جان کامپتون پاین، افسر انگلیسی و مولف کتاب حاضر، در پایانِ ماموریتش در هند قبل از بازگشت به وطن تصمیم گرفت به ایران سفر کند. سفر او به ایران در سال ۱۸۸۴ میلادی / ۱۲۶۳ خورشیدی مقارن با اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار بود. پاین می خواست از جنوب تا شمال ایران را در مدت سه ماه طی کند. سه ماه پیاده روی در ایران با هزینه ی شخصی. علاقه و اشتیاقِ این افسر انگلیسی این بود که پاین در زمانِ خدمتش در ارتش هند زبان هندی و تا حدودی زبان فارسی را فراگرفت. آموختنِ زبانِ فارسی باعث شد تا این افسر انگلیسی قبل از ورود به وطنِ خود سری به آرامگاه سعدی و خیام بزند. زیرا گلستان سعدی و رباعیات خیام را خوانده بود و به گمانِ خواننده ی این کتاب، این آشنایی برای پاین آنقدر الهام بخش بوده که بخواهد آسمانِ صاف و بدون ابر سرزمین ایران را در سال ۱۸۸۴ تجربه کند.
جان کامپتون پاین، متولد سال ۱۸۵۷ است. در جنگ دوم افغان (۱۸۸۰ – ۱۸۷۸) که نبردی میان نیروهای انگلیس و افغان بود و دو سال به طول انجامید، جان پاین افسر انتقال نیروی ارتش بود. در سال ۱۸۸۱ به درجهی ستوانی ارتقاء یافت.
پاین در ابتدای دفتر خاطراتش می نویسد: …. دانلود کنید
اصلیترین دلیلِ عدمِ تمایل نویسندگان به ورود به ادبیات جنگ، به نارضایتی از وضع موجود جامعه برمی گردد.
به بهانۀ حضور محبوبه حاجیان نژاد در نیشابور
مصطفی بیان / چاپ شده در نشریه آفتاب صبح نیشابور / چهارشنبه ۲۶ دی ۱۴۰۳
همزمان با هفتۀ کتاب و کتابخوانی به دعوتِ انجمن داستان سیمرغ، محبوبه حاجیاننژاد به نیشابور آمد.
محبوبه حاجیان نژاد متولد سال ۱۳۶۳ و ساکن سمنان است. از وی یک مجموعه داستان با عنوان «ح دو چشم» و چهار رمان با عنوان های: «یاماها»، «بوماران»، «آسودگی» و «میحانه، میحانه» منتشر شده است.
مجموعه داستان «ح دو چشم» در سال ۱۴۰۰ نامزد جایزۀ ادبی جلال آل احمد شد؛ و همچنین رمان «بوماران» نیز در سال ۱۴۰۲ شایسته تقدیر جایزۀ ادبی قلم زرین و نامزد بهترین رمان دفاع مقدس معرفی شد. وی در سال ۱۳۹۷ مفتخر به دریافت نشان جایزۀ ادبی امیرحسین فردی از حوزۀ هنری تهران شدند.
حاجیان نژاد برای اولین بار به نیشابور سفر کرده است. صبح یکشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۳ به همراه محبوبه حاجیان نژاد و استاد حجت حسن ناظر، نویسنده و پژوهشگر فرهنگ و هنر از امکانِ تاریخی و فرهنگی نیشابور بازدید کردیم.
آنچه میخوانید گفتوگویی است با این نویسنده جوان و موفق سمنانی دربارۀ جهان داستانی اش.
