قدرت اعجاز قلم نویسنده

سوژه ی خوب داستان، نیروی عجیب و غریبی دارد. هر زمان که پای خواندن آن بنشینید حتی در غروب های دل تنگ و کسل آور بعداز ظهر جمعه، داستانِ خوب را بخوانید، آرامشی خاص از احساس هیجان و امنیت پیدا می کنید که موقع خواندن به سراغتان می آید. سوژه ی خوب، ترکیبی از شخصیت های داستانی و فضای مناسب و تاثیرگذار است.

شخصیت اول می آید، شخصیت دوم کنار آن قرار می گیرد و همین طور شخصیت های بعدی تا به خلق یک سوژه خوب داستان می رسند تا خواننده که از دور آن ها را می بیند به سمت خودشان جذب کنند. درست عین تابلوی زیبا که ناخودآگاه، آدم با نگاه آن تعقیبش می کند.

سوژه خوب داستان همان کاری می کنند که نقش و نگار تابلو با نگاه آدم می کند؛ اینکه نویسنده شخصیت های داستان و خطوط مسیر سوژه داستان را با هم ترکیب کند تا پیام را به خواننده انتقال دهد، خیلی لذت بخش است. الان کاملا احساس می کنم که خداوند در هنگام خلق انسان چه لذتی می برد؛ این لذت را فقط نویسنده می تواند احساس کند.

این احساس را قبل از شروع نوشتن نمی دانستم، اما حالا که رفته ام و جذابیت هایش را کشف کرده ام، دیگر نمی توانم به سادگی «ترکش» کنم.

سوژه های خوب داستان از نگاه نویسنده چیزی اند و از دید خواننده چیزی دیگر؛ و در دو حالت سعی در رساندن پیام دارند و وسوسه ایی برای خواندن و یا کشاندن خواننده به نویسنده.

نویسنده خوب می خواهد دید و تفکر خواننده را درگیر کند. درست شبیه نقاش که با خلق تابلوی خوب، ناخودآگاه نگاه بیننده، خطوط تابلو را تعقیب می کند.

حالا که قدرت اعجاز قلم نویسنده را کشف کرده اید، انگار وسوسه شده اید داستانی بنویسد. ولی حتما باید مراقب قدرت اعجاز قلم باشید تا با نیروی عجیب خود، شما را از مسیر اصلی منحرف نکند.

مصطفی بیان   

نشست ادبی «شب ارنست همینگوی»

اولین نشست از شب های ادبی انجمن داستان نویسی سیمرغ به نویسنده امریکایی و برگزیده نوبل ادبیات، «ارنست همینگوی» اختصاص داشت. این نشست به مناسبت سالروز تولد «ارنست همینگوی»، بعدازظهر سه شنبه سی ام تیر ماه ۱۳۹۴ در کتابکده فرّ اندیشه برگزار شد. موضوع سخنرانی، زندگینامه، قصه خوانی و نقد و بررسی آثار ارنست همینگوی بود.
از جمله حاضران در این جلسه میتوان اشاره داشت به :استاد حجت حسن ناظر، دکتر شهرام وجوهی، دکتر قندهاری، دکتر استیلایی، دکتر فریده راد، محمدعلی خیرآبادی، نیما خیرآبادی، مجید نصرآبادی، مرتضی قربان بیگی، مهدی کاکولی، و خانم ها سارا عیش آبادی، فروغ خراشادی، نعیمی، دلخوش، سعادت خواه، قدمیاری و …

شب ارنست همینگوی 2
این نشست ادبی برای اولین بار در شهرستان نیشابور با حضور نویسندگان و علاقمندان به داستان های «ارنست همینگوی» برگزار شد.
پایان بخش برنامه ى «شب ارنست همینگوی» قرائت داستان کوتاه «اردوگاه سرخ پوستان» نوشته همینگوی بود که توسط مصطفی بیان خوانده شد.

سوژه هایی که نوشتن درباره شان سخت و دشوار است

سوژه هایی هست که نوشتن درباره شان سخت و دشوار است. تا به حال فکر کرده اید چه حکمتی در  داستان هایی با سوژه های ژانر وحشت و ترسناک وجود دارد؟ چرا نویسنده به سراغ چنین سوژه هایی می رود؟

برای فهم و درک آن لازم است به احساس نویسنده در لحظه خلق اثر راه پیدا کنیم. چرا که هر آنچه در این نوشته ها دیده می شود، نتیجه احساس کامل شخصی و یک هیجان فردی نویسنده است.

خالقان چنین آثاری تمام زیبایی و اصول هنری را در کنار سوژه اصلی داستان قرار می دهند و تمام وحشت که حاصل هیجان فردی نویسنده است به خواننده کنجکاو تزریق می نماید. شاید شما تصور کنید که این هنر نویسنده، یک جور خودخواهی و شاید رهایی یا ارضای نویسنده از هیجان درونی اش است، اما همین هیجان نویسنده است که در اروپا و امریکا میلیون ها شمارگان فروخته و از روی آثارش اقتباس های ادبی فراوانی شده است.

شخصيت‌ های اصلی داستان‌های شكل گرفته بر پايه اين نوع از ادبيات الزاما ارواح پس از مرگ نبودند بلكه بيشتر شامل موجوداتی خفته، ارواح، خون آشام‌ها، هيولاها در اعماق جنگل‌ها، غارها، موجودات فضايی و يا حتی موجودات ساخته شده از سوی خود انسان‌ها در آزمايشگاه می‌باشد.

گاهی اوقات نویسنده های این نوع ژانر ادبی نه به خاطر علاقه، بلکه برای فرار از خاطرات تلخ و هراس درونی شان به کاغذ و قلم پناه می برند و خشم و هراس خود را با خلق شخصیت های ذهنی خود، آثاری بزرگ پدید می آورند. از نمونه های بارز این نوع نویسنده ها که در کودکی شاهد صحنه های دلخراش بوده اند؛ می توان «کلایو بارکر»، «رابرت آلبرت بلوخ» و «چارلز بِمانت» را نام برد؛ که بعدها در داستان هایشان به آنها اشاره می کنند.

بارکر در خاطراتش به کشته شدن یک چترباز فرانسوی که در چهارسالگی به همراه پدرش در نمایشگاه هوایی لیورپول شاهد آن بود، و یا چارلز به کشته شدن سگش توسط همسایه سنگدل و بی رحم به وضع دلخراشی در کودکی توضیح می دهند.

«رابرت اروین هوارد»، «آلگرنون هنری بلک وود» و « هوارد فیلیپس لاوکرافت» از نویسنده موفقی بودند که ترس و وحشت در هیجان درونی شان برانگیخت تا آنجا که شرایط پیرامون زندگی نویسنده در سلامت روان آنها تاثیر منفی گذاشت و در نهایت منجر به خودکشی شد.

