیلی سریع با ریتم تند به همراه تصویر آغاز می‌شود. داستانِ دختری به نام صهبا که کار گویندگی می‌کند و در سالگرد زنی به نام جریره به روستای خانوادگی‌اش می‌آید.

 جریره، زن دایی مادربزرگ صهبا بود. او تنها زنِ باسواد روستا است که می‌توانست قرآن و شاهنامه بخواند. در سنِ نوجوانی او را به عقد دایی مادربزرگ صهبا، که سنِ پدرش داشت، درآوردند. شخصیت جریره داستانِ «بی‌پدر» مانند شخصیت جریره داستان «فرود شاهنامه» یک مادر داغ دیده است.

 جریرهٔ داستانِ شاهنامه، دختر وزیر توران و زنِ اولِ سیاوش، سردار ایرانی‌ست. سیاوش به ملاحظات سیاسی و به واسطه پدر جریره با فرنگیس دختر افراسیاب ازدواج می‌کند. جریره بدین‌گونه تنها می‌ماند و پسری از سیاوش به دنیا می‌آورد که نامش را «فرود» برمی‌گزیند. سیاوش کشته می‌گردد. سپاهی از ایران به خون‌خواهی عازم جنگ با تورانیان می‌شود و به نزدیک کلات که جایگاه فرود است، می‌رسد. جریره هنوز داغ شوهر ناکامش را در دل زنده دارد. از این رو فرزندش را تشویق می‌کند که با سپاهیان همراه شود و برای کین‌خواهی پدرش سیاوش با تورانیان بجنگد. اما جریان، شکل دیگر می‌گیرد و به جای دوستی بین شاهزاده فرود و سپاهیان ایران، جنگ درمی‌گیرد و فرود در این جنگ کشته می‌شود. سپاهیان ایران به قلعه کلات هجوم می‌آورند، جریره پس از آن‌که همه گنج‌های قلعه را به آتش می‌کشد، می‌آید بر سر جسم بی‌جان پسرش و خنجری در شکم خود فرو می‌برد و روی بر روی او می‌نهد و جان می‌دهد.

 گنج جریره چه می‌تواند باشد؟ (ص۱۱۲ کتاب) جریره با طلسمش دارد انتقام مرگ فرزندش را از از خانواده می‌گیرد. هرکس قطره‌ای از خون فرزندش را در رگ داشته باشد باید زود خشک شود.

 داستان «بی‌پدر» با زیرساخت اسطوره‌ای و با الهام از داستانی از شاهنامه فردوسی، داستانی نو خلق کرده است. ریتم تند و چندین تک روایت داستانی پی‌درپی باعث ایجاد کشمکش و تعلیق در داستان شده که خواننده را وادار می‌کند تا داستان را به پایان برساند.

 نکتهٔ آخر، داستان «بی‌پدر»، اقتباس کامل از داستان شاهنامه نیست، بلکه الهامی از این داستان با پایان‌بندی و ساختاری متفاوت که به خلاقیت و نو بودن داستان می‌افزاید. در نهایت این هم یک کار جدید از مژده سالارکیا است که لذت خواندن یک رمان خوب را برای خوانندگان به همراه دارد.

 مصطفی بیان / چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۴٠۱

داستان یک دختر مبارز

📖 داستان یک دختر مبارز

✍ شخصیت اصلی داستانِ «خانه‌ی آفاق» یک دختر مبارز است. دختری جوان و شجاع که هدفش «آزادی و سرنگونی شاه» بود. او تصور می‌کرد عامل اصلی همهٔ بدبختی‌ها، شاه است. اوست که مردم ایران را فقیر کرده است. شاه، دیکتاتور و زورگو بود به جای اینکه برای مردمش مدرسه و بیمارستان بسازد، خرج حکومت و کشورهای دیگر می‌کرد (صفحه ۱۳۳)؛ به همین دلیل محبوبه رفت قاتی گروهی شد که با شاه سر جنگ داشتند.

🔷 محبوبه (شخصیت اصلی داستان) می‌خواست انتقام مردمش را از شاه بگیرد. شاهی که خونِ جوانانِ معترض را کفِ خیابان ریخت (صفحه۸۴) او شجاع بود؛ دختری زرنگ و مبارز که دستگاه اطلاعات شاه حریفش نبود.