چه چیزی باعث شده است که علاقه مند به نوشتنِ در حوزۀ ادبیات جنگ و دفاع مقدس باشید؛ چه عاملی شما را به این نوع ژانر ادبی می کشاند؟
جنگ همیشه از موضوعات مورد علاقه ی من برای نوشتن بوده. دلیلش شاید به تآثیرات عمیق و دنباله داری برمی گردد که جنگ در تمام ابعاد زندگی انسان ها در یک کشور به جا می گذارد. تأثیراتی که حتی گاهی تا نسل های بعد ادامه پیدا میکند و زیست انسان های دورهای را که به ظاهر جنگ را درک نکرده اند نیز تحت تأثیر خود قرار می دهد. از سوی دیگر به نظرم همیشه جنگ موضوع جذابی برای نوشتن است. چون در جنگ موقعیت ها و شرایطی پیش می آید که در زندگی عادی کمتر با آن روبرو می شویم. موقعیت هایی که به شدت بر روح و روان، شخصیت، زیست و نگاه انسان ها اثر می گذارند. در جنگ بسیاری از مفاهیم ابعاد تازه و متفاوتی پیدا می کنند و گاهی به ماهیتی کاملاً متضاد با آنچه پیش از آن بوده اند، تبدیل می شوند و این درست همان چیزی است که نویسنده برای خلق جهان داستانی خود به آن نیاز دارد. چیزی که اگر نویسنده با چیره دستی از آن بهره بگیرد می تواند در عین اینکه داستانی با موقعیت های جذاب جنگ خلق می کند، دیدگاه هایی را مطرح کرده و به مفاهیمی دست پیدا کند که نه تنها محدود به موقعیت های جنگی نیستند بلکه در هیچ حصاری از زمان، موقعیت، مکان و شرایط نیز نمی گنجند و انسان هر عصر و هر زمان را با خود همراه می کنند.
چرا نویسندگان جوان و همچنین حرفه ای کمتر وارد ادبیات جنگ می شوند؟
به نظرم یکی از اصلی ترین دلایلی که برخی از نویسندگان تمایلی به ورود در حوزه ی جنگ و دفاع مقدس ندارند، به نارضایتی از وضع موجود جامعه برمی گردد. وضعی که حاصل از شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مملکت است. در ذهن عموم مردم و برخی از نویسندگان جوان و حتی نویسندگان باتجربه، نوشتن از جنگ و به طور خاص نوشتن از هشت سال جنگ تحمیلی ایران و عراق به معنای تآیید و حتی حمایت و رضایت از وضع موجود است. تا آنجا که گاهی نویسندگان این حوزه متهم به القابی مثل «نویسندهی حکومتی» و عناوینی از این قبیل می شوند. دلیل دیگر شاید وابسته به اقبال عمومی مردم باشد که در گذر از یک نسل به نسل دیگر تمایل به این نوع ادبیات کمتر می شود و به تبع آن برخی نویسندگان ترجیح می دهند با احتیاط بیشتری به این حوزه ورود کرده و بیشتر به دنبال سلیقه و علاقه ی عموم مردم و نسل جدید بروند تا مخاطب را بیشتر به اثر خود جذب کنند. دلیل دیگر دشواری های نوشتن در این حوزه است. نویسنده ی حوزه ی جنگ اگر بخواهد اثری درخور و شایسته خلق کند، برای درک موقعیت خاص و شگفت جنگ نیاز به تحقیق، پژوهش، مطالعه و گاهی تجربه ی زیست های دارد که اثرش را برای مخاطب باورپذیر و ملموس کند.
فکر نویسنده شدن نخستین بار کی به ذهنتان خطور کرد؟
کتاب خواندن و ساعت ها غرق شدن در دنیای قصه ها از تفریحات مورد علاقه ی من در کودکی بود. قصه ها ساعت ها ذهن مرا با خود درگیر می کردند. طوری که گاهی زمان و مکان فراموشم میشد. وقتی ده ساله بودم برای اولین بار بعد از خواندن یک کتاب قصه، احساس کردم میل عجیبی برای نوشتن یک داستان در من به وجود آمده. به گوشه ی خلوتی خزیدم و داستانی نوشتم. این اتفاق برای من بسیار جذاب و لذت بخش بود. از همانجا دغدغه و رویای نوشتن مرا به دنبال خود کشاند و در هر دوره از زندگی به شکل و شمایلی در آمد و مرا به سمت و سویی کشاند تااینکه با نوشتن چند داستان و رمان مسیرم را هموار و روشن کرد.