اما علی رغم تصور من و شاید شما، این آثار خیلی هم بی حساب و کتاب خلق نمی شود و پشت سرش تحقیقات علمی و شاید سیاسی و اعتقادی بسیاری است که می شود نیت باطل را درشان پیدا کرد.

جايزه ادبی برام استوكر كه به اسكار وحشت شهرت دارد از سال ۱۹۸۷ هر ساله برای تقدیر از نويسندگان موفق ادبيات ژانر وحشت برگزار می شود.

با این وجود و فارغ از تحقیقات، همچنان این آثار چنان مورد استقبال به نظر می رسند که شاید برای ما که تخصصی هم در این نوع ژانر نداریم، تنها به راه سرگرم کننده ی این اثر هنری و شاید مدعی، رجوع کنیم.

«استفن کینگ» کتابی دارد به نام «درخشش» که تا دلتان بخواهد، خواننده را به وحشت می اندازد. کتاب را انتشارات البرز چاپ و بهنام دیانی هم آن را ترجمه کرده است.

مصطفی بیان

این یادداشت در شماره ۵۵۷ (شنبه ۲۶ بهمن ۹۲) هفته نامه چلچلراغ به چاپ رسید

ارتباط معنادار شخصیت های داستانی با دنیای ما

صد درصد چشمتان به یک عکس خانوادگی قدیمی برخورد کرده است. عکسی کاملا معمولی و بدون هیچ روتوش و حذف نقطی ای. عکس هایی که پسرها و دخترها همراه پدر و مادر مقابل دوربین ایستاده اند. آنها با اعتماد به نفس به دوربین نگاه می کنند. چهره شان تا حدی شاد و راضی نشان می دهد. انگار همه در این عکس احساس امنیت می کنند و دنبال این نیستند که چهره شان را با چه کرمی و رنگی پوشانده اند و یا دنبال این نیستند که عیب شان را برای آیندگان مخفی کنند. با همان سادگی مقابل دوربین می ایستند.

نمونه بارز این عکس، عکس خانواده دکتر ارنست در داستان «خانواده سوئیسی رابینسون» نوشته «یوهان داوید ویس» است. می توان از درون همین عکس اطلاعات زیادی درباره داستان این خانواده کشف کرد.

نشان دادن ظاهری شخصیت های داستانی، وظیفه نویسنده است که همانند یک عکاس، اطلاعات اولیه درباره شخصیت های اولیه داستانش را در نگاه اول به خواننده نشان دهد.

جمال میر صادقی در کتاب «شناخت داستان» می گوید: «چخوف برای القای تنهایی و بینوایی پدر از ابزار بیانی و جنبه های فنی داستان نویسی کمک گرفته تا توانسته به این موفقیت دست یاید. از این رو در مرحله ی اول، نویسنده برای رسیدن به مقصود خود از الفاظ یاری می گیرد و این الفاظ، مقصود نویسنده را در ذهن دیگری، یعنی خواننده انتقال می دهد. وقتی این انتقال صورت می گیرد، یعنی چیزی در ذهن دیگری تصویر می شود، داوری او را بر می انگیزد که نویسنده تا چه حد توانسته در ارائه مقصود خود توفیق یاید و آفریده ی او تا چقدر با واقعیت جهان همخوانی دارد.»

مانند رستم، پهلوانی درشت اندام و شکست ناپذیر، شخصیت رمان «بوف کور» نمونه ایی از انسان سرگشته و دلباختنه و بیزار، استاد ماکان، شخصیت «چشم هایش» هنرمند مبارز و از خود گذشته، آهو خانم شخصیت «شوهر آهو خانم» زن زجر دیده و هوودار و بلقیس شخصیت «کلیدر» مادری فداکار و از خود گذشته.

ای کاش عکس های امروزِ من و شما به سادگی عکس های دیروز می بود.

مصطفی بیان  

این یادداشت در شماره ۵۵۵، ۱۲ بهمن ۹۲ ، هفته نامه چلچراغ به چاپ رسید

پیمانه سخن گذشتگان

من هرگز باور ندارم روزی داستان های گذشتگانمان در دنیای پر زرق و برق امروز، حتی با بی توجهی مدیرانمان نسبت به ادبیات گذشته، کاملا از بین بروند و خاک شوند.

داستان های گذشتگان درست مثل واقعیت های پرُ رنگ زندگی ماست که با گستره زندگی انسان همنشین شده است و همانند جسممان، روح و روانی آرام دارند و برخی دیگر اخلاقیاتی متفاوت با واکنش های تند و تیز، در جامعه ی ما در جریانند؛ که هدف همه ی آنها متعادل کردن مسیر صحیح زندگی آیندگان که ما هستیم، می باشد.

این ثروتی است ارزشمندتر از طلای زرد، سیاه و سرخ که از گذشتگان، آگاهانه و پُر از تجربیات، در باب قصه های تعلیم و تربیت در اختیار ما قرار گرفته شده است. مثل قصه های «قابوس نامه» تالیف عنصر المعالی کیکاوس بن اسکندر پادشاه مازندان که برای پسر خود رسم هرکاری و آداب هر یک از مشاغل را توضیح می دهد، و «چهار مقاله عروضی» تالیف احمد عروضی سمرقندی و «اخلاق ناصری» تالیف خواجه نصیر الدین طوسی و کتاب های دیگری که در بیان قصه هایی زیبا برای نشان دادن اخلاق و تربیت اجتماعی ما آمده است، مثل «کلیله و دمنه»، «مرزبان نامه»، «جوامع الحکایات و لوامع الروایات»، «گلستان»، «تذکره الاولیا»، «اسرار التوحید»، «بختیار نامه»، «سندباد نامه» و «طوطی نامه».

خلاصه اینکه حکایت، قصه، تمثیل، داستان، رمان، نوول و… هرچه که هست به گفته مولانا جلال الدین بلخی پیمانه، ظرفی و وسیله ای برای بیان حقایق و معارف و پیام ها و سخن هاست.

مصطفی بیان

بیاییم نویسنده هایمان را باور داشته باشیم

خیلی دوست دارم در مورد همه چیز بنویسم. فکر کنم نویسنده های بزرگ هم چنین حس و حالی داشتند اما توانایی اش را هم نداشتند که همه رویاهایشان را بر روی کاغذ بیاورند. حالا نه الزاما رویا، هر چیز ناخودآگاهی که به ذهن نویسنده خطور کند.

چه خوب می شد هر موضوع ناخودآگاهی چه بی ربط و یا با ربط بر روی کاغذ آورد و خواننده را وادار کنیم تا به دنبال معنای آن برود. اگر جامعه ایی اندیشه و تفکر نویسنده اش را محدود کند آن موقع جامعه دچار منطق های وارداتی از ادبیات غرب و شرق می شود.