🔶 داستان با ضربهٔ ناگهانی شروع می‌شود. خیلی سریع. با حملهٔ ساواک به خانهٔ تیمی‌شان. انفجار، تیراندازی و کشتهٔ شدنِ دوستانِ محبوبه.

محبوبه مجبور به فرار می‌شود و سر از خانواده‌ای فقیر در محله‌ای دور افتاده در می‌آورد. زندگی چند روزهٔ محبوبه در خانهٔ آفاق، تجربه‌ای جدید برای او به وجود می‌آورد.

🔷 خانه و محلهٔ آفاق، نماد ایران و مردم ایران است که تا سر حد مرگ زندگی می‌کنند. همه یاد گرفتهٔ بودند شاه پرست باشند و توسری بخورند و حرف زور بشنوند. محبوبه دوست داشت یک‌روزی اهلِ محلهٔ آفاق حقیقت را بفهمند. بفهمند، که زندگی‌شان روی شن و خاک است و دلشان خوش نکنند به آرزوهای کوچک مثل نصب تلویزیون توی خیابان و یا کشیدنِ سیمِ برق به محل‌شان! بفهمند که دشمن‌شان شاه است و حق‌شان بیشتر از این‌هاست.(صفحهٔ ۱۳۴ و ۱۳۹).

🔶 داستانِ «خانهٔ آفاق»، داستانِ دختران و زنان ایران است. زنانی که قربانی سیاست‌های غلط شاه شدند و یا مبارز که اسلحه به سمت شاه گرفتند. حتما این کتاب را بخوانید.

✍ مصطفی بیان / جمعه ۲۹ مهر ۱۴٠۱

📖 خانه‌ی آفاق / سارا نظری / نشر برج / چاپ اول، ۱۴٠۱ / ۸۴ هزار تومان

📰 این چشم ها مال من نیست!

📰 این چشم ها مال من نیست!

✍ مصطفی بیان، داستان نویس.

📰 روزنامه اطلاعات / سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱ / ضمیمه ادب و هنر 👇

معرفی داستان بلند «خواب زمستانی» نوشتۀ گلی ترقی

✍ پنجاه سال قبل، گلی ترقی در سن ۳۲ سالگی داستان بلند «خواب زمستانی» را می‌نویسد. داستان در ۱٠ فصل تدوین شده و خاطرات زندگی پیرمردی تنها و فرسوده را مرور می‌کند.

🔷 «خواب زمستانی»، داستان ۷ رفیق، هاشمی، جلیلی، انوری، عزیزی، احمدی، مهدوی و حیدری است؛ که در نوجوانی عهد می‌بندند تا آخر عمر کنار یکدیگر باشند؛ اما بعد از گذر سال‌ها از هم دور می‌افتند و حالا پیرمرد (راوی داستان) تنهاست.

🔶 هر فصل داستان، روایت یکی از دوستان پیرمرد است. فصل چهارم، هفتم و دهم هم به روایت خود راوی می‌پردازد. داستان‌ها به هم پیوسته و در عین حال مستقل از دیگری‌اند.

🔷 نکتهٔ مهم داستان این است که مشخص نیست راوی داستان (پیرمرد) کدام یک از این هفت تن است و شاید هم هیچ یک از آنها نباشد. لطف داستان در همین است که به جذابیت و کشش داستان کمک می‌کند.

🔶 درونمایه داستان، مرگ و تنهایی آدم‌هاست که به صورت تمثیل در شکل پیرمرد به تصویر کشیده شده است: «خواستم باور کنم که مرگ خاتمه نیست، خواستم از دستِ نیستی که شبانه روز پشت پنجره ام ایستاده و نگاهم می کند بگریزم. خیال عبث تری بود.» (از متن کتاب / صفحه ۲)

🖇 خواندن داستان «خواب زمستانی» خالی از لطف نیست؛ به خصوص این که فضایی نوستالژیک دارد که مخاطب را به زمستان سال ۱۳۵۱ می‌برد.

✍ مصطفی بيان / ۱۸ شهریور ۱۴٠۱

«بزها به جنگ نمی روند»، رمانی واقع‌گرا و طبیعت‌گرا

«بزها به جنگ نمی روند»، رمانی واقع‌گرا و طبیعت‌گرا

نگاهی به رمان «بزها به جنگ نمی روند» نوشتۀ مهیار رشیدیان

نوشته: مصطفی بیان / چاپ شده در ماهنامه ادبیات داستانی چوک، شماره ۱۴۵ ، شهریور ۱۴۰۱

رمان «بزها به جنگ نمی روند»، مهیار رشیدیان، نشر نیلوفر، ۲۶۱ صفحه، ۴۵ هزار تومان، چاپ اول ۱۳۹۹

بزكوهی در ایران باستان، نماد آبخواهی، زایندگی، فراوانی نعمت و محافظت است. از همین رو هرجا كه گذر آب باشد نقش های فراوان بزكوهی را می‌بینیم و مضمون آن آبخواهی است و بیان ارزش و اهمیت بی بدیل عنصر آب در نزد مردمان ایران باستان است.