ریشۀ یک ایده چگونه از داستان هایت درمی آید؟
من ایده های داستانی را به وقت نوشتن داستان پیدا نمیکنم. بلکه آنها از قبل در ذهن من هستند. گاهی ذهنم از سال ها قبل با آنها درگیر بوده و بی آنکه قصد نوشتن داستانی دربارهی آنها را داشته باشم، به آنها فکر کرده و با آنها زندگی کرده ام. ایده ها بیشتر در حین زندگی روزمرهی شخصی و کاری، معاشرت با آدمها، سفر، مطالعه، در فراز و فرود زندگی شخصی، گشت و گذار در مکان ها و فضاهای مختلف به ذهنم خطور پیدا می کنند. به وقت نوشتن داستان ایده ی را که مناسب باشد انتخاب کرده و پر و بال می دهم و اینطور داستانم شکل می گیرد.
آیا برای نوشتنِ داستان صرفا حضور در کلاس های داستان نویسی کافی است؟
صرف حضور در کلاس های داستان قطعاً نمی تواند شرط تعیین کننده در نویسنده شدن یک فرد باشد. گرچه نمی توان تأثر و ارزش آن را انکار کرد. من سال ها قبل از حضور در کارگاه های نویسندگی داستان می نوشتم و داستان های من در جشنواره های زیادی حائز رتبه می شد. البته این موضوع به این دلیل بود که من علاقه زیادی به خواندن داستان داشتم و همین باعث شده بود به صورت ناخودآگاه برخی از اصول و تکنیک های نوشتن را رعایت کنم. با این وجود وقتی شرایط حضور در کلاس برای من فراهم شد، سطح داستان هایم تا حد زیادی ارتقا پیدا کرد و به جرآت می توانم بگویم شش ماه حضور منقطع و دورهای من در کارگاه های داستان برابری می کرد با چندین سال پی درپی نوشتن در خلوت و بر اساس تجربه خودم. از این رو همیشه معتقدم گرچه حضور در این کلاس ها، از کسی نویسنده نمی سازد اما اگر شرایط دیگر نویسنده شدن از قبیل استعداد، علاقه، پشتکار، استمرار و… مهیا باشد، میتوان گفت مسیر را تا حد زیادی روشن و هموار خواهد کرد.
آخرین کتابی که خواندید؟
آخرین کتابی که خواندهام رمان «نبودن» است از مهدی زارع. نویسندهای که در تمام این سال هایی که در مسیر نوشتن بوده ام، اولین و اثرگذارترین راهنما و استاد من در نوشتن داستان و رمان بوده است.
آیا برای فرزندانتان کتاب می خوانید؟
قطعاً برای فرزندانم کتاب می خوانم. همانطور که از کودکی شان این کار را کرده ام. و معتقدم خواندن کتاب در حالت کلی و داستان و قصه به طور خاص یکی از مؤثرترین راه ها برای پرورش ذهن و خلاقیت بچهه است و مهمتر از اینها راه درست زندگی را به آنها خواهد آموخت.
آیا اثر جدیدی هم در دست چاپ دارید؟
در حال حاضر در حال نوشتن رمانی هستم که به اتفاقات اجتماعی و تاریخی دورهای مهم در شهر سمنان می پردازد.
و سخن آخر؟
سخن آخر اینکه از شما ممنون و سپاسگزارم و امیدوارم نسل های بعدی با کتاب و دنیای قصه و داستان انس و الفت بیشتری از مردم زمانه ی ما داشته باشند.
شامگاه سهشنبه چهارم دیماه ۱۴۰۳ نشستی با موضوع «بررسی رمان خیابان آکادمی» به همت انجمن داستان سیمرغ نیشابور در «نگارخانه پنجره» برگزار شد.
در این نشست که با حضور تنی چند از علاقهمندان ادبیات داستانی همراه بود، مجید نصرآبادی، مدرس داستاننویسی و منتقد به نقد اثر پرداخت. پونه شاهی، مترجم و داستاننویس؛ درباره ترجمه کتاب سخن گفت. مصطفی بیان، داستاننویس و موسس انجمن داستان سیمرغ نیشابور و علی ملایجردی، مترجم این کتاب نیز درباره اثر به گفتگو و تبادل نظر با حاضران پرداختند.
محور سخنان کارشناسان در مورد کیفیت ترجمه کتاب، موضوع رمان و ساخت و پرداخت آن؛ نقاط قوت و ضعف اثر و شاخصههای یک ترجمه خوب بود.