اگر پای ذهن های خلاق خودآگاه و یا ناخودآگاه وسط بیاید آن موقع نام نویسندگان بزرگ و کتاب های ارزشمندی در جامعه می درخشد.

جامعه ایی بسته شبیه آدم هایی می شود که همه یک جور لباس می پوشند و یک جور راه می روند و به یک سمت می روند؛ شبیه خط تولید کارخانه عروسک سازی که فقط یک شکل عروسک از روی یک فرمول تولید می کند. آدم های موجود در این جامعه به دلیل شباهت های بسیار به هم وضعیتی مرگبار دارند.

این جاست که نویسنده می تواند جامعه را از این شباهت دردناک رها سازد و به آدم ها شخصیت بدهد. کسی چه می داند، شاید کسی نویسنده ها را باور ندارد!

مصطفی بیان  

کافکا و هدایت

حتما سوژه داستان کتاب «مسخ» نوشته «فرانتس کافکا» را می دانید. یک روز از خواب بیدارمی شوید و طبق عادت برای مرتب کردن موهایتان، مقابل آینه اتاق می ایستید. ولی برخلاف همیشه، آن لحظه متوجه می شوید به یک سوسک تبدیل شده اید. حدس می زنید آن لحظه چه احساسی دارید!؟ گمان می کنم زندگیتان  به یک کابوس تبدیل می شود و همه چیز را تمام شده برای خود تصور می کنید.

کافکا در ابتدای داستان، فضای رعب آور و ناباورانه را روی چشم خواننده می گشاید. که خواننده در ابتدای داستان از خود می پرسد: «چه بر سرم آمده؟»

ریشه گروتسک (Grotesque) در ادبیات به اسطوره های یونانی و داستان هایی با مضامین نبرد با هیولا باز می گردد؛ با موجوداتی ناشناخته، عجیب و غریب، ترسناک و تنفر برانگیز و در نهایت طنزآمیز. مانند برونتس (Brontes)، استروپس (Steropes) و آرگس (Arges) یا پولیفمس، هیولای یک چشم، پسر پوسایدون در ادیسه نوشته هومر یا متامورفیس نوشته اوید (Ovid)؛ همین طور گروتسک های کمدی در آثار شاخص مانند شاه لیر اثر شکسپیر.

یکی از بهترین نمونه های گروتسک، گوژپشت نتردام اثر ویکتورهوگو و همین طور هیولای فرنکشتاین، و در شبح اپرای پاریس، اریک را هم می توان از نمونه های گروتسک فرض کرد. همین طور کاراکتر «دیو» در «دیو و دلبر» و شخصیت گالم در ارباب حلقه ها اثر جی. آر.آر.تالکین گروتسک هستند. از دیگر نمونه ها در گروتسک رومانتیک می توان آثار ادگار آلن پور و «تریسترم شندی» اثر استرن اشاره کرد. گروتسک در داستان «آلیس در سرزمین عجایب» و «داستان های گالیور» از نمونه های عالی گروتسک اند؛ شخصیت های بسیار عجیب ولی در عین حال مناسب با ادبیات کودکان بودند.

گروتسک در لغت هر چیز تحریف شده، زشت، غیرعادی، خیالی یا باورنکردنی را گروتسک یا صُوَر عَجایب یا عجیب و غریب می‌گویند. در تعريف گروتسک در غرب، كتاب هایی نوشته شده است و برای آشنایی با این سبک یا شیوه ادبی می توان به کتاب «گروتسک در ادبیات» نوشته  فیلیپ تامسون مراجعه کنید.

در این شیوه یا سبک ادبی، شخصیت های داستانی در فضایی تاریک، سرد و مرموز به سر می برند. آنها اغلب اختیاری ندارند و در زنجیره ی حوادثی گرفتار آمده اند که تمام تلاش آن برای رهایی، به شکست می انجامد و هیچ راهی به اراده ی غالب در پس آن نمایش ندارند.

کافکا در داستان نویسی سبکی خاص ابداع کرد که بعدها به کافکایی مشهور شد؛ و نویسندگان بزرگی همچون صادق هدایت و مارکز دنبال رو این سبک شدند. مارکز می‌گوید با خواندن مسخ کافکا بود که فهمید «می‌توان جور دیگری نوشت».

صادق هدایت در پیام کافکا (۱۳۲۷) در ستایش از کافکا و به واقع در توضیح اندیشه های خود  می نویسد: «آیا به نظر نمی آید که آثارش یک جور فعالیت برای تلافی ناکامی های زندگی بوده است.»

«بوف کور» صادق هدایت، شرح تلاش روحی مردی است که می خواهد خود را بشناسد و چگونگی مسخ شدگیِ خویش را دریابد. هدایت  از همه کناره می گیرد و از طریق نوشتن در جستجوی خویشتن خویش بر می آید. او می نویسد تا هم به معنای زندگی پی برد و هم معنایی به زندگی خود دهد.

او در اروپا تحصیل کرد و چون به ایران بازگشتند به انگیزه های مردم دوستی و روشنفکری خواست به مردم کشورش خدمت کنند. اما بی سوادی و فقر و جهل عمومی سبب پیدایش شکاف عمیقی بین او (که روحیه نیمه ایرانی و نیمه اروپایی داشت) و عوام می شد.

داستان های صادق هدایت نشان دهنده ی خلاقیت اوست، زیرا در آن ها واقعیت را به شکلی بدیع توصیف می کند و به همین واقع گرایی صادقانه بزرگ ترین خدمت او به ادبیات معاصر ایران است. «حسن میرعابدینی» در کتاب «صد سال داستان نویسی ایران» می نویسد: «نوشتن برای صادق هدایت نه وسیله ی کسب جاه و مقام و نزدیک شدن به قدرت ها، بلکه شیوه ی زندگی بود.»

مصطفی بیان

این مقاله در روزنامه آرمان، چارشنبه ۹ بهمن ۹۲ چاپ شد

شخصیت هایی که از یاد می روند

«رابرت اسکولز» در کتاب «عناصر داستان» می گوید: «به هنگام بررسی شخصیت های داستان بزرگترین اشتباه ممکن اصرار بر «واقعی بودن» آنهاست. هیچ شخصیتی در کتاب یک شخص واقعی نیست. حتی اگر در یک کتاب تاریخ باشد و نامش یولیسزاس گرانت (هجدهمین رئیس جمهور امریکا)»

اما عده ایی دیگر این باور را دارند که شخصیت و زندگی، رابطه ای متقابل دارند. نویسندگان که زندگی را خوب شناخته و با کنجکاوی به آن نظر افکنده اند، خالق شخصیت های داستانی باورپذیری هم بوده اند.