یکی دیگر از دلایل اهمیت بز کوهی، قله نشینی اوست. بزها را انسان همواره در افراشته‌ترین تیغه‌ها و قله‌ها و دشوارترین مسیرهای کوهستانی دیده است.

رمان «بزها به جنگ نمی روند» داستانِ احداث سدی در یکی از روستاهای مرزی کشور به نام گوراب است. روستای پلکانی که تمام خانه هایش از سنگ و چوب است.

فردوسی در شاهنامه از گوراب به نیکی نام برده‌است: به گورابه اندرنهادند روی / همه راه شادان و با گفتگوی.

گوراب، از روستاهای قدیمی و باستانی است. این منطقه را به این خاطر گوراب نامگذاری کرده‌اند که در گذشته تمامی آب‌ها و سیلاب‌های مناطق اطراف پس از باران به آنجا روانه می‌شد و پس از مدت کمی در زمین فرو می‌رفت، به همین علت به این منطقه گوراب گفتند؛ یعنی جایی که آب‌ها در زمین فرو می‌رود.

داستان دربارۀ احداث سدی در گوراب است. پروژۀ دولتی که باعث تنش میانِ اهالی روستا و تیم سدی سازی می شود. به همین دلیل مهندس پروژه (به عنوان نماینده دولت) سعی بر اعتماد سازی دارد. این اعتمادسازی باعث ارتباط نزدیک بین مهندس و اهالی روستا می شود. مهندس برای برقراری آرامش بین دولت و مردمِ روستای گوراب پیشنهاد می دهد دولت خانه ها و باغ های اهالی را بخرد و اهالی روستا دسته جمعی به محلِ جدید گوراب مهاجرت کنند.

اما اهالی روستا به این دلیل که نیکان و نیاکان شان در قبرستان قدیمی دفن هستند، حاضر به تغییر مکان نمی شوند. با دخالت بزرگ و معتمد اهالی گوراب، ماموستا مصطفی، روحانی معروف روستاهای همان حدود رضایت اهالی گوراب را مبنی بر نقل مکان جلب می کند؛ ماموستا مصطفی، فتوای انتقال گورها را به قبرستان جدید داده و گونی‌های مناسب برای انتقال استخوان ها آماده می شود؛ و خواننده تصور می کند که داستان تمام شده است. اما داستانِ ناپدید شدنِ شفیق، راز هانا و پیدا شدنِ قبر دختر جوان تازه خاکسپاری شده با بدنی تازه و تجزیه نشده باعث ایجاد تعلیق و کشمکش در داستان می شود. رازهایی که در ابتدای طرح داستان، خواننده را مُجاب می کند که رمان را ادامه بدهد.

این حوادث، نارضایتی برخی از اهالی روستا و همچنین تحریکات کدخدا باعث می شود آتش تفرقه بین اهالی روستا و حتی کارگران اداره سدسازی با کارفرما برافروخته تر شود. تمام این ها باعث می شود فرصت برای انجام فعالیت های مخفیانه کدخدا و افرادش مثل کاک خلیل، از جمله قاچاق و کول بری از مرز فراهم شود.

«شفیق هر وقت غیب می شه میره عراق، میره ببینه جنازه ی فک و فامیلش، پدر و مادر، خواهر و برادرش رو پیدا کردن یا نه…» (صفحه ۵۸ کتاب)

داستانِ کولبرها، داستانِ قاچاق و کولبری از راه های صعب العبور و انتقال اسلحه و کالای غیرقانونی برای کدخدا و اشرار و حامیانش در ظلمات کوه و دشت، زیر آسمان سیاه، از لابه لای سنگ ها، از روی شیب های ریزشی سنگریزه ها، انعکاس نور موبایل های کولبرها روی سفیدی برف های همیشگی قله ها و ارتفاعات کوهستان های مرزی؛ راه های صعب العبوری که روزی قتل گاه جوانان این سرزمین در نبرد با عراقی ها و گروهک های مزدور و وطن فروش بوده است و حالا بعد از سال ها که از جنگ می گذرد، از این راه مخفی برای قاچاق و کولبری استفاده می شود! (طنز تلخ)