این جلسه نقد و بررسی کتاب، با خواندن بخشهایی از رمان پایان یافت.
به دعوت انجمن داستان سیمرغ محبوبه حاجیان نژاد به نیشابور می آید.
وی قرار است روز شنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۳ همزمان با هفته ی کتاب و کتابخوانی در نگارخانه ی پنجره حضور یابد.
محبوبه حاجیان نژاد، متولد سال ۱۳۶۳ و ساکن سمنان است. از وی یک مجموعه داستان با عنوان «ح دو چشم» و چهار رمان با عنوان های: «یاماها»، «بوماران»، «آسودگی» و «میحانه، میحانه» منتشر شده است.
مجموعه داستانِ «ح دو چشم» در سال ۱۴۰۰ نامزد جایزه ی ادبی جلال آل احمد شد؛ همچنین رمان «بوماران» نیز در سال ۱۴۰۲ شایسته تقدیر جایزه ی ادبی قلم زرین و نامزد بهترین رمانِ دفاع مقدس معرفی شد.
حاجیان نژاد در سال ۱۳۹۷ مفتخر به دریافت نشانِ جایزه ی ادبی امیرحسین فردی از حوزه هنری تهران شدند.
همچنین در بسیاری از جوایز معتبر ادبی در بخش تک داستان مانند: جشنواره کبوتر حرم، جشنواره سوره، جشنواره خاتم، داستان حماسی و جشنواره داستان انقلاب حائز رتبه و مقام شدند.
نشست «دیدار و گفتگو با محبوبه حاجیان نژاد» به همت «انجمن داستان سیمرغ نیشابور»، شنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۳ ساعت ۱۷ تا ۱۹ در نگارخانه ی پنجره، بلوار بعثت، بعثت ۲۸ نبش بعثت ۳/۲۸ پلاک ۲۷۱ برگزار می شود.
مصطفی بیان، داستان نویس و دبیر انجمن داستان سیمرغ نیشابور درباره ی رمان «میحانه، میحانه» و خاطره قیصری، داستان نویس و مدرس دانشگاه درباره ی رمان «آسودگی» سخنرانی خواهند کرد.
چاپ شده در نشریه آفتاب صبح نیشابور / شماره ۱۲۹ / ۲۹ مهر ۱۴۰۳
مرتضی فخری متولد سال ۱۳۵۱ در نیشابور است. یکی از مهمترین نویسندگان فرمگرا است. مردی که هر سال یک یا دو کتابی تازه روی پیشخوان کتابفروشیها میگذارد. پاییز سال گذشته کتابی تازه از او دیدم: «پوستین تلخ».
راوی یکی از داستانهایش میپرسد: «چرا خدا باید پوستین آدم بر تو بیندازد و بر من پوستین گرگ؟… .» شاید برای همین است که راویِ داستان در زمان و مکان گم شده. همه چیز درباره او با این کلمه آغاز میشود: «چرا…؟» زیرا «آدم شدن به همین سادگی نیست…..» (بخش از داستانِ پوستین تلخ».
مرتضی فخری، ذهنی پرسشگر دارد؛ زیرا او جویای «حقیقت» و «درستی» است. زیرا پرسش مبدأ جهش فکری اوست. پرسش نقشی کلیدی در آفرینش داستانهای او دارد و پرسشگری، نقدکردن و برای یک سوال پاسخخواستن از ویژگیهای داستانهای مرتضی فخری است.
«بگو آيا كسانى كه مى دانند و كسانى كه نمى دانند يكسانند تنها خردمندانند كه پندپذيرند.» (زمر، آیه ۹).