«جمال میرصادقی» در کتاب «عناصر داستان» توضیح می دهد: «نویسنده در آفرینش شخصیت هایش آزادانه عمل کند، یعنی با قدرت تخیل، شخصیت هایی بیافریند که با معیارهای واقعی جور نیاید و از آن ها حرکاتی سر زند که از خالق او – نویسنده – ساخته نباشد و با آدم هایی که هر رو در زندگی واقعی می بینیم تفاوت داشته باشد.»

تمام انسان ها بدون استثناء دارای شخصیت هستند و وظیفه یک نویسنده ماهر این است که شخصیت داستانی خود را به خوبی به خواننده در عمل داستانی معرفی نماید. زیرا نمود شخصیت در رفتار انسان تجلی می یابد.

آیا تاکنون داستانی خوانده ای که هیچ انسانی در آن نقش نداشته باشد؟ البته چنین داستان هایی کم و بیش نوشته می شوند. مانند داستانی که درباره طبیعت و حتی طبیعت بی جان نوشته می شوند. اصولا در این گونه داستان ها، به جای کنش ها و رفتارها و درگیری های انسانی توصیف زیبایی ها و یا شاید توصیف زشتی های طبیعت، داستان را به پیش می برد. به نظر می رسد که خواننده، لذت و بهره کافی را از خواندن این گونه داستان ها نمی برد. چرا که حذف انسان و آدم از متن داستان، باعث خشکی و یکنواختی متن می شود.

ابراهیم یونسی در کتاب «هنر داستان نویسی» در این باره می نویسد: «از آن جا که داستان نویس، انسان است، لذا بین او و موضوع کارش خویشی و قرابت و شباهتی است که در بسیاری از اشکال هنری چنین پیوندی وجود ندارد.»

«لئونارد بیشاب» داستان نویس امریکایی، که خود از مدرسان ادبیات داستانی به شمار می رود، تا بیست و هفت سالگی زندگی کولی واری داشته است. او که تا پیش از تدریس در کلاس نویسندگی خلاق، بیشتر وقتش را به ولگردی می گذراند، شخصیت اولین داستان هایش را از آدم هایی گرفت که پیرامونش می لولیدند. «بیشاب» هم مانند هر نویسنده ی تازه کار دیگری سعی کرد اولین داستان هایش را بر اساس شخصیت ها یا حوادث و فضاهای آشنا بنویسد.

«گراهام گرین» نویسنده ی پرکار داستان های کوتاه و بلند انگلیسی در موقع نوشتن یک صحنه، بیش از آنچه که می نویسد، می بیند: «وقتی یک صحنه را می نویسم، حتی یک صدم آنچه را که می بینم، توضیح نمی دهم. شخصیت ها را می بینم که دماغشان را می خارانند، راه می روند، روی صندلی شان جلو و عقب می روند، حتی پس از آن که کار نوشتن را تمام کرده ام، طوری که پس از مدتی به چنان خستگی مفرطی دچار می شوم که چندان ناشی از تلاشم تخیلم نیست. بیشتر خستگی بصری است؛ چشمهایم از تماشای شخصیت هایم خسته می شوند.»

نویسنده باید حرکت خلق اشخاص داستانش را در خلال نوشتن کنترل کند. همان گونه که نقاش هر از چند گاه چند قدم از تابلوی نیمه تمامش عقب تر می رود و نگاهی عمیق به نتیجه کار خود می اندازد؛ نویسنده هم پس از جوششی درونی و نوشتن داستان، مدتی آن را کنار می گذارد و بعد به عنوان یک خواننده اثر خود را می خواند.

نویسنده ها در خلق اشخاص داستان هایشان الگوهای گوناگونی داشته اند؛ از جمله «داستایوفسکی» حالت احتضاز زن مسلول «پولین الکساندرونا» را در جنایات و مکافات از روی آخرین لحظات زندگی همسرش «ماری» به تصویر کشانده است. «ماکسیم گورکی» اولین شخصیت های اصلی اش (ماکارچودر، عجوزه ایزرگیل، مالوا) را در میان کولی های آواره ی استیپ های نزدیک دریای سیاه و ماهیگیران فقیر به چنگ آورد. «آنتوان چخوف» برای نشان دادن هرزگی های کارگزاران «تزار» به «ساخالین» سفر کرد. حاصل این سفر، داستان هایی بود با شخصیت هایی از این سرزمین؛ از جمله «پاول ایوانویچ» و «گوسف».

«ارنست همینگوی» از نویسندگان برجسته امریکایی و برنده ی جایزه نوبل ادبیات ۱۹۵۴، رابطه ی خود و والدینش را در داستان دکتر و همسرش به تصویر کشیده است. «هنری گراهام گرین» هم شخصیت های رمان زندگی اش را از میان کارگرانی انتخاب کرد که پیش از آن در کارخانه ای واقع در «میدلندز»، با آنها زندگی کرده بود.

«هک» در زندگی «مارک تواین» یکی از دوستان واقعی او به نام «تام بلانکنشیب» بود. «تواین» ویژگی هایی را که به «هک» داده بود، اغلب در این دوست یکرنگ و صمیمی اش پیدا می کرد.

«گونترگراس» نویسنده بزرگ و معروف آلمان و برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۱۹۹۹  در مورد «فونتانه» شخصیت اصلی کتابش می گوید: «قهرمان کتاب من، فونتانه، برای دولت «پروس» آلمان کار می کرد. در آن زمان در دوبت پروس، سانسور قضیه ای عادی بود. او حتی جاسوس دولت پروس در لندن شد و سپس در شصت سالگی شروع به نوشتن کتاب کرد. پیش از آن، روزنامه نگار بود؛ ولی بعد از شصت سالگی کتاب های متعددی نوشت و مرتب کتاب منتشر می کرد. من فونتانه و سرگذشت او را در آخرین کتابم به نام این قضیه طولانی در آغاز قرن ۲۱ زنده کرده ام»

«محمد علی جمالزاده» پدر داستان نویسی نوین ایران و خالق کتاب «یکی بود، یکی نبود»  در مورد رمان شوهر آهو خانم، «علی محمد افغانی» گفت: «در واقع باید من و امثال من دکان نویسندگی مان را تخته کنیم. راستی کشور ایران کشور معجزه است؛ به طور ناگهانی و غیر منتظره، کودکان معجزه آسایی می پروراند. این کتاب در واقع خواندنی است»

«عبدالعلی دستغیب» معتقد است که داستان نویسان ایرانی، دو نوع الگوی شخصیت پردازی بومی و غیر بومی داشته اند. مانند رمان تهران مخوف «مشفق کاظمی»، زیبا «محمد حجازی»، کلیدر «محمود دولت آبادی» الگوهای شخصیت پردازی اش غیربومی یا تقلیدی است و تاثیرات ادبیات غرب به وضوح مشاهده می شود.