«کول بری کار سختیه؟ سخت!؟…. کول مَرد می خواد…» (صفحه ۱۴۷ کتاب)

این جا سوالی در ذهنِ خواننده پدید می آید: تمام این سنت‌شکنی‌ها برای انتقال گورها و احداث سد برای چه هدف مهمی می‌تواند باشد؟

این جاست که مردم دربرابر قدرت قرار می گیرند. قدرت مرکزی (دولت) و قدرت جبر زیست محیطی. تعدادی از کارگران و اهالی روستا با تحریک کدخدا، دست به اعمال خشونت‌آمیز برای توقف طرح سدسازی می زنند. به آتش کشیدنِ کامیون و دزدیده شدنِ چند مرتبه کابل های تونل از این جمله هستند. شاید به خیالشان بتوانند خانه شان را حتی برای یک روز، دیرتر تخلیه کنند.

بالاخره اداره ی سد توانسته بود تعدادی از باغ ها و چند خانۀ روستا را بخرد. اما برخی مخالف فروش باغ ها و خانه هایشان بودند. حتی آنهایی که خانه های شان بالادست روستا بود تصور می کردند اگر آب بالا بیاید باز به خانه های آنها نمی رسد. به شدت بین اهالی روستا اختلاف افتاده بود؛ اما راهی وجود نداشت و در نهایت مجبور بودند روستا را تخلیه کنند (قدرت دولت) چون وقتی آبگیری سد شروع شود و وقتی دریچه ها را ببندند تا سد لبریز شود، همه غرق می شوند.

در پایان داستان، روستای گوراب، رفته رفته غرق می شود. حالا استخوان های مُرده های بی گور و نشان روی آب آمده است. روستانشینان در سودای گورهای آبا و اجدادی شان هستند.

مقاومت اهالی روستا برای گورهای نیاکان و اجدادشان و مبارزه طبیعت در برابر صنعتی شدن به دست انسان، مفهومی زیبا به خواننده منتقل می کند. از همه مهم تر، این مبارزه طبیعت با انسان خودخواه است: مانند برف و باران در بخش اول داستان، تشکیل درۀ پیش بینی نشده در حفاری ابتدای مسیر کارگاه سدسازی و گرد و غبار شدید و مه غلیظ در پایان داستان. این ها هر یک پیامی از سوی طبیعت است.

مهیار رشیدیان متولد سال ۱۳۵۷ است. رمان «بزها به جنگ نمی روند»، سومین کتاب داستانی اوست که توسط نشر نیلوفر وارد بازار کتاب شده است. رمان از چند تک روایت تشکیل شده است که به شکل گیری روایت اصلی داستان کمک می کند. فضای داستان دراماتیک است. داستان همچنین به برخی فجایع تاریخی اشاره دارد: روایت تلخ جنگ تحمیلی و جنایت گورهای دسته جمعی توسط صدام حسین و گروهک های منافقین بعد از پذیرش قطعنامه. و همچنین نقد حقوق کارگری، اشاره به قصۀ تلخ کولبران و قوانین مدنی از مضمون ها و درونمایه های رمان محسوب می شود. «بزها به جنگ نمی روند»، رمانی واقع‌گرا و طبیعت‌گرا است. این رمان را باید اثری برآمده از وضعیت جامعۀ ایران بعد از جنگ تحمیلی، دورۀ سازندگی و صنعتی دانست. دوره ای که دولت بر صنعتی شدن و مدرن شدن اصرار دارد اما جامعه بر حفظ ارزش ها، گذشته، آثار نیاکان و حتی یادبودهای سربازان جنگ.

نگاهی به رمان سالتو نوشتۀ مهدی افروزمنش

در روزنامه سازندگی (صفحه ادبیات و کتاب) چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۴٠۱ می‌خوانیم:

نگاهی به رمان سالتو نوشتۀ مهدی افروزمنش

مصطفی بیان / داستان نویس

رمان «سالتو»، رمانی مهیج و پُر داستان است. صحنه هایی ترسناک و مهیج، مردهایی با صورتِ خونی، دست های بسته به صندلی، قیافه های نزار، زالوهایی که خون آدم ها را می مکند، آدم های ترس خورده، اسلحه، قلتشن هایی با لباس های چرک گرفته و دندان های سیاه و زرد، مثل آب خوردن آدم کشتن و هر شب خوشحال بودن از روز گیر پلیس نیفتادن.