بارها شنيدهايم كه زندگي اينجا جدا از سياست نيست. اين جداناپذير بودن زندگي و سياست، خاص ايران نيست و در سراسر دنيا، زندگي اجتماعي انسان با سياست در هم پيچيده است. داستاننويسان در خلق جهانِ داستاني و شخصيتهاي خود، نميتوانند وضعيت اجتماعي، سياسي و اقتصادي زمانه داستانشان را ناديده بگيرند. به قول احمد محمود «سياست به ما تحميل شده است. شما چه كسي را ميتوانيد پيدا كنيد كه به سياست كار نداشته باشد يا در زمينه سياست صحبت نكند… من نويسنده هستم. نويسنده شخصيتپرداز است. من اگر بخواهم وجه روشني را از يك شخصيت حذف بكنم، آن وقت به خوانندهام راست نگفتهام. شخصيت من آن وقت كامل نيست. همه آدمها امروز سياسي هستند… وجه غالب داستانهاي من سياسي نيست. آدمها به ناچار سياسي شدهاند.» (برگزيده از گفتوگو با احمد محمود در كتاب هفته، ۲ تيرماه ۱۳۸۰)
ذهن پرسشگر وضع موجود را به چالش میکشد تا بهتر بفهمد و بهتر تغییر دهد. ذهن پرسشگر در انسان خصلت رهاییبخشی ایجاد میکند: به گفته اندیشمندان علوم انسانی رهایی از «همینی که هست»، رهایی از جبرگرایی و رهایی از تعلقاتی که نمیپسندد.
«کارد را به گلویش نزدیک و نزدیکتر برد. تیزنای کارد بر آن پوست طلایی، بوسهای تند نهاد. گاو با آن پاهای عجیب و غریبش، گامی به عقب برداشت و بر پِهِنها، رد سُمهایی عجیب غریبتر را حک کرد. سُمهایی که پنج شاخه بودند. سم بودند؛ ولی به پنجههای انسان میمانستند. حالا کافی بود، تیزنای کارد، بر پوست بگذرد و رگ را پاره کند و خون بیرون بجهد.» (بخشی از داستان یابوی سنگ تراش).
داستانهای فخری تاكنون همگي با الهام از يك دوره تاريخي خاص نوشته نشدهاند؛ او نویسندهی همهی فصول است. فخری برای همهی زمانها مینویسد. او میپرسد و نقد میکند. زیرا او نویسندهی پرسشگر و منتقد است.
فخری رازهاي بسياري را درون خود نگه ميدارد و گذشته و حال و آينده را به هم پيوند ميدهد. چهار داستانِ این مجموعه از لايههای درهمتنيده تشكيل ميشود: زندگی، عشق، مهربانی، آداب و رسوم، سیاست و مذهب. داستانِ «پوستین تلخ» در بسياري از جاها به رئاليسم جادويي نزديك ميشود و تصاويري خيالگونه ارائه ميدهد. انتخاب اين سبك از سوي نويسنده ميتواند به سبب تغيير سليقه بازار كتاب به سمت آثار تخيلي باشد. ولي به نظرم در نهايت اين مفهوم را به خواننده القا ميكند كه وقتي مصائب آنقدر بزرگ شود كه نتواني واقعگرايانه با آن مواجه شوي دست به دامن خيال ميشوي و از وقايع اطرافت قصه خودت را مي سازي. زبان روايت كموبيش بسته به موقعيت تغيير ميكند. گاه خشك و گاه شاعرانه ميشود. روايت گاهي بسيار شتاب ميگيرد طوري كه انگار از روي وقايعي بپرد، ولي گاهي آنقدر كُند ميشود كه ميتواند براي خواننده ملالآور شود؛ مانند داستانِ «عمارت مرگ».
در چهار داستانِ این مجموعه ما با توصيفهاي سينماييگونه بسياري مواجه هستيم. اين از ويژگيهاي داستانهای مرتضی فخری است. انگار داریم تئاتر میبینیم. همهی آدمهای داستانهای مرتضی فخری مقابلِ چشمانِ خواننده ظاهر میشوند. میخندند، گریه میکنند، فریاد میزنند، سکوت میکنند، زنده میشوند، میمیرند و حتی میپرسند…. سوال میکنند.
مجموعهی «پوستین تلخ» شاملِ چهار داستانِ بلند با عنوانهای: پوستین تلخ، یابوی سنگ تراش، عمارت مرگ و آقای روشن، آقای تاریک است؛ که در ۲۰۴ صفحه توسط انتشارات افراز منتشر شدهاند.