«محمود دولت آبادی» و «فیروز زنوزی جلالی» از زمره نویسندگانی است که قبل از نوشتن تحقیقات لازم را برای خلق داستانش انجام می دهد. جلالی می گوید: «برای پرداخت شخصیت باغبان در رمان جستجوی خورشید، پانزده روز به گلخانه ی نیروی دریایی رفتم و از زبان باغبان ها با جزئی ترین مسائل باغبانی آشنا شدم.

«سید محمد شجاعی» در مورد شخصیت های داستانی اش می گوید: «بعضی را از دور و اطراف خود گرفته ام و برخی را هم در کارگاه خیال ساخته و پرداخته ام. آنها را هم که از جامعه گرفته ام، باز در کارگاه خیال خودم چکش کاری کرده ام و خود آنها را وارد داستان نکرده ام. در مجموعه ی امروز بشریت شخصیت همه ی داستان ها از اطراف خودم انتخاب شده و واقعیت بیرونی داشته اند؛ اما به هر حال از صافی ذهن نویسنده عبور کرده اند»

آدم های داستان، خوب یا چه بد در طول مسیر داستان همواره از سوی آدم های مقابل شان مورد برخوردهای ارزشی و ضد ارزشی قرار می گیرند تا نویسنده در پایان داستان، پیام اخلاقی خود را به خواننده (جامعه) انتقال بدهد. فردوسی (رستم، سهراب، سیاووش)، نظامی (لیلی و مجنون، خسرو و شیرین)،  منوچهرخان حکیم (اسکندرنامه نقالی)، میرزا محمدعلی نقیب‌الممالک (امیر ارسلان نامدار)، مارک تواین (تام سایر و هاکلبری فین)، کارلو کلودی (پینوکیو)، چارلز دیکنز (دیوید کاپرفیلد. الیور تویست)، لوئیس کارول (آلیس در سرزمین عجایب)، دون میگل دسروانتس ساآودرا (دون کیشوت)، آنتوان دوسنت اگزوپری (شازده کوچولو) و بسیاری دیگر از نویسندگانِ  جهان با خلق چنین شخصیت های داستانی قصد داشتند پیام انسانی و اخلاقی خود را به جامعه زمان خود و جامعه آینده انتقال بدهند. وجود پیام ارزشی چنین شخصیت های داستانی باعث گردید که آنها برای همیشه در جامعه بشری ماندگار و جاودانه بمانند.

متاسفانه امروز دیگر در داستان نویسی تیپ معنایی ندارد. آنچه در شخصیت پردازی حاکم است، شخصیت های چند بعدی است که هم در جای خود خوبند و هم در شرایط خاص، رفتارهای منفی از خود بروز می دهند. شاید از این رو باشد که شخصیت های داستانی امروزی در ذهن آدم باقی نمی مانند؛ در حالی که شخصیت هایی چون «رستم»، «سهراب»، «سیاووش»، «لیلی و مجنون» ، «خسرو و شیرین»، «اسکندرنامه»، «امیر ارسلان نامدار»، «سمک عیار»، «سندباد»، «علاء الدین»، «حسین کرد شبستری»، «ملانصر الدین»، «پینوکیو»، «ژان والژان»، «دون کیشوت»، «تام سایر»، «هاکلبری فین»،  «دیوید کاپرفیلد»، «الیور تویست»، «شازده کوچولو»، « کنت مونت کریستو»، « شرلوک هلمز»، «جوجه اردک زشت» و … همچنان در ذهن ما انسان ها زندگی می کنند.

منتقدان ادبی اعتقاد دارند که در قرن حاضر اسطوره های اخلاقی و انسانی از میان برخاسته اند و جای آن را شخصیت های تخیلی و پوچ مانند «هری پاتر»، «مرد عنکبوتی» و«بتمن»  قرار گرفته اند. آیا این شخصیت های داستانی می توانند پیامِ درستِ اخلاقی و انسانی را به من و شما خواننده انتقال بدهند!؟

مصطفی بیان

این مقاله در  ماهنامه گلستانه ، دی ۱۳۹۲ به چاپ رسید

آلیس مونرو برگزیده نوبل ادبیات ۲۰۱۳

«آليس مونرو»، نويسنده شهرهای کوچک و مناطق روستايی کاناداست. داستان هايش بيشتر درباره زندگی زنان است و در فضای امن گذشته جريان دارد. او را چخوف زمانه ما لقب داده اند و تاثيرگذاری داستان های کوتاهش را با رمان برابر دانسته اند.

آلیس مونرو (Alice Munro) متولد ۱۰ جولای ۱۹۳۱ در شهر وینگهام کانادا در خانواده‌ای به دنیا آمد که پدرش کشاورز و مادرش معلم مدرسه بود. او در نوجوانی نویسندگی را آغاز کرد و در سال ۱۹۵۰ اولین رمان خود با نام «ابعاد یک سایه» را زمانی که مشغول به تحصیل در دانشگاه اونتاریو غربی بود، منتشر کرد. نکته مهم ماجرا این نیست که او اولین داستانش را در نوزده سالگی چاپ کرده، بلکه این است که او تا پیش از انتخاب نویسندگی به عنوان یک حرفه مشاغلی چون پیشخدمتی و تصدی کتابخانه را تجربه کرده بود و حتی مدتی نیز در مزارع تنباکو مشغول به کار بود. با این حال او در سال ۱۹۵۱ دانشگاه را ترک و ازدواج کرد و به همراه همسرش به شهر ویکتوریا مهاجرت کرد. مونرو سپس در سال ۱۹۶۸ با اولین جلد از مجموعه داستان کوتاه «رقص لاله‌های خوشحال» موفق به کسب جایزه گاورنر جنرال کانادا شد. این روند موفقیت با انتشار کتاب «زندگی‌های دختران و زنان» در سال ۱۹۷۱ و کتاب «فکر می‌کنی چه کسی هستی؟» در سال ۱۹۷۸ ادامه یافت که این کتاب دومین جایزه گاورنر جنرال را برایش به ارمغان آورد. او سپس برای معرفی کتاب‌های خود در قالب تور جهانی سه ساله به کشورهای استرالیا، چین و منطقه اسکاندیناوی سفر کرد و سپس در دهه‌های ۸۰ و ۹۰ میلادی به تدریس در دانشگاه بریتیش کلمبیا مشغول شد. او در این سال‌ها به طور میانگین هر چهار سال یک رمان کوتاه به رشته تحریر درآورد. بیشتر کتاب‌های وی در نشریات و روزنامه‌های معتبری چون نیویورکر، گرند استریت، آتلانتیک مانسلی و پاریس ریویو منتشر شده و در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفته‌اند. او سپس رمان «خرسی که کوه را به تسخیر درآورد» را نوشت که دست‌مایه ساخت فیلمی به کارگردانی «سارا پولی» شد که در جشنواره تورنتو ۲۰۰۶ مورد تشویق قرار گرفت. پس از آن در سال ۲۰۰۶ کتاب «دورنمای کاسل راک» را منتشر کرد و در سال‌های بعد نیز رمان‌ «شادی فراوان» را به رشته تحریر درآورد. او در اکتبر ۲۰۰۹ اعلام کرد که از ناراحتی قلبی و سرطان رنج می‌برد.