«سالتو»، داستانِ جوانی کشتی گیر و جسور به نام سیاوش است که بدونِ مربی به امید قهرمانی و پهلوانی، مسابقه می دهد؛ روزی ناگهان بخت به او رو می کند و یک مرد ثروتمند و عاشقِ کُشتی به نام نادر تصمیم می گیرد دستِ او را بگیرد و از او حمایت کند؛ و این آشنایی نقطه عطفی است که از آن به بعد فضای داستان حال و هوایی معمایی و رازآلود پیدا می کند.

سیاوش (راوی داستان)، نمایندۀ جامعۀ محروم و زیر خط فقر است که قوانین بی رحمانۀ خود را دارند. او محل زندگی خود را جزیره معرفی می کند. مکانی مستقل در دلِ کلانشهر پایتخت که به چشم دیده نمی شود اما مستقل از قوانین اجتماعی و عرف جامعه، قانون نانوشته و اربابِ خود را دارد. داوود لجن، ارباب و قانون گذار جزیره است و اهالی جزیره بی برو برگرد مجبور به رعایت و فرمانبری هستند.

نادر متعلق به جامعۀ مرفه و بی درد است که در جوانی قهرمانِ کشتی بود؛ اما انقلاب و جنگ باعث می شود که از مسابقات جهانی کشتی جا بماند و مسیر زندگی اش تغییر کند. نادر به سیاوش کفش و دوبنده‌ی کشتی می‌پوشاند تا سیاوش به رویای هرگز تحقق نیافته‌ی نادر که قهرمانی در کشتی است جامۀ عمل بپوشاند.

سیاوش وارد زندگی نادر می شود. با همسر نادر، رویا و دوست نادر، سیامک که او را سیا صدا می‌زنند آشنا می‌شود؛ و کم‌کم متوجه اسراری دربارۀ زندگی آن‌ها می‌شود. از طرف دیگر، سیاوش به قهرمانی کشتی نزدیک و نزدیک‌تر و در مسابقات جهانی حاضر می‌شود. به مرور با پُررنگ‌شدن حضور سیاوش در زندگی نادر، سیاوش متوجه می شود که نادر از جنس داود لجن، قاچاقچی خرده پا است اما با ظاهر زندگی متفاوت. او متوجه می شود آشنایی با نادر، برخلاف تصورش از سرِ خیرخواهی نبوده است.

می توان گفت؛ داستانِ سالتو به سه بخش فقر و خشونت حاشیه شهر، مسابقات کشتی و ثروت، قدرت، فساد و قاچاق در بالای شهر تقسیم می شود.

خواننده در «سالتو» شاهد چند خُرده روایت است: گذشته سیاوش، مرگ مادر سیاوش، فاش شدنِ راز نادر، راز عشق قدیمی میان سیامک و رویا و در نهایت مرگ سیامک همگی به ایجاد کشش، جذابیت و تعلیق در رمان کمک می کند. «سالتو» پُر از تصویر است. تصویر هایی که به شکل گیری ساختمانِ داستان کمک می کند«ریتم تند» از دیگر مشخصه‌های رمانِ «سالتو» است که بر جذابیت و مهیج بودنِ فضای رازآلود و پُرتعلیق داستان کمک می کند.

رمان «سالتو» یک رمان اجتماعی و رازآلود است که به بررسی طبقات اجتماعی کلانشهری مانند تهران می پردازد. به بخشِ فراموش شدۀ حاشیه شهر که گاهی با تصمیمات مدیران شهر از تصویر شهر پاک می شوند تا به این شکل صورت مسئله را پاک می کنند.