مدیر جایزه داستان سیمرغ به آفتاب صبح نیشابور گفت: «بهار ۱۴٠۴، پرواز هفتمین جایزهی داستان سیمرغ در آسمانِ نیشابور»
فراخوان هفتمین دوسالانهی جایزهی داستان سیمرغ، همزمان با دهمین سالِ فعالیت «انجمن داستان سیمرغ نیشابور» بهار ۱۴٠۴ اعلام خواهد شد. این دوره همانند دورهی گذشته در دو بخش فراملی و منطقهای (ویژهی نویسندگانِ نیشابوری) با حضور شش داور مطرح کشوری برگزار خواهد شد.
مدیر این جایزهی ادبی توضیح داد: «همانند دورهی گذشته ما در این دوره یک برگزیدهی در بخش فراملی و یک برگزیده در بخش منطقهای خواهیم داشت و در هر بخش سه نویسندهی شایسته تقدیر معرفی خواهیم کرد. جوایز نقدی این دوره دو برابر خواهد شد. به برگزیدهی بخش ملی، تندیس سیمرغ و جایزهی نقدی ۲٠ میلیون تومانی و به برگزیدهی بخش منطقهای تندیس سیمرغ و جایزهی نقدی ۱٠ میلیون تومانی اهدا خواهد شد. به شایستگان تقدیر هر بخش نیز، لوح تقدیر و هدیه نقدی یک میلیون تومانی اختصاص دادهایم. داستانهای برگزیدهی این دوره هم مانند دورههای گذشته در مجموعهای مستقل به چاپ خواهد رسید.
جایزهی داستان سیمرغ، یک جایزهی مستقل و خصوصی است که از سال ۱۳۹۴ به همت انجمن داستان سیمرغ نیشابور و بخش خصوصی برگزار میشود.
دورهی اول: سال ۱۳۹۴ / بخش منطقهای
دورهی دوم: سال ۱۳۹۵ / بخش منطقهای
دورهی سوم: سال ۱۳۹۶ / بخش منطقهای
دورهی چهارم: سال ۱۳۹۷ / بخش استانهای شرق کشور
دورهی پنجم: سال ۱۳۹۹ / در دو بخش منطقهای و فراملی
دورهی ششم: سال ۱۴٠۱ و ۱۴٠۲ / در دو بخش منطقهای و فراملی
دورهی هفتم: سال ۱۴٠۴ / در دو بخش منطقهای و فراملی
داستان بلند «سجیر» (به زبانِ عربی فاطما) نوشتهی «رجاء عالم» به تازگی با ترجمهی علی ملایجردی روانهی بازار کتاب شده است.
فاطما، دختری نوجوان، لاغر اندام و سر تا پا ارغوانی پوش به نکاح مردی جوان و خوش تیپِ عرب به نام سجیر درآمد. سجیر کارش پرورش مار بود و فاطما را شیرفهم کرده بود که حق ندارد به اتاقِ سمت راست خانهاش قدم بگذارد. فاطما فقط میتوانست وارد مطبخ، حمام، توالت و اتاقی که شبِ اول در آن خوابیده بود، شود. البته فاطما راجع به آن اتاقِ ممنوعه زیاد کنجکاو نبود. اما چند روزی گذشت و این اتاقِ ممنوعه برای فاطما به رازی آزاردهنده تبدیل شده بود. او میخواست منشا بوی بدی که از سجیر میآمد را پیدا کند. در ششمین روز ازدواجش این کنجکاوی به یک شیطان نافرمان بدل شد و به محض این که سجیر در را باز کرد، فاطما پشت سرش وارد اتاق ممنوعه شد. فاطما مات و مبهوت ماند و به صدها ماری که جلویش بودند خیره شد. فاطما فهمید که این اتاق ممنوعه مزرعهی پرورش مار سجیر است. اتاق پُر بود از قفسهای کوچک و بزرگی که در آن مارهایی به اندازهها و رنگهای مختلفی نگهداری میشدند.
وقتی فاطما توسط یکی از مهمترین، کشندهترین و باارزشترین مارهای سجیر گزیده میشود، او از یک دختر نوجوانِ بیگناه، تنها و طرد شده به زنی با استعدادی فوقالعاده و حسی مرموز در کنترل مارهای همسرش و توانایی سفر با آنها به قلمروهایی فراتر از تجربیات عادی انسانی تبدیل میشود.