آخرین داستان بلند وی در سال ۲۰۱۲ تحت عنوان «زندگی عزیز» منتشر شد و آخرین مجموعه داستانی وی نیز در سال ۲۰۱۱ انتشار یافت. کتاب‌های «فرار» با ترجمه مژده دقیقی، «رویای مادرم» با ترجمه ترانه علیدوستی، «دست‌مایه‌ها» با ترجمه مرضیه ستوده و «دورنمای کاسل راک» با ترجمه زهرا نی‌چین از جمله ترجمه‌هایی هستند که از آثار این نویسنده در ایران منتشر شده‌اند.

ما در قصه های مونرو، فضای آشپزخانه و زندگی خانوادگی را با همه زیبایی و البته مشکلاتش می بینیم. او از مردان و زنانی می نویسد که عاشق هم می شوند و بعد ازدواج می کنند. کمی بعد اما زندگی عادی و معمولی جای عشق را می گیرد و مشکلات دهان باز می کنند. او از فرزندانی می نویسد که بزرگ می شوند و خانواده شان را ترک می کنند. در مسیر آثار مونرو، می توان به خوبی دید که او با شخصیت های داستانی اش بزرگ می شود و به میان سالی می رسد و بعد پیری.

آلیس مونرو هنوز هم سرسختانه می نویسد، خودش می گوید از این بابت متعجب است: «انتظار داشتم تا الان بازنشسته شده باشم.» ولی این بانوی نویسنده ۸۲ ساله اوایل تابستان از دنیای نویسندگی اعلام بازنشستگی و اعلام کرد احتمالا دیگر چیزی نخواهد نوشت. وی با اعلام اینکه «بهتر است ناگهانی بروم»، از علاقه‌مندان‌ آثارش خواسته کتاب‌های قدیمی او را دوباره و چندباره بخوانند که تعدادشان هم زیاد است.

آکادمی نوبل امسال آلیس مونرو را «استاد داستان کوتاه معاصر» لقب داد و از او به خاطر «داستان‌های که با ظرافت نوشته شده و ویژگی آنها روشنی و واقعیت روانشناختی است» تقدیر کرد. مونرو پس از شنیدن خبر برگزیده شدنش به‌عنوان سیزدهمین زن برنده نوبل ادبیات گفت: «می‌دانستم که نامزد دریافت نوبل شده‌ام؛ اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آن را ببرم. این همه هیجان را نمی‌توانم باور کنم. بردن نوبل خیلی عالی و شگفت‌انگیز بود؛ به اين معناست که خیلی‌ها تو را تحسین می‌کنند و برای یک نویسنده این خیلی غافلگیرکننده است.»

آلیس آنه مونرو از مستعدترین نویسندگان داستان کوتاه معاصر است که به اعتقاد بسیاری از منتقدان، داستان‏‌هایش به لحاظ قدرت ادبی و احساسی به رمان نزدیک است. بسیاری بر این عقیده اند که مونرو جامعه کتابخوان آمریکای شمالی  را با داستان کوتاه آشتی داده است. البته خودش می گوید هرگز قصد نداشته صرفا نویسنده داستان کوتاه باشد؛ فکر می کرده مثل همه رمان خواهد نوشت. ولی حالا دیگر می داند نگاهش به مسائل برای نوشتن رمان مناسب نیست. دوست دارد پایان داستان را در ذهنش مجسم کند، و مطمئن باشد مثلا تا کریسمس آن را تمام خواهد کرد، و نمی‌داند نویسنده ها چطور روی پروژه های طولانی مثل رمان با پایان باز کار می کنند. « مارگارت آتوود» از نویسنده‌ های نام‌دار کانادایی، آلیس مونرو را یکی از «مقدسات ادبیات جهان» نامیده است.

مونرو درباره شیوه نویسندگی خود گفته است: «اغلب پیش از شروع نوشتن داستانی، کلی با آن نشست و برخاست می‌کنم. وقتی بطور مرتب وقت نوشتن ندارم داستان‌ها مدام در ذهنم رژه می‌روند، تا جایی که وقتی می‌نشینم به نشستن کاملاً در آن غرق شده‌ام. این روزها این غرق شدن را با یادداشت برداشتن انجام می‌دهم. چندین و چند دفترچه یادداشت دارم که با خط خرچنگ قورباغه پر شده‌اند، همه چیز را در آن می‌نویسم. گاهی وقتی به این نسخه‌های اولیه نگاه می‌کنم با خودم می‌گویم واقعاً سودی هم دارند؟ می‌دانید من از آن نویسندگانی نیستم که از موهبت سرعت برخوردار هستند و سریع می‌نویسند.»

ظاهرا داستان هايی که او می نويسد قواعد قالب داستان کوتاه را نقض می کنند و تابع قوانين شکل گيری رمان هم نيستند. او به يک فرم خاص فکر نمی کند، بيشتر به داستان فکر می کند، بیشتر به يک داستان بزرگ. او می گوید:« می خواهم چه کار کنم؟ می خواهم داستانی تعريف کنم، به سبک قديم- ماجرايی که برای کسی اتفاق می افتد- ولی می خواهم اين «ماجرايی که اتفاق می افتد» با مقدار قابل توجهی وقفه، بازگشت به عقب، و شگفتی روايت شود. می خواهم خواننده احساس کند که چيزی در اين داستان حيرت انگيز است نه «ماجرايی که اتفاق می افتد»، بلکه سبک و سياقی که همه چيز اتفاق می افتد. اين داستان های کوتاه بلند منظور مرا به بهترين وجه تامين می کند.»