دو راهی احساس و وظیفه / یادداشتی بر داستان بلند کوه مرگی نوشتۀ حسین عباس زاده

– یادداشت «دو راهی احساس و وظیفه / یادداشتی بر داستان بلند کوه مرگی نوشتۀ حسین عباس زاده» _ سایت کافه داستان – ۲۲ خرداد ۱۴۰۱

مصطفی بیان

«هیچ وقت فکر نمی کردم روزی یک قاتل را عمل کنم؛ قاتلی که بهترین دوستانم را از من گرفته بود؛ قاتلی که بهترین روزهای عمرم را تباه کرده و مرا زخمی به اسارت برده بود. حالا قرار بود او زیر دست من عمل بشود.» (صفحه ۱۷۳)

با خواندنِ پنج جمله از متنِ این داستان؛ طرح داستان برای خواننده مشخص می شود. داستان دربارۀ تک تیرانداز عراقی است که در زمان جنگ تحمیلی در یکی از درگیری ها، تعداد زیادی از سربازان جوان ایرانی را به شهادت می رساند ولی بالاخره بعد از چند ساعت درگیری نفس گیر، توسط ۸ سربازِ جوان و کم تجربه به اسارت گرفته می شود. حسِ انتقام و تنفر در رگ های ۸ سرباز جوان ایرانی دمیده و آنها منتظر  فرمانده نشدند. هرکس نظری دربارۀ شیوۀ کشتنِ تک تیرانداز عراقی می داد. بخاطر عدم تجربه و ناآگاهی سربازان، بالاخره تصمیم نادرست می گیرند و سرباز عراقی را با دستانِ باز از کوه پرت می کنند؛ به گمانِ آن که، تک تیرانداز عراقی در آن ارتفاع و زیر بارش سنگین برف از بین خواهد رفت و یا خوراک حیوانات خواهد شد! اما سرنوشت به گونۀ دیگری رقم می خورد. چند روز بعد، آن ۸ سرباز در یک شب سرد و یخبندانِ دی ماه، توسط چند سرباز عراقی به فرماندگی آن تک تیرانداز، غافلگیر و به اسارت گرفته می شوند.

«نباید دست هایش را باز می کردیم. نباید بهش رحم می کردیم. ترحم بر پلنگ تیزدندان/ ستمکاری بُود بر گوسفندان!» (صفحه ۴۲ کتاب)

داستانِ ۸ سرباز وظیفه که هیچ تجربه ای از جنگ و ماهیت جنگ نداشتند و از سر جبر و برای دفاع از ناموس و وطن، ترک منزل و دیار کرده بودند و در مقابل هجوم نابرابر دشمن خون خوار ایستاده بودند؛ با یک تصمیم اشتباه و عجولانه و از سر تنفر و حسِ انتقام جویی، سرنوشت خود را تغییر می دهند.(طنز تلخ داستان)

از ۸ سرباز، ۷ سرباز توسط آن تک تیرانداز عراقی از کوه پرت می شوند؛ اما سرنوشت راوی داستان مانند ۷ هم رزم دیگرش نیست؛ او از روی خوش شانسی یا شاید بتوان گفت، بدشانسی، زخمی به اسارت گرفته می شود.

حالا سال ها بعد از پایان جنگ نابرابر هشت ساله ایران و عراق، راوی داستان، پزشک شده است و مطبی در مشهد دارد. یک روز آن مرد تک تیرانداز عراقی به مطب او می آید و از او می خواهد بیماری سرطانش را درمان کند؛ بدون آنکه دکتر (شخصیت اصلی داستان) را بشناسد.

«بیمار نگاهش را دوخت به چهره ام. من هم نگاهش کردم. قلبم تندتند زد. از درون داغ شدم. با خودم گفتم خدا کند توی صورتم چیزی مشخص نباشد، ولی داشتم می لرزیدم. دستم را به لبۀ میز گرفتم و فشارش دادم. سعی کردم محکم باشم. هر دو خیره به هم نگاه کردیم. با خودم گفتم نباید کم بیاورم، نباید خودم را ببازم.» (صفحه ۱۰۵ کتاب)

تنفر و حسِ انتقام در وجود راوی شعله می کشد. نباید بگذارد این بار مانند بار قبلی، آن تک تیرانداز عراقی قسر دربرود؛ باید انتقام دوستانش را بگیرد. اما راوی بین دو راهی قرار می گیرد. حسِ انتقام و احساس وظیفه به عنوان پزشک. وظیفه پزشکی ایجاب می کند که بیمار را بدونِ توجه به ماهیت درونی، شغل و سمت سیاسی و حتی به عنوان جانی ترین آدمِ روی زمین به چشم «بنی آدم» نگاه کند و به قسمش وفادار بماند. دوراهی «احساس» و «وظیفه». بدترین دوراهی برای راوی داستان. کدام را باید انتخاب کند؟

«چه چیزی ما آدم ها را مقابل هم قرار داده است؟» (صفحه ۱۱۷ کتاب) لعنت به جنگ، لعنت به آدم های عوضی که به قدرت می رسند که انسان ها و مردمِ دو همسایه را در مقابل هم قرار می دهند. ما آدم ها تقاصِ خودخواهی، جاه طلبی، طمع قدرت طلبان و سیاستمدران را پس می دادیم. حتی بعد از سه دهه از پایان جنگ!