سجیر به این نتیجه میرسد که هیچ پادزهری برای زهر شاخ سیاه بزرگ وجود ندارد و فاطما حتما خواهد مُرد. به همین دلیل شبانه به منزل پدرِ فاطما میرود. فاطما بعد از این مرحله وارد مرحلهای شد که سجیر و پدر فاطما نمیتوانستند درکش کنند. فاطما به موجود عجیبالخلقه تبدیل میشود. حالا این مار ارزشمندِ سجیر در جایی از بدنِ یاقوتی درآمده عروس جا گرفته بود.
«این دختر دیگر پذیرفتنی نیست، این دیگر موجودی نیست که بشود نامش را آدم گذاشت، او شر و شیطان است، برای همیشه شر است.» (متن کتاب/ص۳۳)
صدای آه کشیدنِ فاطما از اعماقِ آفرینش میآمد. او یک دختر نبود. بلکه زنِ اغواگری سرشار از زندگی بود. عروسِ جوان به خطرناکترین نوع از مارها تبدیل شده بود، یک زن مار که سعی میکرد از چنبره خود بلند شود.
حالا این عروسِ جوانِ مار یا ملکهی مارهای سجیر، توانایی سفر به قلمروهایی فراتر از تجربیات عادی انسانی تبدیل میشود. فاطما در سفر به جهانِ مارهای سجیر، با شاهزاده تارای، یک جنگجو قهرمان مالیخولایی ملاقات میکند. او و تارای یکدیگر را جادو میکنند……
داستانِ «سجیر» داستانِ جذاب و پُرکششی است. جنبه فانتزی داستان، نقش زیادی در لذت بردنِ خواننده دارد.
«رجاء عالم» متولد سال ۱۹۷٠ رماننویس عربستانی و اهل مکه است. برخی از آثار او به زبان عربی ممنوع شده است رجا عالم گفته است: «واقعیت این است که مردم من در حال دور شدن از فرهنگ خود هستند و بسیاری از آنها دیگر سرنخی از چیزی که من در مورد آن مینویسم ندارند. بنابراین من خودم را به دنبال راههای جدیدی برای برقراری ارتباط، برای زبانهای دیگر میگردم، و انگلیسی هم همین بود. با خواندن آنها به زبانی دیگر احساس زنده بودن میکنم»
رجاء عالم در سال ۲٠٠۲ داستانِ «فاطما» (ترجمهی فارسی آن سجیر، نشر چارکوچه) را منتشر کرد. وی در سال ۲٠۱۱ برگزیدهی جایزه «من بوکر عربی» شد.
داستان در جامعهی اسرائیل و در شهر اورشلیم (بیت المقدس خودمان) اتفاق میافتد. یکلیا دختر امصیا، پادشاه اورشلیم، دل به چوپان دربار، کوشی، میدهد. پدر که تاب این هنجارشکنی و بیآبرویی را ندارد، دستور میدهد تا در برابر خیمهی اجتماع، پیراهن رنگارنگ دخترش را بدرند و زنگولهی رسوایی به پای او بربندند و عریان از شهر بیرونش کنند.
یکلیا هراسناک و تنها از آن چه بر سرش آمده در کنار رود ابانه پرسه میزند که ناگهان شیطان در لباس چوپان پیر فانوس به دست بر او ظاهر میشود: «ردای درازی بر تن داشت. ریش بلند و آویختهاش به سینه سائیده میشد…»(متن کتاب)
سپس شیطان به گفتگو با یکلیا مینشیند و از او دربارهی آن چه بر سرش آمده میپرسد.
نکته یکلیا اینجا نماد است.
شیطان یکلیا و عشقش را تحقیر میکند. تفسیر و گفتگوی شیطان، زمینه را برای روایتش از کیفیت رانده شدن خویش از درگاه الهی مهیا میسازد. او عشق را نه ودیعهای الهی بلکه رازی میداند که از جانب شیطان در وجود انسان نهاده شده است.
شیطان از کسانی یاد میکند که به این راز پی بردهاند و وجودشان مست از شادابی و شیرینی آن شده است و این مقدمهای برای شروع روایت اصلی رمان از جانب شیطان میشود؛ شیطان داستانِ اورشلیم را در زمانِ پادشاهی میکاه، نمایندهی یهوه در آن سرزمین مقدس بازمیگوید.