آلیس داستان هایش را با خودکار در یک دفتر می نویسد. داستان را از اول تا آخرش می نویسد، ولی این داستان به هیچ وجه داستان نهایی نیست. بعد هم یک دفتر دیگر برمی دارد و دوباره آن را با خودکار می نویسد؛ این بار داستان به نسخه نهایی و موردنظرش نزدیک می شود. بعد این دو دفتر را پاره می کند و دور می ریزد و بدون آن که به چیزی نگاه کند داستان را با کامپیوتر می نویسد. آن وقت است که یک داستان معقول می نویسد. آلیس در مورد استفاده از رایانه پاسخ داد: « من درمورد وسایل فنی آدم فجیعی هستم! اگر مدت طولانی با کامپیوتر کار نکنم همه چیز را فراموش می کنم و شوهرم باید بیاید و همه چیز را از نو برایم توضیح دهد. از اینها گذشته من به تازگی مریض شده ام؛ به سرطان دچار شده ام؛ درمان سرطان هم طوری است که قسمت هایی از مغز آدم را از بین می برد، و در این شرایط وقتی چیزی را یاد می گیری در ذهنت نمی ماند و آن را فراموش می کنی.»

آلیس آنه مونرو را از مستعدترین نویسندگان داستان کوتاه معاصر می نامند. او یک زمانی تلاش کرد رمان بنویسد ولی هیچ فایده ای نداشت. همیشه داستانی را که درقالب رمان می خواست روایت کند در وسط های راه به هم می ریخت و او هم به آن بی علاقه می شد و دیگر به نظرش به درد نمی خورد و پیگیرش هم نمی شد. الان هم به نظر خودش داستان هایی که می نویسد یک چیزی بین داستان کوتاه و رمان هستند که البته مردم به آنها می گویند داستان کوتاه، ولی داستان هایش به ندرت کوتاه هستند و درعین حال هم رمان نیستند. نمی داند آیا برای داستان هایی که حجم شان بین داستان کوتاه و رمان است، کلمه خاصی وجود دارد یا نه. او در مورد سوال «چه شد که داستان کوتاه نوشتید؟» پاسخ داد: «سال‌های متمادی فکر می‌کردم که داستان کوتاه نوشتن فقط نوعی تمرین نویسندگی به حساب می‌آید. آن سال‌ها گمان می‌بردم داستان کوتاه نوشتن بسیار آسان‌تر از رمان نوشتن است تا اینکه یک رمان نوشتم و پس از آن متوجه شدم داستان کوتاه نوشتن کاری بسیار دشوار است و من می‌توانم از عهده هر دوی اینها برآیم. البته بستگی زیادی به موضوع‌های انتخابی‌ام هم دارد. به نظرم حرف‌هایم را می‌توانم در یک داستان کوتاه هم خلاصه کنم.»

آلیس بعضی از این پیرنگ ها ی داستان هایش را از حوادثی به دست می آورد که رخ داده اند، و بیشترشان براساس حوادثی نوشته شده اند که نزدیک بود رخ بدهند یا اینکه رخ نداده اند ولی امکان رخ دادنشان وجود داشت؛ اتفاقاتی که وقتی در زندگی اش به آنها نگاه می کند با خودش می گوید اگر فلان و بهمان اتفاق می افتاد واکنش من چه بود؟ این داستان ها یک جورهایی بررسی این موضوع هستند که مردم یا گروه خاصی از مردم در شرایط مختلف چه رفتاری از خود نشان می دهند.

آلیس مونرو به تدریس داستان نویسی اعتقادی ندارد و بلکه متنفر هم هست. او اعتقاد دارد: « کسی که می خواهد داستان بنویسد باید بنشیند و هی داستان بنویسد و داستان بنویسد و کار خود را بررسی کند. وقتی شما با گروهی از افراد طرف هستید، یکی از خطرات کار این است که با یک نوع داستان رو به رو می شوید، یک جور اثر که البته مؤثر هم هست و بقیه هم از کار او دنباله روی می کنند چون در کلاس شخصیت قوی ای شکل گرفته. من شخصا احساس می کنم که این داستان ها هرگز گل نمی کنند.»

در کارنامه پربار ادبی آلیس مونرو می توان به دریافت چندین جایزه معتبر ادبی مانند داستانی گاورنر جنرال کانادا (۱۹۶۸، ۱۹۷۸ و ۱۹۸۶)، جایزه کتاب تریلیوم (۱۹۹۰)، جایزه ادبی گیلر (۱۹۹۸ و ۲۰۰۴)، جایزه انجمن ملی منتقدین کتاب آمریکا (۱۹۹۸)، جایزه داستان کوتاه اوهنری (۲۰۰۶ و ۲۰۰۸)، مدال افتخار ادبیات از انجمن ملی هنرهای آمریکا (۲۰۰۵)، مدال افتخار ادبیات از باشگاه هنرهای ملی آمریکا (۲۰۰۵)، جایزه ادبی من بوکر (۲۰۰۹) و نشان شوالیه فرانسه (۲۰۱۰) اشاره کرد. این نویسنده سرشناس اکنون عضو افتخاری آکادمی ادبیات و هنر آمریکاست.

آلیس مونرو، نویسنده برجسته کانادایی و برگزیده نوبل ادبیات به نویسندگان جوان توصیه می کند: « نمی شود به نويسنده های جوان توصيه یی کرد چون خيلی با هم فرق دارند. می توانيد بگوييد «بخوان»، ولی ممکن است نويسنده يی بيش از حد بخواند و ديگر نتواند بنويسد. يا بگوييد «نخوان، فکر نکن، فقط بنويس»، و نتيجه اش می تواند کوهی از مزخرفات باشد. اگر قرار است نويسنده شويد، احتمالا کلی راه اشتباهی می رويد و بعد يک روز بالاخره همان چيزی را می نويسيد که بايد بنويسيد. آن وقت کارتان روز به روز بهتر و بهتر می شود فقط به اين دليل که شما می خواهيد بهتر باشد، و حتی وقتی پير می شويد و با خودتان می گوييد «مردم حتما کار ديگری هم می کنند»، نمی توانيد نوشتن را به کلی کنار بگذاريد.»

مصطفی بیان 

این مقاله در ماهنامه گلستانه ، دی ۱۳۹۲  به چاپ رسید

شجاع ترین نویسنده امروز

او را «شجاع ترین نویسنده امروز امریکا» خطاب می کنند که مسائل امروز اجتماعی امریکا مانند اعتیاد، تجاوز، همجنس گرایی و قتل در مدارس و خانواده های امریکایی را در کتاب های خود به نقد می کشاند. حالا که پنجاه و دو سال شده و تمام قد، نقش نویسنده و منتقد اجتماعی برجسته امریکا را ایفا می کند.

«ای. ام. هومز» (A.M. Homes) در ۱۸ دسامبر ۱۹۶۱ در پایتخت امریکا متولد شد. تحصیلات ابتدایی و دبیرستانش را در واشنگتن گذراند و مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشدش را در رشته «برنامه نوشتن خلاق» را در دانشگاه های کلمبیا و نیویورک به پایان رساند. وی در حال حاضر در دانشگاه پرینستون مشغول به تدریس است.