مردم از جنگ خسته شده بودند: «هشت ساله؛ جنگ بسه دیگه.» (صفحه ۱۱۱ کتاب). هنوز هم خستگی و زخمِ جنگ از تن شان صیقل نشده است. حتی بعد از این همه سال، مردم دیگه فیلم جنگی نگاه نمی کنند … فیلم طنز می بینند. (صفحه ۸۶ کتاب)

«کوه مرگی» داستانی ضد جنگ است. داستان از سختی های جنگ می گوید. از رشادت، شهادت، اسارت، شکنجه، از کولاک و برف و سرمای استخوان سوز اواخر دی ماه کوهستان های کردستان، نبودنِ آذوقه و ماموریت های بیست روزه تا یک ماهه بدونِ دوش و حمام داغ!

راوی داستان، سرباز وظیفه ای دیپلمه بود که آرزو داشت دورانِ خدمتِ سربازی را زود تمام کند و به خانه برگردد. برای آینده برنامه ریزی می کرد و به فکر کار و تحصیل فکر بود. در جنگی که هر ثانیه امکان داشت کشته شود و فقط باید به فکر زنده ماندن می بود، امید داشت و امید بود که باعث می شد بتواند در بدترین شرایط به آینده فکر کند.

داستان، شروعی خیلی خوب و قوی دارد. آنقدر کشش دار، که خواننده را مُجاب می کند داستان را ادامه دهد؛ اما این کششِ داستانی از نیمۀ دوم داستان کاسته می شود و آن فضای پُر التهاب به فضایی آرام و شاعرانه بدل می شود. طوری که پایان داستان، بسیار کلیشه ای و شعار گونه به نظر می رسد و در نهایت به آن مثل معروف: «کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد» می رسیم: «کوه همیشه کوه هستند، ولی آدم ها نه. کوه ها از سنگ هستند و همیشه سنگ باقی می مانند؛ حتی زمانی که خُرد بشوند، ولی آدم ها نه. آدم ها همیشه آدم نیستند. گاهی خودخواه، مغرور، خبیث، وحشی و درنده، گاهی خمیده و افسرده و پشیمان و ناتوان اند.» (صفحه آخر کتاب)

نکتۀ دوم که می توانم به آن اشاره کنم: در داستانِ «کوه مرگی» دو تک داستان داریم؛ داستانِ سرقت کیف و لپ تاپ راوی داستان و داستان عمو عباس که هیچ ارتباطی به خط و جریانِ اصلی داستان ندارد و این عدم ارتباط باعث لطمه به طرح اصلی داستان می شود.

نکتۀ آخر: اشاره نویسنده به دو شخصیت تاریخی «نادر شاه افشار» و «کلنل پسیان» در صفحۀ ۶۱ کتاب. دو شخصیت متضاد با مضمون اصلی داستان. کلنل پسیان، در اولین روزهای قدرت‌گرفتن رضاخان از سازش با حکومت مرکزی خودداری کرد و بر علیه حکومت مرکزی قیام کرد و جنگید؛ و دیگری، نادرشاه، آخرین فاتحِ بزرگِ آسیای میانه، که بعد از هجوم به هند، دو الماس «کوه نور» و «دریای نور» را به عنوان غنائم جنگی از هند بیرون آورد؛ در حالی که مضمون و درون مایه اصلی داستان «کوه مرگی» ضدیت با جنگ، دفاع از میهن، مبارزه با هجوم بیگانه و پیامدهای فاجعه بار جنگ است. از این رو، انتخاب و نام بردنِ این دو شخصیت تاریخی سنخیتی با مضمون و درون مایه اصلی داستان و شخصیت اصلی داستان ندارد!

حسین عباس زاده، متولد سال ۱۳۵۸ و ساکن مشهد است. داستان بلندِ «کوه مرگی» جدیدترین کتابِ اوست که به تازگی توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است. داستان ۱۹۰ صفحه ای در نوزده فصل و به قیمت ۵۵ هزار تومان که بهار امسال، وارد بازار کتاب شده است.