اوج داستان ورود زنی است به نام تامار؛ ازجنگ برای اورشلیم سوغات آورده است. تامار با فتنه و اغواگری در دلِ پادشاه و اطرافیان او نفوذ میکند. میکاه بر او دل میبندد. ناگهان قاصدی از راه میرسد و پیغام میدهد که یهوه بر یاکین نبی ظاهر شده و گفته است: «شیطان از سدوم کسی را بلند کرده و لعنت خدا با اوست. اسرائیل دروازههای شهرهای خود را میبندد و از ورود او به شهر خود جلوگیری میکند.» (متن کتاب)
میکاه با دلی شکسته به شهر باز میگردد و تامار پشت دروازههای شهر میماند. عسابا، پسر عموی پادشاه، که خود را به هوس و گناه فروخته، میکوشد تا به میکاه دلداری دهد. پادشاه برای فراز از این دو راهی و وسوسههای پسرعمویش از امنونِ عابد میخواهد تا با تعریف داستانهایی از خشم یهوه، او را از این سردرگمی و اضطراب نجات دهد.
امنون داستان قوم لوط را تعریف میکند. اما هیچ چیز نمیتواند بر قلب پادشاه تسلی باشد و از تردید او بکاهد. بالاخره با وسوسههای عسابا شبانه به دروازهی شهر میرود و تامار را با خود به قصر میآورد. تامار با دلرباییهایش پادشاه را مسخ میکند. پادشاه چنان شیفتهی حرکات تامار شده که فرصت بوسیدنِ پاهای او را در مقابل چشم پوشی از سلطنت اسرائیل برابر میداند. در مقابل او زانو میزند و به جای یهوه او را مافوق جهان میخواند
یهوه به نشانهی خشم، توفان و بیماری وبا را به سراغ اورشلیم میفرستد. زنان و مادران نگران و وحشت زده به قصر میآیند و از پادشاه میخواهند تامار را اخراج کند. پادشاه نمیتواند از آن چشم بپوشد (عشق زمینی)
مردم، شائول ماهیگیر را به نمایندگی از اورشلیم برای صحبت کردن جلو میفرستند؛ در نهایت حس وظیفهشناسی در قبال مردم او را وادار به اخراج تامار میکند، مردم، تامار را از شهر میرانند. با رانده شدنِ تامار، گویا قلب میکاه نیز از سینه خارج میشود. داستان به پایان میرسد.
در نهایت با گفتنِ نقش یهوه در آرام کردنِ قلب میکاه، روایت به پایان میرسد.
«پادشاه با دردی که آرامش نیافته بود، خود را تسلیم میکرد.» (متن کتاب)
داستانِ یکلیا وئتنهایی او روایت اسطورهای لیلیت است. باید دقت داشت این رمان سال ۱۳۳۴ یعنی دو سال بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ منتشر شده است. شرایط جامعهی ایران و سایهافکنی تاریک به سبب حضور دیگربارهی لیلیت در جامعهی ایران دههی سی تعبیر کرد.
روایت سورئال و تخیل نویسنده و پیوند آن با اسطوره غیر بومی (غیر ایرانی) با پدیدههای واقعی اجتماعی _ سیاسی بیتاثیر نبوده است.
نکته زیرساخت رمان #یکلیا_و_تنهایی_او اسطوره لیلیت است و پیوند بینامتنی بسیاری بین آن دو وجود دارد.
سوال حالا چرا لیلیت؟
پاسخ زیرا به باور او شیطان به کمک لیلیت (تامار در رمان) تلاش کرده است انتقام خویش را از حرکت ایرانیان در راندنِ اهریمن (از زمان اسطورهها تا امروز) از مرزوبوم ایرانیان بگیرد و بازگشت خویش را در سرزمین ایران با آغشتنِ گناه و تنهایی ندا دهد.
نتیجه یکلیا نماد سرزمین ایران است.
اهریمن چه کسانی هستند؟ بیگانگان و دستنشاندههای فریبکار آن در سرکوب نهضت ملی ایران؛ یک جور بازنمایی نوعی اسطوره تورانی.