او یک نویسنده نادر بین هنر والا و فرهنگ عامه است. در نقد هنر امپرسیونیستی، وی سبک خشکیده را به سبک سری و خلاقیت به ارمغان آورد. و در سخنرانی الهام بخش خود خلاقیت سایر نویسندگان و هنرمندان را به رها کردن ترس و حدوسط خطرات واقعی در کار خود تحریک کرده است. همان طور که خود یکی از تحریک کننده ترین صدای ادبی امروز امریکا شناخته شده است.

از اولین رمان ای. ام. هومز با نام «جک» (۱۹۸۹) که در مورد پسری نوجوان و نوزده ساله که با واقعیت اجتماع همجنس گرایی آشنا می شود تا رمان «پایان آلیس» (۱۹۹۶) ستایش را برای تجسم راسخ خود را از پدوفیلیا برانگیخته است؛ همگی سخن از اجتماع فاسد و پلید سرمایه داری دولتمردان امریکایی به زبان می آورد.

در سخنان «مایکل کاتینگهام» رمان نویس و برنده جایزه پولیتزر، ای. ام. هومز را به عنوان «شجاع ترین نویسنده امروز» خطاب می کند که اگر بخواهد وی می تواند تقریبا همه چیز را انجام دهد.

برخلاف جنس زنانه «ای. ام. هومز» دارای روحیه ایی مردانه است. وی در واشنگتن پست اظهار داشت: «من از مردان مورخ ام و هم از زنان مورخ، نه بیشتر و نه کمتر» و در مصاحبه ایی با مجله دیوا گفت: «من دارای خصوصیات جنس نر و ماده هستم» ولی در شرح خاطرات، خود را دختر معشوقه ایی توضیح می دهد که با وجود بیش از پنجاه سال سن هنوز با پدر و مادر خود زندگی می کند.

در کارنامه پرکار ادبی خانم «ای. ام. هومز» چندین رمان و مجموعه داستان به چشم می آید؛ که می توان رمان های جک(۱۹۸۹)، مادران از یک کشور (۱۹۹۳)، پایان آلیس (۱۹۹۶)، موسیقی برای آتش زدن (۱۹۹۹)، این کتاب زندگی شما را نجات داد (۲۰۰۶)، ممکن است ما را ببخشند (۲۰۱۲) و مجموعه داستان چیزهایی که شما باید بدانید (۲۰۰۲) را نام برد. وی علاوه بر تدریس در دانشگاه، به عنوان یک روزنامه نگار در مجلات معتبر مانند نیویورکر و مک سوینی فعالیت دارد و مقالات و مصاحبه های مختلفی با نویسندگان و هنرمندان برجسته بر روی کاغذ آورده و منتشر کرده است.

ای. ام. هومز جوایز متعددی مانند بنیاد گوگنهایم یاران (۱۹۹۸) رادریافت کرده است؛ و توانست امسال نیز با رمان «ممکن است مارا ببخشند» (May We Be Forgiven) جایزه ادبی اورنج ۲۰۱۳ را از میان نامزدهای دیگر این جایزه، ماریا سمپل « برنادت، کجا می روید»، هیلاری مانتل « مطرح کردن اجسام» (نامزد جایزه ادبی اورنج ۲۰۰۶ و ۲۰۱۰)، باربارا کینگسالور «پرواز» (نامزد و برگزیده جایزه ادبی اورنج ۱۹۹۹ و ۲۰۱۰)، کیت اتکینسون «زندگی بعد از زندگی» (برگزیده کتاب سال بریتانیا ۲۰۰۹) و زیدی اسمیت «ان.دبلیو» (نامزد و برگزیده جایزه ادبی اورنج سال های ۲۰۰۰، ۲۰۰۳ و ۲۰۰۶) را از آن خود کرد.

جایزه ادبی اورنج (Orange Prize for Fiction) یکی از معتبرترین جایزه های ادبی انگلستان است که به نویسندگان زن که به زبان انگلیسی رمان نوشته و در انگلستان منتشر کرده باشند اهدا می شود. این جایزه به طور رسمی به عنوان جایزه ادبی زنان انگلیس زبان در دنیا شناخته شده است. داوران این جایزه ادبی یک هیات پنج نفره شامل پنج زن نویسنده یا منتقد ادبی برجسته در هر سال انتخاب می شوند. این جایزه از سال ۱۹۹۶ با هدف ترویج ادبیات داستانی از سوی نویسندگان زن در سراسر جهان برگزار می گردد و برگزیده هر سال علاوه بر مجسمه برنزی، مبلغ سی هزار پوند نیز دریافت می کند.

رمان «ممکن است مارا ببخشند» داستان دو برادر یهودی را روایت می‌کند که یکی در تصادفی وحشتناک، چند نفر را می‌کشد و برادر دیگر، به رفع و رجوع رخدادهای پس از آن می‌پردازد. داستان در کنار فضای تیره‌ای که دارد سرشار از طنز است. ای. ام. هومز در نیویورک تایمز گفته است: « این کتاب، یک طنز است که در آن شخصیت های اصلی در حال حاضر مرده اند.» با این حال منتقد روزنامه اعلام کرد که کتاب «ممکن است ما را ببخشند» بزرگترین، وسیع ترین رمان در عین حال، یک کارناوال تاریک زندگی آمریکایی در قرن بیست و یکم است.

«ای. ام. هومز» در گفت و گو با رادیو بی بی سی گفت که این رمان را در ابتدا به صورت داستان کوتاه دیده بود. داستان کوتاه او با همین نام در کتاب بهترین داستان های کوتاه آمریکایی منتشر شده بود. او گفت:« ولی بعد تا ۷۰۰ صفحه ادامه دادم. به خودم اجازه دادم که همین طور پیش بروم، کاری که معمولا نمی کنم. فکر کردم می خواهم کتابی را که دوست دارم بنویسم و خودم را سرگرم کنم.»

«ای. ام. هومز» در مورد کتابش گفته است: «گمان می کنم من می خواستم برای نوشتن یک کتاب امیدوار کننده در مورد تکامل خانواده بنویسم. »

وی معتقد است روزی زندگی خود را در یک زمان عجیب و غریب از برزخ شناور و اضطراب طلاقی می بینیم. او می خواهد به ما بیاموزد که در فرهنگ لغت نامه، علاوه بر کلمه «انتقام» کلمه متضادی به نام «بخشش» وجود دارد که باید معنی آن را در زمان خودش به درستی دانست.

در پایان، برگزیده جایزه ادبی اورنج ۲۰۱۳ این سوال را از ما می پرسد: «زمانی خواهد رسید که شما بخواهید برای بخشش اشتباهات بزرگ یک انسان تصمیم بگیرید. آیا در آن زمان انسان پخته ایی شده اید؟»

مصطفی بیان

این مقاله در روزنامه آرمان/ شماره ۲۳۷۲/ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۲ به چاپ رسید